شیندخت و بجنورد

خانه         يادداشت‌های روزانه         > بجنورد <         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

22, 2014 10:50

 

زنگ شتر / آقای علی اصغر فخار

 

شب به نیمه نرسیده بود. باد و بوران برجاده می راند و تحفه سفید نوروزی را بر در و دیوار می پوشاند. اتوبوس تهران، بجنوردجنگل گلستان را پشت سر گذاشته، مقابل رستوران <چمن بید> توقف کرد. مسافران نیمه خواب و نیمه بیدار از اتوبوس پیاده شده، قبل از آنکه سوز سرمای چمن بید زیر پوستشان بدود و چرتشان راپاره کند، دوان دوان خود را به سالن رستوران می رساندند.
بدنه سرخ شده و گرمای بخاری گازئیلی بزرگی که وسط سالن روشن بود، مسافران را بطرف خود می کشید.
نوای آشنای تاری از گوشه سالن به گوش می رسید. آهنگ و پنجه گرم نوازنده اش به نظرم آشنا آمد!
از گرمای آتش منصرف شده، بسوی تارزن رفتم. حسین عشقی بود که پلک ها را روی هم گذاشته با تنی تکیده تر از گذشته روی تار قدیمیش خم شده، زنگ شترش را می نواخت.

صالح، ملکی، بخشی، توقّر، منصور و عشقی ,نوازندگان شیدایی بودند که زمانی برای خود روزگاری عادی داشتند اما هر یک به دلیلی با ساز خود تنها مانده بودند و چیزی جز شیدایی و محبت برایشان نمانده بود تا در شادی های مردم بجنورد با دوست دارانشان قسمت کنند.
صالح با آکاردئونش از آذربایجان به بجنوردکوچ کرده و دوست دایره زنش, ملکی را در تمام جشنهای عروسی همراه خود داشت. صالح وملکی تا با عرقی شاد نمی شدند سازشان را گرم نمی کردند.
بخشی تارش را عاشقانه بگوش می چسباند و باخود نجوا می کرد. صدای ساز او طنین آکاردئون را نداشت و در قیل و قال رقصهای ترکی وکردی نمی توانست ضرب بشکن زدنها را جوابگو باشد. او را بیشتر برای جهاز بردن و همراهی عروس از خانه پدر تا خانه داماد دعوت می کردند. حضور بخشی در کاروان جهیزیه و پیش پای عروس و داماد بیشتر سمبولیک بود و خبر شادی آفرین تشکیل خانواده ای جدید را بشارت می داد.
توقَّر از آفتاب و قیل و قال روز گریزان بود، دیگر چشمهایش سویی نداشت، شبها به آرامی وسط خیابان از چهار راه چکنم تا دوچنار و بعد تا باغ دایی ارمنی راه می رفت و برای شبگردان سوخته دل نی میزد.
منصور دیوانه وار سعی می کرد جای خالی توقّر را در شبهای تار بجنورد پرکند اما نه او و نه مردم منقلب را دیگر دل خوشی نمانده بود.
از دوران کودکی با او آشنا بودم، در عروسی دوستان و اقوام مشترکمان با علیرضا فلوت می زدند و می رقصیدند. بعد از سال ها، روزی از روزهای آشفته اورا با فلوتش در خیابان دیدم. مرا در آغوش گرفت. سگ ولگردی خود را بما رساند و پارس کرد. گفتم:
انگار با تو دوست است، فکر کرد من بتو حمله کرده ام؟
گفت:
نه، نگران نباش، خیلی مهربان است، درین ظلمت تنها اوست که مرا درک میکند! هر روز برایش جگر گوسفند می خرم و برایش فلوت می زنم، ساکت می نشیند و گوش می کند. از کاروان نمانده است جز آتشی به منزل!
در زنجیره نوازندگان بجنورد، حسین عشقی نقطه پرگاری بود که من خیلی دورش گشته بودم.
حسین بدنبال عشقی نافرجام خانه و کار وزندگی خود را در سبزوار رها کرده، تنها با «تارش» به بجنورد پناه آورده بود. شایدبه این دلیل خود را عشقی می خواند. انتظاری از امروز و فردای زندگیش نداشت. یکی از اطاق های بالای مغازه های حاجی رضوی در خیابان بشقارداش را اجاره کرده بود. یک زیلو، رختخوابی مندرس و چند عدد کاسه و نعلبکی، بعلاوه تاری خوش صدا تمام دارایی و زندگیش بود. مخارج چندانی نداشت امابرای تهیه نیم بطر شاد قوچان، قند و چای و دیزی ظهرش کاملاً وابسته به درآمد فقیرانه تارش بود.
غلامعلی و علیرضا که قبلاً با تار دایی غلامحسین پنجه نرم کرده و نوای تار ناظمی را در همسایگیمان شنیده بودند، خیلی زودعشقی شیدا و تارش را کشف کردند.
مادرم خیلی پوست کنده گفت:
من تارزن نامحرم را بخانه ام راه نمی دهم!
زخمه های زندگی بر تارهای وجود عشقی از اوچیزی جز استخوان باریک و بلند انگشتانش باقی نگذاشته! دیگر حالی برای او نمانده تا نامحرم کسی باشد!؟ توانی بیش از مضراب گرفتن در دست ندارد!
پدرتان اجازه داده شما دنبال او راه بیفتید، خودش هم جایی برایتان پیدا کرده، شما را سر و سامان خواهد داد.
جوانهاچاره را در انبار حاج کریم دیدند. مقدمات فراهم شده، قراردادها بسته شد و کلاس خانوادگی موسیقی با معلمی عشقی در آنجاراه افتاد.
تاری از محمود رزبان خریدند که به تأییدعشقی بسیار خوش صدا بود. وقتی عشقی آهنگ «زنگ شتر» را با آن می نواخت سرتا پا محوشنیدن میشدم.
کوچکتر از آن بودم که تار را در بغل بگیرم و بکلاس موزیک بروم. وقتی با دو دلی از غلامعلی خواستم تا اجازه بدهند منهم درکلاس عشقی تار بیاموزم، گفت: موسیقی بدرد تو نمیخورد!
شاید من بدرد موسیقی بخورم؟ حداقل کمی ازدردهای عشقی را میتوانم درمان کنم!
نه! بهتر است تو نقاشی را دنبال کنی!
بنابراین دیگر دستیار نجّاریهای تو نیستم و درساختن تارهایت بتو کمک نخواهم کرد.

عشقی هر روز، هنگام غروب در حالیکه تارش را زیربغل زده بود، آرام از در مغازه بداخل میخزید و خود را به انبار میرساند. وقتی او واردانبار میشد، پیرمرد بد اخلاقی که ته انبار نمک میکوبید، با بی میلی دست از کارکشیده، غرغر کنان آنجا را ترک میکرد تا گوشه انبار برای درس موزیک ساکت و آرام باشد. هرگز ندیدم و نشنیدم با کسی حرفی بزند، انگار لال بود! زبان ترکی یا فارسی نمیدانست، وقتی میخواست مزدش را بگیرد، به زبان ترکمنی چیزی به حاج کریم میگفت ومیرفت. با پیشرفت کلاس موسیقی او هم زبان باز کرده، با حالت تهدید نزد حاج کریم غرغر میکرد:
من نمی توانم کار روزانه ام را تا شروع کلاس بچه ها تمام کنم!
کمی زودتر از خواب بیدار شو تا زودتر کارت راتمام کرده بخانه ات برگردی! توکه میدانی ساعت پنج کلاس شروع میشود.
عشقی حوصله زیادی برای گفتگو نداشت اما همیشه در تکرار الفبای موزیک پافشاری میکرد. نظرش این بود که خشت اول هر بنایی راباید درست گذاشت. شاگردان باید "درست گوش کردن" و "کامل شنیدن" را تمرین کنند تا اصوات را بدرستی حس کرده از هم تشخیص بدهند. همیشه تکرار میکرد:
خشت اول گر نهد عشقی کج، تا ثریا میرود آهنگ معوج!
کلاس ته انبار و تمرینهای خانگی مدتی ادامه یافت. جای تکرار های ابتدایی را ملودیهای آشنا و دوست داشتنی گرفتند. بچه ها پیشرفت کردند و سازهای متعددی در خانه ما گرد آمد: تار، ویلن، نی و فلوت، سه تار و سنتور و دنبک که اکثرشان تولید غلامعلی بود. بعدها علیرضا پا جای پای او گذاشت.
کم کم پای دیگر مشتاقان موسیقی: عزتی،مشکینی و اصفهانی هم به ته انبار باز شد و کنایه ها از چپ و راست شروع شدند:
کربلایی رضای بنّا که هر ماه محرّم در حسینیه معماریانی حلیم می پخت و خود را سرآشپزی مؤمن و مربی خوب بچه های حلیم خانه! می پنداشت، از سر نصیحت به حاج کریم گفته بود: حاجی! نگذار پسرهایت تار بزنند! نه دراین دنیا جا دارند، نه در آن دنیا!
حاج کریم که اهل منطق و استدلال بود ودخالتها و فشارهای گروهی را تحمل نداشت، در دفاع از حقوق فردی و اجتماعی خود وافراد خانواده اش گفته بود: اگر آنها تار نزنند، شب ها از دست شماها خواب راحت ندارم! مدعیانی چون تو همیشه بهانه ای برای غرغر کردن پیدا خواهید کرد، چه بچه ها ساز بزنند یا نزنند. اگر برای ضرب گرفتن آنها با دیگ حلیم دلتنگی، میتوانی علاوه بر ماه محرم سالی دوازده ماه بمردم خیرات بدهی و آنها را برای حلیم کوبیدن بکاربگیری!
با راه یافتن بزرگسالان و افراد غریبه به انبار، و طول کشیدن کلاس، پیرمرد نمک کوب دوباره زبان به اعتراض گشود که: نمی تواند صبح زود بیاید یا هر روز تا پایان درس بچه ها دست روی دست بگذارد و برای شروع دوباره کارش منتظر بنشیند.
تجمّع افراد خارج از فامیل در محل کار و کنایه های بیشتر، از تحمل حاج کریم افزون شده، هنرآموزان مجبور شدند انبار را ترک کرده، کلاس موزیک را به محل سکونت عشقی انتقال دهند.
اطاقی که عشقی در آن سکونت داشت، بیش ازده متر مربع نبود. میزی گوشه اطاق را گرفته بود که بساط چای روی آن قرار داشت. درکنجی دیگر بُقبَند چَرشو> رختخواب عقشی لای زیلویی پیچیده بود. دو عدد صندلی هم از لوازم اطاق بود که عشقی و شاگردانش به نوبت روی آنها می نشستند و یکی دو نفر از جمله من سر پا می ایستادیم وبه تار او گوش می کردیم.
با انتقال کلاس موزیک عشقی به محل جدید، علاقمندان دیگری فرصت یافتند تا به نوبت و در ساعات مختلف برای آموزش مقدمات موزیک نزد او بیایند. نعمتی و اخوان ازجمله شاگران خیرخواه او بودند. عشقی خود گفته بود که این دو نفر در سنین بالا، نه برای آموزش، بلکه بیشتر برای کمک به او در کلاسش شرکت می کنند.
آهنگ زنگ شتر عشقی را خیلی دوست داشتم، آرزو می کردم همیشه شور وحال نواختن آنرا داشته باشد. وقتی آن آهنگ را می نواخت، سراپا گوش میشدم. یکبار پس از نواختن آهنگ گفت: این برادر کوچک شما، تنها بچه این محل است که بجای سنگ پرت کردن بطرف من، با دقت به سازم گوش می کند. گفتارش مرا مغرور کرده بیشتر به او و سازش علاقمند شدم.
عشقی امیدوار بود که با افزایش شاگردانش اطاق دیگری در آنجا اجاره کرده، کلاسش را گسترش بدهد و تابلویی بدر اطاق نصب کند: <کلاس موسیقی حسین عشقی>
صدای شاگرد راننده داخل رستوران پیچید: مسافرین محترم ایران پیما لطفاً سوار اتوبوس بشوند، اتوبوس حرکت می کند.
بخاری رستوران همچنان روشن بود و نور قرمزش مسافران را بدرقه می کرد. عشقی قبلاً رستوران را ترک کرده و به اطاقش رفته بود. از کاروان نماندست جز آتشی به منزل.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

زنگ شتر / آقای علی اصغر فخار

Archives

2014
2014
2014
2013
2013
2013
2013
2013
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2011
2011
2011
2011
2011
2010
2010
2010
2009
2009
2009
2009
2009
2008
2008
2008
2008
2008
2007
2007
2007
2007
2007
2006
2006
2006
2006
2006
2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []