شیندخت و بجنورد

خانه         يادداشت‌های روزانه         > بجنورد <         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

17, 2013 11:30

 

خاطرات كودكي (٢) / علي اصغر فخار

 

هفت‌سين

سفره‌ي هفت‌سین با سبزی، سیر و سماق، سمنو و سنجد یا سکه در یک سینی گرد که هربار با ترکیبی نو سرچشمه آرزوها و تخیلات مادرم بود، قبل از آغاز سال نو عامل تمرکز فکر و احساس من می‌شد و سؤالاتی را برایم پیش می‌آورد: چرا سبزه؟ چرا آب و آینه و تخم مرغ و چرا کتاب؟
این سین‌ها که تخیلات و آرزوهای مادرم را منعکس می‌کرد همیشه حتی امروز هم مرا به فکر وامی‌دارد. حالا که پایم به قطب رسیده و در جریان کوچ کردنم با افرادی از اقوام و ملیت‌های دیگر و فرهنگ‌هایشان برخورد کرده‌ام, سئوال‌هایم بیشتر شده است... چرا بعضی ریزه کاری‌های مراسم قدیمی اقوام و ملت‌ها شبیه هم هستند؟
تخم مرغ، رنگ زرد، آتش و پیرزنی که با جارویش پرواز می‌کند در افسانه‌های کشورهای مختلف دیده می‌شود. جایی در اوایل بهار و جایی دیگر آخر پاییز باغ و باغچه و اطاق‌ها را آب و جارو می‌کنند و به انتظار سلامت فردا می‌نشینند. این مراسم تا چه حد در عمق تاریخ بشر ریشه دارند و پراکنده‌اند که هیچ باد و طوفانی نمی‌تواند آن‌ها را بلرزاند؟

مادرم در مقام زنی خانه‌دار که مسؤلیّت اداره خانه و آب و جارو و خورد و خوراک، هم‌چنین آمد و رفت و تربیت بچه ها رابعهده داشت، بیش از پدرم به مراسم نوروز اهمیت می‌داد. پدرم به تناسب کار و درآمدش که روزهای نزدیک نوروز رونقی نداشت و برعکس هزینه خانه و لباس و سفارش شیرینی بر دوشش بیشتر سنگینی می‌کرد، روزهای عید چندان هم قند توی دلش آب نمی‌شد، همیشه می‌گفت: اینکه عید نیست! همش عیبه!
وقتی «هوُت و پوُتِ!» دانه‌های برف در روشنایی آسمان بجنورد پدیدار می‌شد، مادرم پَر در می‌آورد و می‌گفت: " «قَرِّه خَلَه» سِپِرگَسِینَن گَلدِه! گَرَی اِوِنگ وسائِلِنِه دیزَه چِخارتیم و تَکان بِریم تا گِچَن ایلِنگ درد و بلاسِه اِوِمِزدَن ایراق اولسِن." (خاله پیره! با جارویش آمد باید وسايل خانه را ببرم بیرون و تکان بدهم تا درد و بلای سال گذشته از خانه مان دور شود).
این «قَرِّه خَلَه» انگار همان پیر زن سوار بر جاروست که در ادبیات و نقاشی کشورهای اروپایی بچشم می‌خورد.

مادرم تمام پرده‌ها را قبل از چهارشنبه‌سوری می‌شست تا دود و بوی بخاری‌های کنده‌ای از آن‌ها دور شود. اما معمولاً بخاری‌ها اگر هم هوا گرم بود مدتی سرجای خود می‌ماند . نمی‌دانستیم هوای بجنورد به چه سازی ما را می‌رقصاند.
تمام شیشه‌ها را از گرد و غبار زمستانی پاک می‌کردیم تا وقتی جوان‌های محل برای «خَلِی خَلتَه» می‌آمدند و کیسه خود را از پشت بام خانه به پایین آویزان می‌کردند، کیسه آنها را ببینیم. خودشان را پشت بام به ما نشان نمی‌دادند. گاهی زنگی به کیسه خود بسته، همزمان با تکان دادن آن می‌خواندند: (خَلِی خَلِی خَلتَمِه بِه! ایشیدَکِه کُلتَمِه بِه! سوا گَلیم یِمِرتَمِه بِه!)
کمی نخود و کشمش یا خرما و اگر چیزی دم دست نبود پول خردی یا سلامی جوان‌های محل را راضی می‌کرد تا پیشتازان بهار باشند و همراه نسیم بهاری بر پشت بام‌ها بگذرند و دوستی را در شهر پخش کنند.
غروب هنگام پس از آنکه شاخ و برگ‌های باغ و باغچه‌ها را درکوچه آتش زده همراه دختران و پسران همسایه از روی آن پریده بودیم و آتش‌بازی و ترقه‌های پسر ها کمتر می‌شد، تخم مرغ بازی شروع می‌شد و دختران جوان , چادر به سر و قاشق بدست، یشماق گرفته و ناشناس به دروازه‌های همسایگان می‌کوبیدند: زن عمو، زن‌دایی، مادربزرگ مارا هم دریابید! ساکنان کوچه دهقان را قوم و خویش خود می‌دانستیم. چند قاشق غذای چهارشنبه سوری برای تفاهم و دوستی جوان‌ها و پیرانِ با تجربه کافی بود. مطمئن بودیم که در شهر ما امشب از دودکش اجاق‌های تمام خانه‌ها دودی بلند می‌شود. آنهایی هم که فقر گلویشان را گرفته بود برای اینکه شب عید غرورشان نزد بچه‌ها و در و همسایه‌ها نشکند، بهرشکلی شده دودی از دودکش خانه خود بیرون می‌فرستند.
پچ پچ خرید پارچه برای لباس بچه‌ها و انتخاب کفش تبریز، مشهد یا تهران سه ماه پیش از عید آغاز می‌شد:
پس کی برای بچه‌ها پارچه می‌خری؟ خیاط‌ها کم‌کم وقت‌شان پر شده شب عید, لباس‌ها را حاضر نخواهند کرد!
تو نگران وقت خیاط‌ها نباش! پیش اوستا خلیل وقت رزرو شده داریم! اگر هم قبول نکرد استا غلامحسن هم هست!
او تنها بلد هست برای تو تمان بدوزد! من خودم بهتر ازو خیاطی می‌کنم!
پس چرا خودت برای بچه ها لباس درست نمی‌کنی ؟
انصاف هم خوب چیزی برای مرد هست! من از شست و شو و جمع و جور کردن خانه وقت اضافه نمی‌آورم که حالا برای هفت، هشت بچه و جوان شب عید بشینم و با این چشم‌هام دوخت و دوز کنم. اقلاً برو بازار تا مردم شب عید همه چیز را غارت نکرده‌اند یک جفت کفش برای بچه‌ها بخر!
به گرگ‌ها سفارش داده‌ام!
گرگ‌ها از کجا کفش می‌آورند؟
سفارش داده‌ام گوسفندی را از گله جداکنند، بعد پوستش را به من می‌فروشند، منهم می‌برم تهران یا مشهد موقع برگشتن کفش‌های بندی تبریزی برای شماها می‌خرم!
نه من کفش بندی نمیخام! دخترانه است!
پدر سوخته از کی تو معنی دختر و پسر را می‌فهمی؟
هروقت گرگ برایت پوست آورد, تو هم از مشهد یا تهران برایم کفش تبریزی می‌آوری!

