شیندخت و بجنورد

خانه         يادداشت‌های روزانه         > بجنورد <         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

6, 2019 11:51

 

نوروز کودکی هایمان/ آقای حسین قربانیان

 

نسیم پایان زمستان-کوات- آغاز وزیدن گرفته است. این دیگر نشان پایان برف و یخ و سرمای سه ماهه بر هر کوی و برزن شهر است. دیگر نیازی به جوشاندن آب هر سحرگه توسط مادر و ریختن آن بر روی تلمبه دستی کنار حوض شش گوش زیبای حیاط خانه برای ذوب شدن یخ های درون آن یا شکستن یخ قطور درون حوضچه با دسته هاونگ پولادین برای گرفتن وضو ی صبحگاهی نیست. آه چه احساس زیبایی, هنگامی که نسیم کوهباد- کوات- بر رو و مویت می نشیند!!
چه سبک بالی در درون, هنگام برگشت از مدرسه دل مالامال از خوشی, در فکر روزهای خوش آینده!
ایام " خلی خلته"- خاله مراد مندی- و پرتاب گوله نفتی های دست ساز به هوا و ترقه های شب چهارشنبه سوری! شبزی انداختن مادر, عیدی و عید دیدنی, شیرینی و آجیل! دیدن پدر در آستانه در با پاکت کاغذی در دست پر از نارنجک های ترقه دست ساز مرحوم آقای دانش, عطاری سر کوچه حاج برنجی!
انفجار ترقه های روزانه بر سر هر برزن با کمک مواد آتش زای چوب کبریت ها در درون منگنه, قسمتی از اجرا پریموس های رایج زمانه!

چه بگویم که در نبود تلویزیون, آی پد یا باشگاه های ورزشی این هیجان کودکی یا نوجوانی برینگونه بایستی تخلیه می گردید!
چه خطری, هنگامی که کهنه های در هم تنیده شده گلوله های نفتی آتش زا ی خوابانده شده چند روزه در درون حلبی های نفتی به هنگام پرتاب از هم جدا و بر روی سیم های برق یا شاخه های درختان خیابان گیر می کردند! و فقط شاید دست غیب بود که اجتماع را از مصایب ناگوار دور می داشت... نه! بسیار کسانی بودند که بر این غضب گرفتار آمدنراز جمله خود شخص حاج دانش ترقه ساز!!

دوباره نوبت کفش و لباس نو و کش و ناکش ها با خیاط مرحوم "اصغر ابوتراب" کنار حمام برلیان و این همه فارغ از حال "آستین چرکینان" زمانه که شاید در گوشه ی "آب" شان از سر "تنگدستی"آرزوی پیوستن به " رب" شان داشت, چه که به زعمشان ان تنها چاره رهایی از همه بود!

در این حین مادز مشغول بود به مشورت با "مریم قوشنه" , " سکینه قوشنه" یا قوشنه های دیگر و کمک از " زهرا باجی " , " مصمه باجی" یا باجی های دیگر برای امر " خانه تکانی"! و پدر هم شاید در حال محاسبه مخارج آتی نوروز در راه!

ساعت تحویل سال نو, لباس نو پوشیده کنار " سفره هفت سین" منتظر توپ نوروزی و پدر " نان سنگکی" در یک دست و " شاخه بیدمشک"(پیشی پیشی) در دست دیگر از راه می رسید و این نمایش " برکت" بود در زمین و از " مادر زمین"!

"پس آنگاه زمین به سخن درآمده گفت با او, با انسان و من به تو نان دادم و علف به گوسفندان و به گاوان ات و برگه های نازک تره که قاتق نان کنی به هر گونه صدا من با تو به سخن در آمدم. با نسیم و باد با جوشیدن چشمه ها از سنگ با ریزش باران... که سخت بی خبرت می یافتم!
تو می دانستی که من ات به پرستندگی عاشقم, نیز نه به گونه عاشقی بخت یارکه زر خریده وار کنیزکی بودم برای تو به رای خویش, که تو را چندان دوست می داشتم گه چون دست بر من می گشودی, تن و جانم به هزار نغمه خوش, جواب گویی تو می شد! ...
کجا به دستان خشونت باری که اتظار سوزان نوازش حاصل خیز با من است, گاو آهن در من نهادی که خرمنی پربار, پاداش ات ندادم؟... احمد شاملو"

با صدای توپ عید و طبل و نقاره رادیو ایران, همه همدیگر را بوسان, منتظر عیدی (دست لاف) بودیم. سپس مادر و گاهآ برادران و خواهران بزرگتر به کوچکتر!
اولیندیدار با دیدن " پدر بزرگ و مادربزرگ" شروع می شد! گفتگوی نیست که ابتدا پدر بزرگ و مادربزرگ "پدری" سپس" مادری" و گرچه آنان برادر همدیگر بودند با نام فامیلی متفاوت, اما نه مادران بزرگ!
روز دوم عید این عیدی ها, به پنج تا ده تومن می رسید! با آن می شد 100تا 200 عدد آدامس خروس نشان, 20 تا 40 عدد نوشابه شیشه ای پپسی کولا یا 50 تا 100 عدد زولبای فالی, فالی یک ریال خرید! 50 تا 100 کاسه پر از برگه هلوی خشک خورد!
از سینما نگو که هر روز تا روز سیزده, روزها می توانستی سه فیلم را در هر روز با سه ریال یا پنج ریال در لژ تماشا کنی!
سه فیلم از ساعت 9 صبح تا 3 بعدازظهر!
فیلم "انسان ها" مجید محسنی, " زمین تلخ" فردین, یا "خداحافظ تهران" و " صد کیلو داماد" بهروز وثوقی!
ساعت سه بعدازظهر دیگر چشمی برامان نمانده بود! حدود نیم ساعت طول می کشید تا چشممانمان به هنور آفتاب عادت می کرد! جماعت علاف را می دیدی که اطراف سینماها از خیابان انقلاب-شاه رضا- از فلکه شهرضا تا چهاراه شهربانی آن زمان مشغول صرف یا بالا کشیدن عیدی ها بودند!
از روز سوم هر چه در ذهن تلاش می کردیم که کدام عیددیدنیرا از قلم انداخته ایم و به کجا سرک نکشیده ایم, بی فایده بود که دیگر این نهایت عیدی گرفتن بود!
شب اجازه سینا رفتن نداشتیم! نیازی هم نبود نه از "فردین" خبری بود و نه از " همایون" که فیلم ها خارجی بودند و بسیار پیچیده و اساسا زبان آنان را علی رغم دوبله خوب ایرانی,لاتی حرف زدن "جان وین" یا " پل نیومن" نمی فهمیدیم!
البته اگر فیلم "مشدی عباد" یا "آرشین مالالان" بود دور از چشم آنان می رفتیم!
در این مورد "دایی حسن"استثنا بود که هیچ گاه به فیلم ایرانی نمی رفت و خوره فیلم های خارجی بود! اگز اول فیلم را می دید تا آخرش حدس مس زد!
به قول "چخوف" اگر "هفت تیر را در اول داستان برجسته ببینی باید در آخر شلیک شود"!
او پنج سال از من بزرگ تر بود و در دفترهای بزرگ شطرنجی آن زمان با کندن عکس و شرح ستارگان سینمای خارج,اطلاعات آنان را ثبت می نمود و خود دایره المعارف سیما بود!

روزهای آخر نوروز دیگر نگرانی وجودمان را می گرفت ک نه تنها باید تکالیف مدرسه را می نوشتیم که گاها حتی نقاشی های روی صفحات کتاب های درسی را نیز می کشیدیم! گویی معلمان آن دوران مملو از " دیگر آزاری" بودند!


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

نوروز کودکی هایمان/ آقای حسین قربانیان

Archives

2019
2016
2016
2016
2015
2015
2015
2014
2014
2014
2014
2014
2013
2013
2013
2013
2013
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2011
2011
2011
2011
2011
2010
2010
2010
2009
2009
2009
2009
2009
2008
2008
2008
2008
2008
2007
2007
2007
2007
2007
2006
2006
2006
2006
2006
2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []