|
|
كلپاسه سياه چشم1
بزرگترين تفريح اهالي روستا جمع شدن كنار يكديگر و صحبت كردن بود. مردها پس از كار روزانه در ميدان اصلي گرد هم مي آمدند و خستگي در مي كردند. پيرمردهايي كه سن و سالي ازشان گذشته بود، روي پله هاي دكان مخروبه دور ميدان مي نشستند، بقيه هم يا روي پيت حلبي و يا روي زمين. البته محور آهني گاوآهن زنگ زده اي كه سالها در گوشه اي از ميدان خاك خورده بود هم، دو– سه نفري را روي خودش جا مي داد. پيرمردها با گرداندن تسبيح، گردو بازي بچه ها و كشتي گرفتن جوانها را زير نظر مي گرفتند و از گذشته ها نقل خاطره مي كردند. البته به علت گذشت بيش از نيم قرن و خارج شدن اسناد طبقه بندي شده از حالت محرمانه، خاطراتشان بيشتر شامل افشاي ضد حالهايي بود که در جواني به يکديگر زده بودند و با ذکر آنها مي خنديدند. بعضي ها هم که تازه مي فهميدند علت ناکامي عشقي شان در جواني چه بوده، حسابي به فکر فرو رفته و آرزو مي کردند عمرشان به تدارک تلافي جانانه قد دهد.
محل تجمع
زنها، كاريز2 نام داشت كه معمولا براي برداشتن آب و شستشوي
ظرفها به اوضاع روستا صدها سال بر همين منوال بود و تصور هم نمي رفت كه در آينده بخواهد تغيير چنداني كند. تغييرات، حتي اگر باعث پيشرفت اهالي هم مي شد فقط داغ پيرمردها را براي افسوس گذشته زيباي روستا تازه مي كرد. بچه ها هم با حسرت، گذشته هاي دور و دراز را تصور مي كردند و فكر مي كردند لابد پيرمردها دارند راست مي گويند. البته رگه هايي از حقيقت هم در گفته ها پيدا مي شد اما بنا به خصوصيات شخصي راوي، ميزان حقيقت متغير بود. مثلا روايت روزگاري كه درچهارگوشه روستا برج ساخته بودند و نگهبانان با فريادهاي حيدرباش- بيدارباش، نسبت به حمله مهاجمين به اهالي خبر مي دادن،د در کل، سنديت تاريخي داشت اما در هر بار بيان ماجرا قهرمان قصه فرق مي كرد. معمولا هر حماسه به اندازه تعداد کساني كه در جواني خود حداقل يك بار پست نگهباني داده بودند صاحب داشت. براي راوي مهم نبود که آيا در هنگام نگهباني چرت مي زده يا آنجا را ترک کرده است، بلکه مهم اين بود که فعلا از معدود بازماندگان آن نسل بود و مي توانست ماجرا را هر جور مي خواهد تعريف کند- البته به شرطي که با بقيه حماسه هاي دست ساز، تداخل نداشته باشد. آنهايي هم كه ريق رحمت را سركشيده و ديگر دستشان به جايي نمي رسيد، ظاهرا افتخار چنداني در تاريخ روستا كسب نكرده بودند، مگر اينكه فرزندان آنها همت مي کردند و حماسه اي به آنها نسبت مي دادند. خلاصه، اهالي با همه ناملايمات زندگي روزگار خوشي را در كنار يكديگر سپري مي كردند تا اينكه.... خبر آمدن كلپاسه سياه چشم به روستا همه چيز را بهم ريخت. با توجه به نزديكي گورستان قديمي با كاريز، همه مطمئن بودند كه كلپاسه از توي قبرها به آنجا آمده است. زنها ديگر جرات نمي كردند به كاريز بروند چون از قديم الايام شنيده بودند اگر كلپاسه دندانهاي كسي را بشمرد، همه دندانهاي فرد مورد نظر ريخته و سپس خواهد مرد. مردها كه دوست نداشتند پس از كار روزانه با لباس كثيف قليان بكشند به زنها بد و بيراه مي گفتند اما خودشان هم مي ترسيدند به كاريز بروند. تا همين جاي كار قابل تحمل بود اما وقتي يكي از اهالي به شوخي گفت كه چون اين کلپاسه از نوع سياه چشم است پس از دور هم مي تواند دندانها را بشمرد، حتي خودش هم باورش شد و از آن روز به بعد ديگر کسي جرات نكرد دهانش را باز كند. تمام اهالي در ميدان دور هم جمع مي شدند اما ديگر از صحبت خبري نبود. حتي آنهايي كه دندان مصنوعي هم داشتند با خود فكر مي كردند اجل كه بيايد به نوع دندان نگاه نمي كند و دندانهاي خود را توي صندوق قايم مي کردند. وضعيت جديد به بدترين نحو داشت زنها را شكنجه مي كرد چون چندتا از دخترهاي روستا دم بخت بودند و زنها نمي توانستند راجع به آنها با هم صحبت كنند. متاسفانه قابله روستا که نمي توانست خبر باردار شدن يکي از زنها -پس از گذشت سالها ناباروري- را به ديگران برساند از شدت فشار دق کرد. يکي از جوانان روستا هم که مي خواست از دختري خواستگاري کند، چون در مراسم خواستگاري مجبور شد منظورش را فقط با ايما و اشاره به پدر دختر بفهماند، به علت سوءتفاهم پيش آمده شديدا کتک خورد. اوضاع ميدان هم حسابي بههم ريخته بود. به علت ازدحام جمعيت و اضافه شدن زنها به جمع حاضرين ميدان، محور گاوآهن روستا كه نمادي از قدمت بود، شكست . مردها که عصباني شده بودند زنها را از ميدان اخراج کردند، چون اعتقاد داشتند که مي خواهند در جمع خودشان حرفهاي خصوصي مردانه بزنند و با حضور زنها رويشان نمي شود. به هر حال حتي در بدترين شرايط هم دهان مردها براي بيان لطيفه هاي ناجور بسته نماند. آنهايي هم که شهامت بازکردن دهان خود را نداشتند لطيفه تصويري تعريف مي کردند. زنها که ديدند اينطوري نمي شود، تصميم گرفتند در کنار چشمه تجمع کرده و در آنجا عليه مردها شعار بدهند. حاصل کارشان چيزي شبيه يک پانتوميم موزون از آب درآمد. البته چند نفري هم فرصت را غنيمت شمرده و بدون توجه به حوضچه ماهيها، به شستن ظرفها و لباسهاي كثيف در کنار چشمه روي آوردند چون معتقد بودند که جان انسانها از مردها... نه ببخشيد از ماهيها مهمتر است. هنوز يك ماه از آمدن كلپاسه سياه چشم نگذشته بود كه بدبختي ديگري به مردم رو كرد. يكي از اهالي كه مي خواست برود سرِ زمين و مزرعه اش را آب دهد، توي راه گرفتار راهزنها شد و از ترس کلپاسه سياه چشم نه تنها براي کمک، داد و فرياد راه نينداخت بلکه به كسي هم راجع به آمدن راهزنها چيزي نگفت. راهزنها كه ديدند مردم روستا در قبال فعاليت آنها حتي يك كلمه هم اعتراض نمي كنند، جسورتر شده و به تعداد بيشتري از مردم حمله كردند. چند روز بعد، دختر شيرين عقل كدخدا كه از چيزي ناراحت به نظر مي رسيد، بدون اينكه يك كلمه حرفي بزند به علت کاملا نامعلومي مي خواست خودش را از بالاي كوه پرت كند. ظاهرا علتش را فقط راهزنها مي دانستند... دخترك هنگامي که به بالاي کوه رسيد از تصميم خود منصرف شد چون به اين نتيجه رسيد احتمالا پس از اصابت به زمين ، دندانهايش خرد خواهد شد و مردم به او تهمت خواهند زد که لابد کلپاسه دندانهايش را شمرده بوده و اين ننگ کمي نبود. از آنجايي كه در دل روايتهاي جعلي هم رگه هايي از واقعيت پيدا مي شود، يكي از اهالي روستا كه در شجاعت و بلاهت زبانزد همه بود تصميم گرفت به اين وضعيت خاتمه داده و همه را نجات دهد.علت اينكه شجاعتش خيلي دير گل كرد اين بود كه عاشق دختر كدخدا بوده و حالا بهترين فرصت براي قهرمان بازي و نشان دادن شايستگيهايش بود . البته اين را ديگران مي گفتند وگرنه خود او هيچوقت نه دختر کدخدا را ديده بود و نه اصلا مي دانست که آيا همچين دختري وجود خارجي داشته يا نه. بنا بر اين مردمي که عقيده داشتند ماموريت خطير مبارزه با کلپاسه فقط از دست يک قهرمان عاشق سينه چاک مي تواند برآيد، او را لايق خلق حماسه تشخيص داده و به زور به طرف كاريز هلش دادند.... قهرمان، تا چند قدمي كلپاسه رفت و بدون اينكه دهانش را باز كند، با ايما و اشاره از او پرسيد از جان آنها چه مي خواهد؟ كلپاسه پاسخي نداد. گويا مترصد بازشدن دهان او بود. قهرمان جلوتر رفت. دستهايش را جلوي دهانش گرفت و در حالي كه از ترس چشمانش را هم بست ، با صداي بلند گفت: آخر از جان ما چه مي خواهي نامرد؟ كلپاسه گفت: ببخشيد، كسي ازمن سوالي پرسيد؟ قهرمان چشمان خود را باز كرد و گفت: بله. مي خواهم بدانم چه هدفي از شمردن دندانهاي مردم داري؟ کلپاسه گفت: من که سواد ندارم تا بتوانم چيزي را بشمرم. راستش فقط بلدم تا يک بشمرم که آن هم تعداد همسرانم است. بين خودمان باشد همسرم اجازه نمي دهد اعداد بيشتري ياد بگيرم... ميشود جلوتر بياييد و به من کمک کنيد؟ قهرمان که فکر مي کرد کلپاسه دارد سرش گول مي مالد با رعايت فاصله ايمني کمي جلوتر آمد اما احتياطش را از دست نداد. بنا براين سعي کرد با جويدن سريع سقّز، کلپاسه را در تخمين تعداد دندانهايش به اشتباه بيندازد. کلپاسه کاغذي را از جيبش درآورد و گفت: ببخشيد من يک ماه است که راهم را گم کرده ام. مي شود مرا به اين آدرس برسانيد؟ قهرمان با احتياط جلوتر آمد و گفت: "کلکي توي کارت نباشد ها"... سپس نگاهي به کاغذ انداخت و ادامه داد: اينجا که نوشته گورستان قديمي، پلاک 28 ، مقبره مرحوم... ببينم ما را گرفته اي؟ گورستان که همين پشت سرت است. اگر رويت را برگرداني مي تواني قبرها را ببيني. کلپاسه گفت: من نمي توانم ببينم اما شما كه بينا هستيد مي توانيد عينك تيره مرا ببينيد. راستش به مناسبت دُم جديد همسرم از خانه بيرون آمدم تا برايش کادو بخرم اما راه خانه را گم کردم. الان مدتهاست منتظر كسي هستم تا مرا به خانه ام ببرد اما ظاهرا کسي در اين اطراف زندگي نمي کند... ادامه صحبت كلپاسه در ميان هياهوي مردمي كه داشتند براي قهرمان هورا مي كشيدند گم شد. مردم آنقدر شادي کردند که بلافاصله به پاس خدمات ارزنده قهرمان، دختر کدخدا را به او انداختند. حالا قهرمان، سالهاست كه در همان ميدان دارد براي نوه هاي پسريش از حماسه کشتن يک اژدهاي سياه چشم با سنگ تعريف مي کند و دختر کدخدا هم که حالا پيرزني شده، در کاريز جديد با نقل يک حماسه دست ساز، براي نوه هاي دختريش از مبارزه جانانه اي که با راهزنها داشته و اينکه چگونه آنها را از بالاي کوه به پايين پرت کرده ذکر خاطره ميکند. پايان
1- كلپاسه( چلپاسه): مارمولك، نوعي سوسمار كوچك، جانوري شبيه حربا كه در سقف خانه ها زندگي مي کند. در خراسان به آن كِلپَسَه مي گويند. در خرافات مردم برخي روستاها، كلپسه نوعي مارمولك درشت جثه است كه دندانها را شمرده و ... 2- کاريز: كهريز، قنات و مجراي آب در زير زمين. 3- سقز: آدامس
|
||||||||||
|
|||||||||||