شیندخت و بجنورد

خانه         يادداشت‌های روزانه         > بجنورد <         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

11, 2013 04:05

 

مادربزرگ هاي دوست داشتني (١)

 

عيد امسال به جاي عيدديدني‌هاي تكراري و از روي انجام وظيفه, عيدديدني‌هاي خاصي انجام دادم كه براي من هم لذت بخش بود و هم انرژي گرفتم از مصاحبت با اين عزيزان.

در قسمتي از حسينيه‌ي كشميري‌ها, در ساختمان قديمي, پيرزن دوست داشتني و مهرباني زندگي مي‌كند به نام «حاجيه خانم فرزنديان» كه همسر مرحوم حاج آقا دانشمند (كشميري) هستند.
كنار سفره‌ي نوروزي و با صفاي ايشان كه به رسم قديم در وسط اتاق پهن شده بود, نشستم و ايشان با شيرين سخني و بسيار شاد از قديم صحبت كردند.

پيرزن زنده دلي كه وقتي از ايشان پرسيدم :چند سال داريد؟
بسيار جدي جواب دادند: دوماه مانده شانزده ساله شوم و بعد ريز ريز خنديدند. روح جوان حاجيه خانم باعث شادابي و سرزنده بودنشان شده و اين شادي و انرژي را به اطرافيانش هم منتقل مي كنند.

حاج خانم فرزنديان با حافظه‌ي خوب از گذشته صحبت كردند و شعر خواندند.
پرسيدم: سواد داريد؟
گفتند :نه.
گفتم: مكتب هم نرفتين؟
گفتند:من را مكتب فرستادند, پيش فاطمه خانم معلم (فخار) مي‌رفتم ولي چون بازيگوش بودم و شيطون به جاي درس خواندن, سر به سر رفيق‌هام مي‌گذاشتم! شيطنت و شادي از حرف‌ها و چشم‌هاي ريزشان پيدا بود.
با وجودي كه سواد نداشتند ولي شعر زيبايي را برايم خواندند:

خوشا روزا كه با هم مي‌نشستيم
قلم بردست و كاغذ مي‌نوشتيم
قلم بشكست و كاغذ به هوا رفت
محبت‌هاي اولت كجا رفت

حاج خانم دانشمند براي گل هاي زيباي‌شان هم شعر مي‌خواندند و مي‌گفتند: وقتي به آنها آب مي‌دهم برايشان شعر
مي‌خوانم براي همين آنها شاداب هستند.

خانم فرزنديان (دانشمند) از صفا و صميمت‌ها در گذشته صحبت كردند : ”در قديم براي رخت شستن‌هاي هفتگي همسايه‌ها به كمك هم مي‌رفتند و هر روز نوبت يك همسايه بود و به صورت *«يووار» لباس‌ها را مي‌شستند. صفا و صميميتي كه اين روزها فقط حسرتش مانده!”

شعر «چم چمه خلي», مترسكي كه براي طلب باران مي‌ساختن و به در خانه‌ها مي‌رفتند, را از قول خانم فرزنديان اينجا مي‌نويسم:

چُم چُمَه خَلي؛ نَمَه ايستين؟!
الله دَن ياقش ايستيم
اَنَمنگ اَلِه خمير دَ دِ
بير قاشق سو ايستيم

بعد از خواندن اين شعر, صاحب‌خانه در را باز مي‌كرد و سطلي آب روي مترسك چم چمه خلي مي‌ريخت به نيت بارش باران.

براي اين حاجيه خانم دوست داشتني و سرزنده, آرزوي سلامتي و طول عمر دارم.

* يووار: كار گروهي كه مردها در كشاورزي و باغداري به هم كمك مي‌كردند و زن‌ها در كارهايي مثل شستن لباس و پختن نان. هنوز هم در روستاها «يووار» انجام مي‌شود.


6, 2013 04:20

 

گُلِّه داغدَن تا آلَه داغَه / آقاي علي اصغر فخار

 

سیزده بدر

شید قلی خان و اِلَنگ اطرافش یا «تارمی» قبل ازین‌که فردوگاه دایر شود یکی از چمنزارهای طبیعی شمال شهر بجنورد و محل خوبی برای سیزده بدر و سبزه گره زدن بود.
اینترنت و رادیویی در کار نبود، سیستم ارتباطی خانه به خانه, اخبار را دهان به دهان می‌چرخاند. خرّم و کربلایی تراج که با او بهسفر کربلا رفته بودم! معرف حضور تمام خانواده‌های شهر بودند که پسر و دختری «دمِ بخت» داشتند!
در مراسم خواستگاری و جواب گرفتن و شادی آفرینی و بریز و بپاش عروسی‌ها حضور فعال داشتند. آرایش و نخ (بند) انداختن صورت زن‌های خانواده‌ي عروس و داماد و سرگرم کردن زن‌ها تا حاج آقای فاطمی خطبه عقد را بخواند و تشریف ببرد از وظایف آن‌ها بود، بعد هلهله و شادی و رقص و شیرینی شروع می‌شد تا برسند به روز پاتخت.
بعد نوبت زوجی دیگر و جشنی دیگر می‌شد. هرجا شادی وشعفی بود اینان پیش قدم بودند. جشن‌ها را گرما و تحرک می‌بخشیدند.
مدیریت برنامه‌ریزی رقص و دهل و قشمه و دعوت عمومی روز سیزده هم در برنامه سالانه آنها جا داشت. باید به جوانترها رمز و راز سبزه گره زدن را می‌آموختند و هم اولین سال حضور زن و شوهرهای جوان به طبیعت را با رقص و شادی خوش آمد می‌گفتند.

گاهی بامان (باباامان)، گاهی بش‌قارداش و اگر هوا زیاد مطمئن نبود برنامه سیزده بدر را در تارمی و النگ شیدقلی خان برپا می‌کردند. دهل زن‌ها بودند و قُشمَه زن‌ها و دایره و رقص ِخرّم و آنهایی که توان رقابت و همراهی با او را داشتند. مرد یا زن، پیر یا جوان همه می‌رقصیدند.

رقص‌های کردیِ بجنورد یکی از زیباترین و گویاترین رقص‌های فرهنگی منطقه شمال خراسان است. تمام رقص‌ها جمعی و با همراهی مردان و زنان اجرا می‌شود. تمام حرکات ریشه در کارهای کشاورزی دارد و هر حرکتش از همکاری زن و مرد در کار و زندگی طبیعی حکایت می‌کند. دوقَرسَه، چهار قَرسَه، قالدِه قالدِه...

از کوچه دهقان تا «اِلَنگ »شیدقلی خان راه زیادی بود. صبح روز سیزده, مادرم آجیل‌های مانده از روزهای عید را بین بچه‌ها تقسیم می‌کرد. «سبزه» و تخم مرغ‌های رنگ کرده‌ي سفره‌ي هفت‌سین را با کمی خوراکی توی سبد میوه می‌چیدیم و همراه مادرم تا سرکوچه می‌رفتیم، بعد درشکه‌ای می‌گرفتیم و خودمان را تا پای توپ یا دبیرستان همت می‌رساندیم.
اگر شانس می‌آوردیم و سر کوچه درشکه مَمَدعلی را می‌دیدیم, کیف‌مان کوک می‌شد؛ تا پای توپ چیزی برای گفتن داشت و نمیگذاشت نگران قریچ و قروچ بدنه درشکه و تق و توق نعل‌های اسبش ما را نگران سازد.

- مَمَدعلی بو گین سیزدَنِگ گینِدِه و نَحس! چُخ بیچارَه آتِنگِه شَلّاق وِرمَه، بیروَخت هُرکَر و چاقام قُرخَر!
- زمانَه عَوَض اُلِدِّه باجِم! دِگَه آتِیَم شلّاقنَن وِرمیَلَّن! تمام زاد عَوَض اُلِدِّه!
بو دُرَدَه آتِنگ لَنگ آیاقِینَن و دُرشکَنِگ سِنِق چَرخِینَن بیر خانِوارِ راحت باشارمیَنگ چَرخ بِرَنگ. اگر اُقلِم حُسین اَلِنِه بیر یِرَه بَند اِدسِن کِه بیر عاقِبَتی تاپسِن، بو ایت تَکِن چاپماقلَردَن خلاص اُلَّی. هاچانَچَن فقط بو اِلسَکَه آتِنَن آقز آقزَه بِریم؟ نَمِی بِزَم باشارمَسَی بیر باش شرِنگ باشلَرِنِگ ایچِندَه چِخارتَی؟ شَر پاسبان اِستیَه، هَر کَروانسَرایَم! اَگَر حُسینِگ بیر سَرپَناسِه اُلسِن من دِگَه هِچ اَرمانِم یوخدِه و باشِمِه راحت یِردَه قُیَم.

- ممدعلی امروز روز سیزده هست و نحس! زیاد اسب بیچاره تو شلاق نزن، یهو رم می‌کنه و بچه‌ام می‌ترسه.
- زمانه عوض شده خواهرم. دیگر اسب را هم با شلاق نمی‌زنند. همه چیز عوض شده!
ازین ببعد با پای لنگ اسب و چرخ شکسته درشکه نمی‌توان یک خانواده را به راحتی اداره کرد. اگر پسرم حسین دستش را جایی بند کند که عاقبتی داشته باشد، ازین سگ دو زدن‌ها خلاص می‌شویم. تا کی تنها با این اسب مردنی دم‌ساز باشم! چرا ماهم یک سری توی سران شهر نداشته باشیم؟ شهر پاسبان لازم داره، هر کاروانسرایی هم! اگر حسین سرپناهی داشته باشد، من دیگر آرزویی ندارم و سرم را راحت زمین می‌گذارم.

درشکه را جلوی دبیرستان همت نگه می‌داشت تا پیاده بشویم، اجازه نداشت جلوتر از آن برود، هر دوره‌ای برای خودش قوانینی دارد و هر شهری دروازه‌ای!


- اَلِنگ آقِرمَسِن مَمَدعلی، بُیَم سَنِگ بو ایلکِه عِیدلِقِنگ، اَرمانَّن اِستیَم کِه اُقلِنگَم سرو سامان تاپسِن. بُیِر.
- سِزکِلَیَم شُتَرکِنَه، اَرمانَّن اِستیَم کِه تمام جوانلَه عاقبت بخیر اُلسِلَن. خیر و بَرَکَت گِرَنگِز.خوش گِدِّنگِز.

- دستت درد نکنه ممدعلی، این‌هم عیدی امسالت، امیدوارم پسرت هم استخدام بشه. بفرما.
- مال شما هم همینطور، آرزو دارم همه جوان‌ها عاقبت بخیر بشوند. خیر و برکت ببینید. بسلامت.

به عادت مادرم تخم مرغ‌های رنگ کرده را می‌شکستیم تا درد و بلا از وجود خانواه دور شود و اطراف رودخانه پرت می‌کردیم که پرنده‌ها بخورند. سبزه را هم توی آب شیدقلی خان می‌انداختیم یا بقول مادرم آزادش می‌کردیم! باورش این بود که سبزه‌ی سفره‌ي هفت‌سین در آب به زندگی خود ادامه خواهد داد و ماهی‌ها یا پرندگان آنرا خواهند خورد و زندگی ادامه خواهد یافت. از دست کسانیکه سبزه‌ی سفره هفت‌سین را با بی‌حسی توی کوچه و خیابان ولو می‌انداختند که اسباب بازی بچه‌ها شده و محیط را کثیف می‌کرد، خیلی شاکی بود.
در برگشت درشکه‌ای درکار نبود و نه کسی هم انتظارش را داشت. غروب هنگام غرق در انبوه جمعیت، شاد و خندان ، گفتگوکنان راهی خانه می‌شدیم. کنار جاده تک و توک قِزلَر گُلِه‌ها، شقایق‌ها، بنفشه‌ها، لاله‌ها و سنبل‌ها را توی گندمزارها و یونجه کاری‌ها می‌شد دید. آجیل‌ها ته کشیده بود و سیزده که جای خود دارد، هشت و نهِ مان هم کاملاً در رفته بود و دیگر چیزی برای گرو گذاشتن بابت سال گذشته نداشتیم، همه چیز را نقد کرده بودیم و خوش بودیم که در کنار مردم شهرمان راه می‌رویم و زندگی می‌کنیم.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

مادربزرگ هاي دوست داشتني (١)
گُلِّه داغدَن تا آلَه داغَه / آقاي علي اصغر فخار

Archives

2014
2013
2013
2013
2013
2013
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2011
2011
2011
2011
2011
2010
2010
2010
2009
2009
2009
2009
2009
2008
2008
2008
2008
2008
2007
2007
2007
2007
2007
2006
2006
2006
2006
2006
2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []