خانه         يادداشت‌های روزانه         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها
کاریکلماتور
گنجینه اسرار

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

 

 

پيرامون اسارت بشری 
پيامهای مهر و دوستی، زندگی با عشق چه زيباست
خيالپروريها 
از دولت عشق 
نان و شراب 
گفتگوهای تنهايی
رستاخيز 
سقوط قسطنطنيه 
تازه‌ها و طرفه‌ها 
تعاليم دون خوان 
پس از پاييز 
دفترهاي مالده لائوريس بريگه 
بازتابهاي نور 
كوه جادو 
زورباي بودايي
يك عاشقانه‌ي ‎آرام 
سقوط 
بالهاي شكسته 
نام گل سرخ 
اكسير 
جزيره روز پيشين

 

 

 

از پاريز تا پاريس
گوژ پشت نتردام 
جزيرة سرگردانی 
همه را دوست دارم و آنان نيز؟! 
شيطان و دوشيزه پريم 
سيمرغ بلند پرواز 
جان شيفته 
آنها که دوست دارند 
بريدا 
ژان کريستف 
نامه‌های عاشقانه يک پيامبر 
در جستجوی زمان ‌ازدست‌رفته 
ژان باروا
تولدی ديگر، سال‌گرد اکسـير
تاريخ فلسفه
طلوع سپيده 
زندگی جنگ و ديگر هيچ، يک مرد 
دوستت دارم 
مهربانی، شفافيت، بينش 
ساربان سرگردان 
خاطرات جوانی 
 

بالای صفحه

از پاريز تا پاريس

من برای سلف سرويس, کلمة "بردار و بخور" را انتخاب کرده ام, برای توريست "ببين و برو", معمارهای خانه ساز قسطی بساز و بفروش. جالبتر از همه اينها, شنيدم يک بازاری مشهدی, که معمولاً وسايل زوار را می فروشد و کفن و از اين گونه وسايل است که در آب سناباد تبرک می يابد, بالای کفن های آماده برای فروش خود تابلو زده بود: کفن "بشور و بپوش"!! دکنر باستانی‌پاريزی

 

بالای صفحه

گوژ پشت نتردام

ای دختر جوان به صورت ننگر, به دل بنگر قلب مردان جوان و زيبا غالباً بد شکل است. دلهايی وجود دارد که عشق در آن بند نمی شود. ای دختر جوان, صنوبر زيبا نيست و در زيبايی به پای درخت تبريزی نمی رسد. ولی در فصل سرما برگهای خود را نگه می دارد. افسوس چرا بايد گفت که کسی که زيبا نيست بيخود زنده است. زيبايی طالب زيبايی است. بهار پشت به زمستان می کند. زيبايی کامل است. زيبايی تواناست. زيبايی تنها چيزی است که نمی توان دونيمش کرد. کلاغ تنها روز می پرد. جغد تنها شب می پرد. قو هم شب و هم روز می پرد. ويکتور هوگو

 

بالای صفحه

جزيرة سرگردانی

از اصطلاح بار امانت خوشم می آيد, هم مولوی و حافظ و هم ديگران در باره اش سخن گفته‌اند, معلوم است که همه‌شان از قرآن کريم گرفته‌اند. واقعاً بار امانت چيست که آسمان و زمين و کوه‌ها بر دوش نگرفتند و انسان پذيرفت؟ آيا انسان از نادانی قبولش کرد؟ و همين جهالت موجب شد که به فضل و علم دست بيابد؟ و اين ظلم که بر خود کرد از همة عدلها برتر بود؟ عده‌ای می‌گويند که بار امانت "اندوه" است, چرا که خداوند انسان را از گلی شبيه گل سفالگران با اشکی که چهل سال فرشتگان ريختند, آفريد. پس خمير ماية آدمی غم است. مولانا, بار امانت را به آزادی و اختيار انسان نيز تعبير کرده. آسمان و زمين از آزادی گريختند, کوه‌ها هم که نمی‌توانستند آن را بپذيرند, چرا که خدا, آنها را همچون "ميخی بر زمين" استوار کرده بود يک نظر ديگر هم دارم و آن اينکه بار امانت "عشق" است که انسان را به وادی ايمن می رساند. سيمين دانشور

 

بالای صفحه

همهرا دوست دارم و آنان نيز؟!

اگر پيوند های ما می گسلند , به اين دليل نيست که ما شر , بی کفايت و نالايقيم. شايد بدين سبب باشد که ما بيش از آنچه بايد از پيوندهايمان مطمئن بوده ايم؛ محتمل است آن قدر که بايد برای آنها آماده نبوده و يا در انتظاراتمان از آنها غير واقعبينانه عمل کرده ايم. همة پيوندها درست نيستند . تا هنگامی که ارزشها تغيير کنند , بينشها بسط يابند , چهره های انسانی نفوذ ناپذير و رفتارهای آدمی غير قابل پيش بينی باشند , ما مرتکب اشتباه خواهيم شد. بهترين راه سنجش پيوندی خوب , ميزانی است که اين رابطه زمينة رشد ذهنی , حسی و روحی را تشويق کند . بنابر اين اگر رابطه ای مخرب گردد و شاًن انسانی ما را به خطر اندازد , يا ما را از رشد و بالندگی باز دارد و پيوسته روحية ما را تضعيف کرده , افسرده مان کند؛ و اگر ما تمام راهها را پيموده باشيم تا از گسستن اين پيوند بپرهيزيم, چاره ای جز پايان نهادن بر آن نداريم , مگر آنکه خود آزار باشيم و از تلخی و درد لذت ببريم . ما برای همه و همه برای ما نيستند. پرسش اين است که : « اگر نمی توانيم با ديگری باشيم , آيا می توانيم دست کم از رنج دادن ايشان پرهيز کنيم و آيا قادريم راهی برای در کنار يکديگر زيستن بيابيم ؟» لئوبوسکاليا

 

بالای صفحه

شيطان و دوشيزه پريم

لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی  از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند. روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود. کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم! "می توان گفت: نيکی و بدی يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند."   پائولو کوئيلو

 

بالای صفحه

سيمرغ بلند پرواز

"از خدا نگريزيد, رو به سويش آوريد! اين است سنگر متين شما در برابر تنهايی و افسردگی روزافزونتان." ما فرزندان خدا نيستيم که چشم انتظار احساسات و عواطفی چون عواطف بشری در اين رابطه باشيم, چرا که ما برای خود خلق شده و تعلق به خويشتن و دنيای خود داريم. خداوند قوانين خود را به ما تحميل نکرده است, بلکه شعور تدوين و بهره گيری از قوانين را به ما اعطا نموده است؛ برخورداری بخردانه و بر ابتنای عقل. چشم داشت او از ما اگر توقعی داشته باشد چيزی جز اين نيست که با شکيبايی و بردباری و با بهره گيری از توانمندیِ به وديعت نهاده شده در نهادمان بر موانعی که نه او بلکه خودمان نا آگاهانه و چه بسا نابخردانه فرا راهِ زندگی و نيل به آسايشمان پديد آورده ايم, پيروزمندانه فائق آييم. او اين جهان را نه خود که برای ما آفريده است و از اين رو تعلق به ما دارد. من نمی توانم خداوندی را تجسم کنم که با نگرشی مالکانه و برده دارانه به مخلوقات خود بنگرد. پس بايد پذيرفت که اين جهان را ما و عملکردمان بدين جا کشانده است و هر آنچه هست نتيجه رفتار و عمل انسان هاست و آنکه در اين راستا سزاوار سرزنش می باشد کسی جز خودمان نيست. ما در کل اين فرآيند هيچ گاه او را آنچنان که سزاوار است, حمد و ستايش نکرده ايم. من بر اين باورم که به هنگام مرگ بخشی از وجود ما به جانب خداوند يعنی سر منشاء نخستين خود پر خواهد کشيد؛ چرا که هر چند توان وصف و بيانش را نداشته باشم اما يقين دارم که بارقه ای هر چند خرد از انوار خداوندی در نهاد هر انسانی به وديعت نهاده شده است و اين همان چيزی است که "بودن" ما ريشه در آن دارد. کالين مک کالو

 

بالای صفحه

جان شيفته

اگر در برابر رنجهای جهان می بايست درنگ نمود, ديگر امکان زيستن نبود! هر خوشبختی, از رنجهای موجود ديگری مايه می گيرد. زندگی ,زندگی را می خورد؛ همچون کرمينه هايی که در صيدی زنده از تخم بيرون می آيند. در عشق با ديگری سهيم شدن از بيرگی است! بيرگی عشقی! من به اين تن می دهم که قربانی باشم, به اين تن می دهم که دژخيم باشم اما نمی خواهم بيرگ باشم. برای نجات آنچه دوست دارم حاضر نيستم نيمی از آنرا به ديگری واگذار کنم. همه را می خواهم, يا آنکه هيچ نمی خواهم. واکنش در برابر فريبکاريهای دل، دل نفرين شده ام که جز برای آن نيست که گولم بزند!... مغز من و حواس من می خواهند و می دانند, اما دل من نا بيناست, بر من است که راهش ببرم!...واکنش بر ضد عشق و بر ضد فداکاری و بر ضد نيکی... آدمی به هيچ چيز حق ندارد, هيچ چيز از آن او نيست. هر چيز را بايد هر روز از نو بدست آورد قانون چنين است, تو نانت را با عرق جبينت بدست خواهی آورد. حقوق اختراع خدعه آميز جنگاور خسته است تا غنيمتی را که از پيروزی گذشته خود در دست دارد تسجيل کند. حقوق جز زر و زور ديروزه نيست, که گنج فراهم می نهد. ولی حق زنده, يگانه حق همانا کار است, فتحی هر روزه... او نياز به ايمان دارد... ايمان به آنچه می کند, به آنچه می خواهد, به آنچه در جستجوی آن است يا آنچه در رويا می بيند, به آنچه خود هست. به رغم همه بيزاری ها و فريب خوردگی ها, ايمان به خود و به زندگی!... جهان اگر از بالا بدان بنگرند غير از آن است که از پايين نگريسته شود ؛ در کوچه آنچه می بينی آسفالت است و گِل و شِل و خطر اتومبيلها و موج روان رهگذرها. آن بالا, آسمان را می بينی (که بندرت رخشان است) آن بالا هر وقت که فرصت بيابی و آنچه در اين فاصله هست محو می گردد. از بالا چز رفتار سست رود را نمی ديدی, به نظر آرام می نمايد و شدت جريان درک نمی شود. من از سهم خودم از مبارزه هرگز گله نکرده ام, بلکه از خفقانی که دچارش هستم. سرنوشت ما زنها ست که در سردابه بجنگيم ولی شما در هوای آزاد, بر قله کوه.... برای چه نگران چيزی باشيم که خواهد آمد؟ آن هم برسان آنچه آمده است, خواهد گذشت. ما نيک می دانيم که هر چه پيش آيد, ما راه خود را از خلال آن خواهيم گشود . همانگونه که تودة مردم با اين حکمت ديرينه و دليرانة دعا و مبارزه جويی می گويند: "خدا هميشه بر شانه هامان چندان بار مصيبت بگذارد که بتوانيم ببريم!..." کوشيدن, جستن, نه يافتن و بار و بر دادن ...

من اين بشر دوستي, و اين ”بشريت“ و همه‌ي اين جنگهاي ميان‌تهي, اين ايدئولوژي‌ها اين پندارهاي كلمات را هيچ دوست ندارم. من آدمها را مي‌بينم, آدمها اين گله‌هاي بزرگ كه سرگردان مي‌روند, بهم فشار مي‌آورند, به يكديگر تنه مي زنند, به راست, به چپ به جلو و عقب مي‌روند و گرد و غبار مفاهيم را زير پاهايشان بلند مي‌كنند. من زندگي را, زندگي آن‌ها, زندگي ما و زندگي سراسر گيتي را يك نمايش حنده‌آور اندوهبار مي‌بينم كه پايانش نوشته نشده است. نمايشنامه به تدريج در بديهه سرايي اراده‌هايي كه به پيش يورش مي‌برند تاً ليف مي‌شود.   رومن رولان

 

بالای صفحه

آنها که دوست دارند

آنها که دوست دارند, هميشه درد کشيده اند, هميشه در جدال با خويش و با درد آوران و فرو مايگان بوده اند. آنها که دوست دارند, هميشه چوب خورده اند و هميشه با صراحت و صداقت زيسته اند و مظلومانه به مسلخ رفته اند. آنها که دوست دارند, هميشه با گرگ به نبرد برخاسته اند, جنگيده اند و بي امان هم جنگيده اند که خاک عشق و صراحت شمشيرشان, مزارع خونين گرگ هاي ديگر را, از همان تبار و در همان آب و خاک, آبياري کرده است. آنکه دوست دارد, در انديشة برد و باخت نيست, که همة وجودش التهاب رهايی ست و همة درونش ,ميل به آزادی و رسيدن به پنجره اي باز, تا شوقش را و عشقش را از کمند هواي مسموم وارهاند. غافل که ديگران, باز پنجره را مي بندند و هوا را مسموم مي کنند, سهل است, خود به هياًت هيولايی مسموم در می آيند و جامة گرگان به بر می کنند و عشق و شرف را از هم می درند. ايروينگ استون

 

بالای صفحه

بريدا

باشد که امشب, دعای خير مريم باکره و فرزندش عيسی بر ما فرود آيد. در کالبد ما بخش ديگر نياکان ما خفته است؛ باشد که باکره مقدس به ما برکت بخشد.  باشد که ما را برکت بخشد, چون زن هستيم, و امروز در جهانی می زی ايم که در آن, مردان ما را دوست دارند و پيوسته ما را بيشتر درک می کنند. با اين وجود, هنوز داغ زندگی های گذشته بر بدن ما هست, و اين داغ ها هنوز درد مندند. باشد که باکره مقدس ما را از اين داغ ها رها سازد و احساس گناه را برای هميشه در ما فرو بنشاند. هنگامی که خانه را ترک می کنيم, احساس گناه داريم, چرا که فرزندانمان را ترک می کنيم تا غذاشان را به دست آوريم. هنگامی که در خانه می مانيم, احساس گناه می کنيم, زيرا چنين می نمايد که از آزادی جهان اسفاده نمی کنيم. به خاطر همه چيز احساس گناه داريم و نمی توانيم گناهکار باشيم, چون همواره از تصميم گرفتن و توانايی به دور بوده ايم. باشد که باکره مقدس همواره به ياد ما باشد, چون اين ما زنان بوديم که در کنار عيسی مانديم, آنگاه که مردان می گريختند و ايمان او را انکار می کردند. ما بوديم که وقتی او صليب اش را بر پشت می کشيد, می گريستيم, ما بوديم که تا دم مرگ کنارش مانديم, و اين ما بوديم که به ديدار آرام گاه خالی اش رفتيم. که نبايد گنهکار باشيم. باشد که باکره مقدس همواره به ياد ما باشد, زيرا ما را به خاطر بشارت دادن آيين عشق, خوار کردند و سوزاندند. هنگامی که مردمان می کوشيدند با نيروی گناه, زمان را متوقف سازند, ما بوديم که در جشنهای ممنوع گرد می آمديم تا اندک زيبايی ای را که هنوز در جهان مانده بود, گرامی بداريم. به همين خاطر محکوم شديم و در ميدانها سوختيم. باشد که مريم باکره همواره به ياد ما باشد, چون هنگامی که مردان به خاطر جدال های دنيايی در ميدان های عمومی محاکمه می شدند, زنان به خاطر بی عفتی در اين ميدان ها محاکمه شدند. باشد که مريم باکره همواره به ياد نياکان ما باشد, که ناچار بودند هم چون ژاندارک قديس, برای به انجام رساندن کلام خدا لباس مردانه بپوشند. و با اين وجود , در آتش جان سپرديم. پائولو کوئيلو

 

بالای صفحه

ژان کريستف

شادی, شادی بی حد, آفتابی که بر هرچه هست و خواهد بود می تابد. شادی ايزدی آفرينش! هيچ شادی جز در آفريدن نيست. جز کسانی که می آفرينند هيچ هستی نيست. ديگران همه سايه هايی هستند که بر زمين می خزند و از زندگی بيگانه اند. در زندگی هر چه شادی است همه شادی آفريدن است: عشق, نبوغ, عمل؛ اين همه زبانه های نيرو است که از آتش واحدی بيرون جسته است. حتی کسانی که نمی توانند گرد اين آتشدان بزرگ جايی بيابند: جاه طلبان, خودپرستان و مردم هرزه بی زاد و رود, همه می کوشند تا خود را با پرتو رنگ باخته آن گرم کنند. هم در زمينه جسم و هم در زمينه جان, آفريدن يعنی از زندان تن بيرون آمدن يعنی در گردباد زندگی به سر تاختن, يعنی آن که هست, بودن, آفريدن, يعنی مرگ را کشتن. بدا به حال موجود عميقی که تنها و گم گشته روی زمين مانده است و جز پيکر خشکيده خود و شبی که در دلش حکمفرماست به چيزی نظر ندارد, شبی که هرگز هيچ شعله زندگی از آن بيرون نخواهد جست! بدا به حال روحی که خود را همچون درخت شکفته در بهار آبستن عشق و زندگی نمی بيند! اگر هم دنيا چنين کسی را از افتخارات و خوشی ها سيراب کند باز مرده ای را تاج بر سر نهاده است.

جرات كنيد راست و حقيقي باشيد. جرات كنيد زشت باشيد! اگر موسيقي بد را دوست داريد, رك و راست بگوييد. خود را همان كه هستيد نشان بدهيد. اين بزك تهوع‌انگيز دورويي و دوپهلويي را از چهره روح خود بزداييد, با آب فراوان بشوييد. چند گاهست كه پوزه‌تان را در آيينه نديده‌ايد؟ من اينك آن را به شما نشان مي‌دهم. آهنگسازان, رهبران اركستر, خوانندگان و شما اي شنوندگان گرامي, يكبار براي هميشه خواهيد دانست چگونه كساني هستيد... هر چه مي‌خواهيد باشيد, ولي براي رضاي خدا حقيقي باشيد! حقيقي باشيد, حتي اگر مي‌بايست هنر هنرمندان از آن در رنج باشند! اگر هنر و حقيقت نتوانند در كنار هم زندگي كنند, بگذار هنر بميرد! رومن رولان

 

بالای صفحه

نامه‌های عاشقانه يک پيامبر

يک ترانه کهن عرب هست که چنين آغاز می گردد: "فقط خداوند و خود من می دانيم در قلب من چه می گذرد." دوست دارم سينه ام را بشکافم, قلبم را از آن بيرون بکشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينند. زيرا انسانی که خود را برای خويشتن آشکار می سازد, آرزويی شگرف تر از آن ندارد که ديگران درکش کنند. همه ما اشتياق ديدن نوری را داريم که پشت در است, دوست داريم اين نور به ميان اتاق, به پيش روی همه بيايد. اولين شاعر جهان, هنگامی که تير و کمانش را کنار می گذاشت تا آنچه را که به هنگام غروب خورشيد احساس کرده بود برای يارانش توصيف کند, بايد بس رنج کشيده باشد و کاملاً محتمل است که اين ياران, آنچه را که گفته بود, به سخره گرفته باشند. ليک او باز چنين کرد, چون هنر راستين می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد. هيچکس نمی تواند به تنهايی از زيبايی ای که درک می کند, لذت ببرد.

انسان بخشی از طبيعت است. هر سال, عناصر طبيعت به هم اعلام جنگ می کنند: زمستان در برابر نيروهای بهار می جنگد و اين نيز همچون جنگهای انسانها ويرانگر است. ما هم بايد اين فرايند را از سر بگذرانيم و در بسياری از موارد, بايد برای چيزی که خوب نمی شناسيم, بميريم. آنانی که برای يک صلح ابدی می جنگند, همچون شاعران جوانی هستند که نمی خواهند بهار هرگز پايان گيرد. انسان بايد جنگيدن برای نيتها و روياهای خود را بياموزد, چون اين نيز بخشی از امانت پروردگار در اين سياره است. هيچ کس برای فرا رسيدن زمستان نمی گريد, نيز آنگاه که بهار, آغاز به نمايش گلها در دشت می نمايد, کسی نمی رقصد. مردمی هستند که شبهای سرد را از شبهای تابستان دوست تر دارند. آيا سزاوار است بدين افراد بگوييم: " شما قلب نداريد, می بينيد که سرما طبيعت را نابود خواهد کرد و نمی گريد. شکوه و زيبايی تابستان مرده است, و شما بی تفاوت می نماييد؟" در هر حال هيچ چيز نخواهد توانست جنگ برای مرگ را فرا بخواند. هر آنچه در اين زمين رخ می دهد, جنگی برای زندگی است. جبران خليل جبران

 

بالای صفحه

در جستجوی زمان ‌ازدست‌رفته

از ديدگاه پيش پا افتاده ترين چيزهای زندگی, هر آدمی يک ذات منسجم ساخته پرداخته نيست که برای همه يکسان باشد و اورا به همان سادگی بتوان شناخت که قرارداد يا وصيت نامه ای را می شود خواند؛ شخصيت اجتماعی ما ساخته فکر ديگران است. حتی کار بسيار ساده ای که آن را ديدن شخصی که می شناسيم, می ناميم. تا اندازه ای يک کار فکری است. قالب ظاهر فيزيکی آدمی را که می بينيم از همه برداشتهايی که از او داريم پر می کنيم و بدون شک اين برداشتها در پديد آوردن شکل کلی ای که در نظر می آوريم, بيشترين نقش را دارند. برداشتهای ما رفته رفته آن چنان کامل در قالب گونه های شخص جا می گيرند, آن چنان دقيق با خط بينی اوهمخوان می شوند, آن چنان خوب به زير و بمهای صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل می دهند که هر بار که چهره او را می بينيم و صدايش را می شنويم, آنچه چشم و گوشمان از او می بيند. می شنود همان برداشتهاست. در دستگاه عواطف ما تصوير تنها عنصر اساسی است, می توان خيلی ساده و آسان شخصيت های واقعی را حذف کرد و با اين ساده سازی به کمالی بسيار مهم رسيد. يک موجود واقعی را هر اندازه هم که دوستی مان با او ژرف باشد, بيشتر به وسيله احساسهايمان درک می کنيم؛ يعنی که برای ما حالتی مات دارد. وزنه بيجانی است که حساسيت ما نمی تواند آن را بلند کند. اگر اتفاق بدی برايش پيش نيايد, تنها در بخش کوچکی از برداشت کلی که از او داريم ممکن است دستخوش اندوه شويم؛ از اين هم بيشتر, خود او هم تنها در بخشی از برداشتی کلی که از خودش دارد می تواند احساس غصه کند. مارسل پروست

 

بالای صفحه

ژان باروا

با بصيرت يافتن نسبت به رنج انسان است که می توانيم در خودمان غريزه نيکوکاری را تقويت کنيم و در اين جهت هر قدر جلوتر برويم زياده روی نکرده ايم. در اين گونه مسائل به احساسات خود اعتماد نکنيد "در عالم, بديها بسيار کمتر از آن است که در وهله اول به نظر شما می رسد!" قدری در اين نکته تامل کنيد: "اگر مجموع بديها بيشتر از نيکيها يا حتی برابر با نيکيها بود آنوقت همه جا بی نظمی حاکم بود!" برعکس, ما چه می بينيم؟ نظم شگفت انگيزی که وجود حقير ما را مبهوت می کند! هر روز گامهای تازه پيشگامان علم به ما امکان می دهد که بيش از پيش به کمال طرح الهی پی ببريم. در برابر اين همه نيکی, رنج های فردی چند گناهکار چه اهميتی دارد؟ وانگهی زخمهايی که بر انسان وارد می شود, من منکر وجود اين زخمها نيستم؛ افسوس! زيرا وظيفه شغلی من آن است که بر آنها مرهم بگذارم و اگر ممکن باشد آنها را علاج کنم. هر کدام اجری دارد, اين را خودشما روزی تصديق خواهيد کرد زيرا فقط به واسطه اين زخمهاست که انسان می تواند در امر خير پيشرفت کند و در راه رستگاری خود جلوتر برود. حالا چيست که اهميت دارد؟ زندگی اين جهان يا آن جهان؟ رنج تمام مخلوقات خواست خداوند است و اين رنج شرط زندگی و حتی تنها شرط زندگی است و همين برای فرو نشاندن غرور شما که سر به عصيان بر می دارد کافی است. هستی وجود کاملی که بی نهايت نيک و قادر مطلق است و آسمان و زمين را از عدم بوجود آورده است و هر روز هزاران دليل بر مهر پدرانه خود نسبت به ما ظاهر می کند, خود بهترين ضامن ضرورت شر در اين عالمی است که خداوند کاملاً بر وفق نيازهای ماخلق کرده است و در عين آنکه حکمتهای الهی بر قوای ذهنی ناقص ما مکتوم است ما بايد سر فرود آوريم و رنجی را که بر ما نامفهوم است اما خواست اوست به پيروی از او خواستار شويم. روژه مارتن دوگار

 

هديه‌ی شراره انصاری در اولين سال‌گرد اکسـير

تولدی ديگر

در پيوندهای انسانی, هنگامی فرا می رسد که هر چه تلاش ما برای رفع و ناچيز نمودن تفاوتها صميمانه و يا آرزويمان برای باز آفرينی بخشی از گذشته مشترک قدرتمند باشد, درگيری و کشمکش آن قدر دردناک می گردد که ديگر چيزی احساس نمی شود و دنيا با همه زيباييهايش, با ايجاد تضادهايی بی رحمانه, صرقاً به ناراحتی ها می افزايد. [ديويد ويسکات]

ايمان دارم در آن هنگام که آخرين ضربه های فنا در فضا مرتعش می شود و از روی آخرين تخته سنگ بی بهای معلق بی موج آخرين شامگاه سرخ در حال اختصار محو می گردد, هنوز يک صدا به گوش می رسد, صدای ضعيف و خستگی ناپذير انسان که همچنان سخن می گويد...... نه صرفاً به اين دليل که در ميان همه مخلوقات, تنها انسان است که صدايی خستگی ناپذير دارد, بل بدين سبب که انسان روح دارد؛ روحی با استعداد شفقت و دوست داشتن با حس فداکاری و بردباری. [ويليام فاکنر]

از آنجايی که آنچه برآنيم انجام دهيم هميشه خالی از عيب نيست و آنچه می کوشيم انجام دهيم همواره از خطا مصون نمی ماند و آنچه به چنگ می آوريم هميشه سنجه ای از پايان پذيری و جايزالخطايی انسانی ما دارد, تنها راه نجات ما در عفو و گذشت است. [ديويد آز برگر]

هر بار در موقعيتی قرار می گيری که تصور می کنی ناممکن است و تو ناگزيری از ميان شکنجه های نفرينی آن بگذری, اين فرصت را به خود بده و در آن زندگی کن. می بينی که از آن پس آزادتر و رهاتر زندگی می کنی. [الئنور روزولت]

پيوند ها به ندرت به دليل فقدان توان زندگی در وجودشان به ناگاه می ميرند. پيوندها به آرامی می پژمرند, چرا که انسانها يا نمی دانند که چگونه پيوند را حفظ کنند, و به چه اندازه زمان, تلاش و عشق و دلسوزی نيازمندند و يا اينکه آنان تنبلتريا هراسانتر از آن اند که کوششی به عمل آورند. [ديويد ويسکات]

حسادت نقطه ای چرکين است در شخصيت آدمی که بدان گرفتار آمده است؛ نگرشی ناموثر و منفی است که احتمال باختن و از دست دادن را بيش از بردن و به دست آوردن در خود دارد. [مارگارت ميد]

نفرت, تلخی و کينه جويی قدرت استيلای بر آدمی را دارد؛ خود ويرانگر است و از نطر ذهنی و عاطفی انسان را تهی می سازد. [جرالد چامپولسکی]

با خنده می توان شر را بدون بد انديشی و عناد نابود کرد و همبستگی را بدون هيچ حالت زننده ای تاييد نمود. [برنارد شاو]

نکته مهم اين است که در هر لحظه قادر باشيم آنچه را که هستيم به خاطر آنچه می توانيم بشويم, قربانی کنيم.‎ [شارل دو بو آ]

لحظه ای که خود را در مهر و دلبستگی خويش رها می سازيم , زمان دگرديسی زمين است. [امرسون]

آدمی هيچ نيست مگر بافته ای از پيوند ها, تنها چيزی که برای او مطرح است. [آنتوانت دوسنت اگزوپری]

از محبت هدر رفته سخن مگو, محبت چيزی نيست که هدر رود. [لانگ فلو]

بيشتر انسانها همان قدر شادند که تصميم می گيرند باشند. [آبراهام لينکلن]

هر چيزی که زندگی می کند, نه به تنهايی می زيد و نه برای خود. [ويليام بليک]

تنها انسانهای سطحی خود را می شناسند. [اسکار وايلد]

 

 

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن  مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه  بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله  رخوتناك  دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم  آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل  من
كه به  اندازه يك عشقست
 به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به  زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
 كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي‌گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي‌گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي  لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي‌انديشند
كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان 
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر می گردد
و بدينسانست 
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي‌ريزد مرواريدي  صيد نخواهد  كرد
من
پري كوچك غمگيني را  
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه می‌ميرد
وسحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
فروغ فرخزاد

 

بالای صفحه

  تاريخ فلسفه

هر چه ظواهر و پديده هاي زندگي پيچيده تر گردد، رنج بيشتر و مشهودتر مي شود. درنباتات حس نيست، بنابراين رنج هم نيست در پست ترين انواع حيوانات از قبيل حيوانات تك سلولي درد و رنج بسيار كم است، حتي در حشرات استعداد احساس رنج محدود است. درجه بالاتر رنج در حيوانات ذوفقار كه داراي دستگاه عصبي كامل هستند مشهود مي گردد و هرچه درجه هوش بيشتر شود مقدار رنج نيز فزون تر مي گردد. بنابراين به هر نسبت كه هوش مشخص تر مي شود و شعور بالاتر رود، رنج و درد نيز رو به ازدياد مي نهد و در انسان به بالاترين درجه خود مي رسد. در انسان نيز هر كه را دانش و هوش بيشتر غم و اندوه فزون تر.

هيدراي جوان به صورت جوانه اي بر تن هيدراي ديگري مي رويد و بعد خود را از او جدا مي كند. هنگامي كه بر تن هيدراي بزرگ زندگي مي كند با او در نبرد است و هر يك از آن دو، شكاري را كه به دست مي آيد از دهن همديگر مي ربايند؛ ولي مورچه بولداك استراليا مثال عجيب تري از اين نوع به دست مي دهد، زيرا همينكه آن را از ميان دو نيم كنند ميان دم و سر جنگ در مي گيرد، سر دم را با دندان مي گيرد و دم با دلاوري از خود دفاع مي كند و نيش خود را به سر فرو مي برد، جنگ تا نيم ساعت اوليه ادامه دارد تا آنكه هر دو طرف مي ميرند و يا مورچگان ديگر آن دو را از هم جدا ساخته مي برند. هر زمان كه اين تجربه به عمل آيد همين قضيه تكرار مي گردد... يونگ هان حكايت مي كند: كه در جاوه دشتي ديدم كه تا چشم كار مي كرد پر از استخوان بود. نخست خيال كرد كه ميدان جنگ بوده است ولي در حقيقت استخوانهاي سنگ پشتان بود كه از دريا براي تخم گذاري بيرون آمده بودند و سگان وحشي متحداً به سوي آنها حمله برده نخست همه را بر پشت گردانده بودند و كاسه روي شكم را برداشته زنده زنده همه را خورده بودند.... تا آنكه پلنگي رسيده بر سگان حمله برده بود.... اين سنگ پشتان براي همين زاييده شده بودند!!! همين طور اراده حيات همه جا خود را شكار مي كند و به صورتهاي گوناگون از خود تغذيه مي نمايد تا آنكه بالاخره نژاد بشر پس از محكوم ساختن انواع ديگر، جهان را كارخانه اي مي پندارد كه فقط به منظور استفاده اوست ، با اين همه نژاد بشر نيز با وحشت بيشتري اين مبارزه را دنبال مي كند و اين نزاع حياتي در خود او نيز صورت مي گيرد تا آنجا كه به گفته مثل لاتيني: انسان گرگ خود انسان است. ويل دورانت

 

بالای صفحه

طلوع سپيده

روح آدمی، يکی از عجيب ترين مخلوقات خداوند است. مخلوقی بسيار بزرگ و توانا، که فقط قدرت بی انتهای الهی توانسته آن را در اين جسم کوچک بگنجاند. تصرف اين روح عظيم و قدرتمند، کاری است که هم بسيار آسان است و هم سخت. آسان از اين لحاظ که اين روح، با تمام وسعت و تواناييش، در مقابل محبت و عشق پاک و زلال، بنده وار به زانو در می آيد و تسليم می شود.چنان به بند کشيده می شود که تمام وجود خود را به رود جاری عشق می سپارد و چنان در آن غرق می شود که خودش هم جزئی از اين رود می شود. اما در عين حال، راه يافتن به اين ارتباط زيبای روحی، کاری بسيار سخت و پر زحمت است، چرا که به ندرت کسانی يافت می شوند که عشقشان اينطور ناب و آسمانی باشد و تحت تاثير تعلقات جسمانی قرار نگرفته باشد تا بتواند روح طرف مقابلشان را اينطور کامل تصرف کنند.

روح آزادتر از آن است که برای درک کردن، درگير محدوديتهای جسمانی شود و مسائلی مثل فاصله مکانی بتواند مانع آن ارتباط شود. سبکبال و رها پرواز می کند و خود را به آنچه نسبت به آن تعلق خاطر دارد می رساندو در کنارش قرار می گيرد. منتها به اين شرط که اين روح را در قيد تعلقات جسمانی اسير نکرده باشيم. پاکی، بال پرواز روح است. اگر به جسمت ميدان بدهی که تبديل به لجنزار گناه شود، بال پرواز روحت را می شکنی.جنبه فرشته وارش را چنان در هم می کوبی که از آن فقط حيوانی زخم خورده باقی می ماند، حيوانی که گرفتار و اسير قفس جسم است.

من در همه آيينه ها تو را می بينم. چرا که من، ديگر من نيستم، بلکه تجسمی از توام، و اين، اوج معنای عشق است. همان عشقی که خداوند در سپيده دم آفرينش، قلب انسان را از جنس آن خلق کرد. من اين راز را در گونه های گلگون شقايقهايی که معصومانه در دامن سبز دشت روييده اند، ديده ام. آن را در عطر نوازشگر نسيمی که از روی باغچه اطلسی خانه مان می گذرد احساس کرده ام. و رودی که از دل کوهستانهای دور دست برف گير می آيد، آن را بارها در گوشم زمزه کرده است. ای همه خوبی، تو تجلی تمامی اين رازی . و من، در تو خلاصه شده ام. فرناز نخعی

 

بالای صفحه

زندگی جنگ و ديگر هيچ

زندگی، لحظه ای است بين وقتی که به دنيا می آيی و وقتی که می ميری. مرگ، وقتی است که همه چيز تمام می شود و ما ديگر نيستيم

من جنگی را شناختم که در خلال آن خيلی زود فهميدم که در بهار کسی دوباره متولد نمی شود. و من به اين فکر می کردم که در آن طرف ديگر دنيا بحث و غوغا بر سر اين است که آيا صحيح است قلب آدم بيماری را که فقط ده دقيقه از زندگيش باقی مانده در آورد و بجای قلب بيمار ديگری گذاشت تا او شفا يابد؟ در حالی که اينجا هيچکس از خودش نمی پرسد که آيا صحيح است جان يکعده انسان جوان و پاک و سالم را بگيرند و؟....  و نفرت و خشم مرا در بر می گيرد، به زير پوستم می خزد و مغزم را سوراخ می کند و با خود قرار گذاشتم اين از هم گسيختگی دنيا را برای ديگران هم تعريف کنم و برای تو. برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم اين چنين از ته دل می خندم و چرا وقتی گريه می کنم اين چنين زياد می گريم. و چرا وقتی بايد خوشحال شوم، خوشحال نمی شوم و چرا گاهی تا اين اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم. برای تو که هنوز نمی دانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها زندگی انسان رو به مرگی را نجات می دهند باعث مرگ صدها، هزارها و ميليونها موجود زنده و سالم می شوند. می دانی؟ زندگی خيلی بيشتر از لحظه ايست بين وقتی که به دنيا می آييم و وقتی که می ميريم.

زندگی..... در اين کره خاکی سه ميليارد انسان زندگی می کنند و هر کدام از آنها برداشت خاصی از زندگی دارند. تو ميدانی که برای يک هندی هندوستان که به دنيا می آيد و می ميرد و بدون آنکه متوجه شود و يک امريکايی که دوا را می سازد يا برای يک ويت کنگ که با داشتن فقط سه گلوله در تفنگش به مقابله با تانک ها می رود، زندگی شکل های مختلفی دارد و فرق می کند... زندگی.... زندگی يعنی چه؟ نمی دانم . ولی گاهی از خودم می پرسم آيا زندگی يک صحنه نيست که به دستور کسی در آن پرتاب می شوی و وقتی در آن افتادی بايد طولش را طی کنی و برای اين طی کردن هزاران شکل وجود دارد. شکل هندی، شکل امريکايی، شکل ويت کنگ ... و وقتی يکبار آن را طی کنی، ديگر کافی است تو زندگی کرده ای، از صحنه خارج می شوی و می ميری.

زندگی يک نوع محکوميت به مرگ است و درست بخاطر همين محکوميت به مرگ است که بايد آن را طی کنيم و بايد بدون قدمی به اشتباه ، و بدون آنکه يک ثانيه بخواب رويم و بدون آنکه ترديد کنيم که اشتباه می کنيم يا فکر کنيم که ممکن است آن را بشکنيم، آن را طی کنيم. ما که انسان هستيم و نه فرشته و حيوان، ما که بشر هستيم. زندگی، چيزيست که بايد خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهيم. حتی اگر وقتی که پرش می کنيم بشکند، و اگر بشکند؟ ديگر به هيچ درد نمی خورد، به هيچ دردی.

از کتاب يک مرد
انسان با مرگ مي‌تواند مقابله كند. شكنجه را مي‌شود تحمل كرد, ولي سكوت را نه. در وهله اول بنظر مي‌رسد كه سكوت ضرري نداشته باشد و بر عكس حتي بدرد بيشتر و بهتر فكركردن بخورد, ولي خيلي زود متوجه مي‌شوي كه خيلي كمتر و بدتر فكر مي‌كني زيرا مغز فقط از حافظه استفاده مي‌كند و نتيجتاً تهي‌تر مي‌شود. انساني كه با هيچكس حرف نمي‌زند و هيچكس با او حرف نمي‌زند مثل چاه است كه هيچ چشمه‌اي به آن نمي‌ريزد. كم كم آبش مي‌گندد و بخار مي‌شود. اوريانا فالاچی

 

بالای صفحه

دوستت دارم

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم
هنگامی که با توام

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته‌ای
بلکه برای آنچه که از من می‌سازی

دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفايش می‌کنی

دوستت دارم
چون دست بر دل افسرده ام می‌نهی
زنگارهای بی ارزش و بی‌مقدار به سويی می‌زنی
و نور می‌تابانی بر گنجينه‌های پنهانی که
تاکنون در ژرفا مانده بودند.

دوستت دارم
چون ياری‌ام می‌کنی
که از تخته پاره‌های زندگی
نه يک کپر
که معبدی در خور بنا نهم
کمک می‌کنی
که کار روزانه‌ام
نه يک سرشکستگی
بلکه ترنم ترانه‌ای باشد.

دوستت دارم
چون بيش از هر کيش و آيينی
به رويش من ياری رسانده‌ای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
اين همه را هديه داده‌ای

بی هيچ تماسی، کلامی و يا اشارتی
به اين کار توانا گشته‌ای
چون خود بوده‌ای
شايد دوست بودن در نهايت به همين معنا باشد.
  روی کرافت

 

 

بالای صفحه

مهربانی، شفافيت، بينش

سخنان عالی جناب دالايی لاما: نسل کنونی از يک جنبه، در زمينه های مادی، به سطح بالايی از توسعه رسيده است اما بطور همزمان، ما انسانها با مشکلات فراوانی مواجه هستيم. بعضی از آنها به علت وقايع خارجی چون بلاهای طبيعی اجتناب ناپذيرند. گرچه، بسياری از مشکلات به سبب قصورهای ذهنی ما خلق شده اند. اما ما از کمبود درونی رنج می بريم. من اين مشکلات را غير ضروری می نامم، برخاستن مشکلات با پذيرش ذهنی مناسب از ميان خواهد رفت. علت اغلب آن ها تفاوت های اعتقادی موجود است و متاسفانه عقايد مختلف مذهبی نيز بعضی اوقات مسئله سازند. از اين رو، بسيار اهميت دارد که برخوردی مناسب داشته باشيم. فلسفه های گوناگون بسياری وجود دارند، اما نکته مهم شفقت و عشق برای ديگران، اهميت به رنج ديگران و کاهش خود خواهی است. احساس می کنم که انديشه شفقت آميز، با ارزش ترين گوهر است. اين حسی است که فقط ما انسانها قادر به پرورش آن هستيم و اگر قلبی خوب، پر محبت و گرم همراه با احساسات گرم داشته باشيم، علاوه بر رضايت و شادی خودمان دوستانمان نيز فضای دوستانه و محبت آميزی را تجربه خواهند کرد. عشق می تواند، ملت به ملت، کشور به کشور، قاره به قاره تجربه شود. اصل اساسی، شفقت و عشق به ديگران است. در بنيان همگان، حس موثق "من" وجود دارد و در سطح متداول، يک من وجود دارد. "من اين را می خواهم." "من آن را نمی خواهم". اين خواسته نه تنها طبيعی بلکه درست نيز هست. هيچ توجيه برتری نمی خواهد؛ احساس طبيعی است و به سادگی با اين حقيقت که ما به طرزی طبيعی و صحيح طالب خوشحالی هستيم و رنج نمی خواهيم، معتبر شده است. بر اساس اين احساس، اين حق ماست که شادی کسب کنيم و حق داريم که از رنج رهايی يابيم.

حس عادی ما از عشق و شفقت بسيار با تعلق همراه است. به زن يا شوهر، والدين و فرزندان خودتان، حسی از شفقت و عشق داريد. اما چون در حقيقت با تعلق پيوند دارد، شامل دشمنانتان نمی شود پس بر انگيزه ای خود خواهانه استوار است.چون آنها مادر، پدر و فرزندان من هستند به آنها عشق می ورزم. اما در مقابل بينشی روشن از اهميت و حقوق ديگران پيش روی ماست و اگر شفقت از اين ديدگاه پرورش يابد، حتی به دشمنان نيز خواهد رسيد. برای اينکه بتوان چنين تپشی از مهربانی را توسعه داد، بايد صبر و شکيبايی داشته باشيم. در تمرين شکيبايی، دشمن فرد، بهترين معلم است. دشمنان می توانند به تو شکيبايی را بياموزند، جايی که معلمان يا والدين توانايی آن را ندارند، بنابراين از اين ديدگاه يک دشمن ، واقعاً بسيار مفيد تر از بهترين دوستان و معلمين ما می تواند باشد.

داشتن يک انگيزه خود خواهانه، در اعماق درون همراه با خواستن خير ديگران ناممکن است. اگر درباره صلح، عشق، عدالت و غيره حرف می زنيد،اما در عمل تمامی آنها را از ياد برده و اگر لازم باشد، ديگران را سرکوب کرده و حتی جنگ می افروزيد، نشانه ای روشن است که چيزی کم است. واقعيت کنونی ما، اين فضای پر مشکل بوده که خيلی بد است، اما واقعيت دارد. اگر جامعه انسانی ارزش عدالت را از دست بدهد، ارزش شفقت و صداقت را، در نسل بعدی و يا آينده ای دورتر، با مشکلات بزرگتر و رنج بيشتری برخورد خواهيم کرد.

همه ما ملت به ملت و قاره به قاره به يکديگر وابستگی فراوانی داريم. پس داشتن حس همياری حقيقی با انگيزه خوب حياتی است آنگاه قادر خواهيم بود مشکلات زيادی را حل کنيم، روابط خوب، قلب به قلب، انسان به انسان، اهميت فراوانی دارند و همه چيز به انگيزه خوب بستگی دارد. دالايی لاما

 

بالای صفحه

ساربان سرگردان

خدا همين نزديکی هاست و با جوانه های سبز با خارها با من حرف زد. خورشيد، تشعشع داغش چشمهايم را می زند. اما درياچه نمک مثل آيينه از انعکاس خورشيد می درخشدو افق که به کوير می پيوندد. اگر خدا به زبان قوس و قزح با من حرف می زد...