بعد از کلی بحث و گفتگو با پدری که روزانه با ده‌ها نفر سرقیمت اجناس و کم و زیاد آن بحث می‌کرد، راضی می‌شد که برویم به پارچه فروشی علیدادیان و پارچه‌ای انتخاب کنیم و برای دوخت به اوستا خلیل بسپاریم. بعد از چند بار پرو کردنِ کت و شلواری که هنوز نخ‌های سفیدِ کوک‌هاش تو ذوق می‌زد سرانجام استا خلیل شب عید لباس‌ها را دستم می‌داد و می‌گفت:
این‌هم دکمه‌هاش از قول من به مادرت سلام برسان و بگو زحمت کشیده این دکمه‌ها را برایت بدوزد، امشب تا صبح باید کار کنیم تا سفارش‌ها آماده بشوند.
عمو خلیل بقیه کت و شلوار ها را هم بدون دکمه دست غریبه‌ها بده؟
بگیر اینهم نخش، دیگه فضولی موقوف!
سرانجام کفش‌ها را هم از فروشگاه‌های بجنورد می‌خریدیم. شب عید صلاح نبود کسی برای خرید کفش و کلاه شهر را ترک کرده در شلوغی مشهد گم شود یا از گردنه بدرانلو عبور کند. به دفعات مسافران نوروزی تهران-مشهد بخاطر برف و بوران و بسته شدن گردنه توی خانه‌ها و مسجدهای شهر ولو شده بودند.
شیرینی و آجیل هم با تمام خوشمزگیش با خود مشکلاتی می‌آورد: شیرینی‌های تر و زبان و نخودی را باید پیشاپیش به قنادی اکبرزاده سفارش می‌دادیم و گرنه شب عید جز شکلات مینو و داداش‌زاده و نان خشک چیزی دستمان نمی‌آمد. مادرم چگونه جواب در و همسایه‌ها را بدهد؟ آبرویش می‌رفت ! حالا قوم و خویش‌ها به جهنم! تحمل «قاخنج» های دیگران را نداشت.
علی اکبر که مأمور خرید قند و چای و نان روزانه خانواده بود از طرف مادرم مأموریت سفارش شیرینی را هم می‌گرفت و کمی سفارش را چرب‌تر می‌کرد تا برای روز سیزده هم جیب‌هایمان خالی نباشد.
وظیفه مادرم بود که شیریني‌ها را از دستبرد هفت شکارچی نخودی! مصون بدارد. آنها را با سلیقه خود در ظرف‌های شیشه ای مخصوص می‌چید تا برای دو هفتهِ دید و بازدیدها خشک نشوند. بساط سفره را قبل از عید در اطاق مهمانخانه می‌چید، زلف و زنجیر در را می‌انداخت. حیف که دست من به زلفی در نمی‌رسید!
بعد از شست و روب و جارو پاروی خانه و جلوی در حیاط, باید بقچه حمّام را بست و بفکر شلوغی حمام‌های عمومی بود!
دوسه روز مانده به عید حمام عمومی سراب را روستائیان جنوب و غرب شهر قُرُق می‌کردند. جای سوزن انداختن توی حمام نبود! تمیز می‌رفتی و مریض بیرون می‌آمدی! چقدر دردناک بود! نه می‌توانستی بشاشی و نه روی گفتن با کسی را داشتی که رفته ای حمام و مریض شده ای! تنها آقای مدیر شاید بدادت می‌رسید، تازه او هم «قاخنجی» بتو می‌زد که: فلان فلان شده قنبرآباد رفته بودی یا کوره خرابه!
دیدن دست و بال و لپ‌های گل انداخته زن‌ها و دختر های روستایی بعد از حمامِ فصل و «روشووه» زدن‌ها و کیسه کشیدن‌های مکرّر بسیار دیدنی بود، تا لبو چه باشد!
سر میدان غلغله مسافر می‌شد: توی شاهرضا ایستگاه سواری‌ها و مینی بوس‌های مسافربری بود: پابدای جواد، مینی بوس حیدرزاده و میرزاآقا رضوی مثل سماور از جمعیت غل میزد و دودش بما می‌رسید. جلو کبابی استا خُدو صف می‌بستند. سر خیابان بش‌قارداش کنار باغ عبداله پور درشکه چی‌ها پارک کرده سر اسبها را توبره انداخته و در قهوه خانه اربابی چای و صبحانه می‌خوردند. آفتاب بهاری پشت دیوار کاروان‌سرای نورگلدی استخوان‌های کله پاچه های آشغالی را داغ کرده بوی تندشان سگ‌های ولگرد را به مهمانی عید دعوت می‌کرد.
توی میدان دوچرخه‌های کرایه‌ای عزیز و حسین آقای نقدی پور توی پیاده روها ولو بود و آنروزها طرفداران زیادی داشت.
کمی بالاتر از دروازه کاروانسرای مالدارها جلوی خیاطی آقا صالحی و آهنگری ساروخان که روزهای قبل از عید برای اسب‌ها نعل‌های نو می‌ساخت! پارکینک موتورسیکلت‌های مسافربر بود. اصغر لطفی همیشه آچارابزارش را همراه داشت. عباس آرایشگر و نصرالله با موتورهای قدرتمند اچ طرفداران زیادی داشتند. الله وردیخان، فیروزه، دَرسِفان، بدو که رفتیم!
پدرم دوست داشت ساعت تحویل سال را در خواب یا سر کار باشد. اگر ساعت تحویل عید در طول روز اتفاق می‌افتاد مادرم کفش و کلاه شاپوی او را جلویش می‌گذاشت و راهی مغازه‌اش می‌کرد. تأکید می‌کرد بعد از ساعت تحویل زود بیا خانه، در حیاط را جز بروی تو نمی‌خواهم باز کنم! سالی‌که تو از سر کار و اولین کسی بوده ای که بخانه آمده‌ای برای مان سال پر رونقی بوده است.
چند دقیقه بعد از صدای شلیک توپ از رادیو تهران و پخش صدای دهل و ناله قشمه علی آبچوری که تولد سال نو را جشن می‌گرفت صدای رایو را خفه کرده منتظر صدای کوبه در می‌ماندیم. مادرم این پا و آن پا می‌کرد تا خودش در را باز کند.
از مادرم می‌پرسیدم:
سماور دیگر چه صنعتی است که هر صبح عید غل‌غلش مرا از خواب بیدار می‌کند؟
کمی آتیش سماور را فوت می‌کرد و هم‌چنانکه بطرف در حیاط میرفت تا کوچه را سرک بکشد با خود می‌خواند:
(آفتاب لب بوم نور افشونه سماور جوشه
یارم تنگ طلا دوش گرفته غمزه می‌فروشه
یکدونه انار دو دونه انار سیصد دونه مروارید
می‌شکنه گل می‌پاشه گل دختر قوچانی
می‌شکنه گل می‌پاشه گل دختر قوچانی)
پدرم با دنیایی امید به فردا و بسته ای اسکناس تازه به خانه می‌آمد. امروز زیاد به پول عیدی پخش کردن بین بچه ها خوشبین نیستم، اما آنروزها که از اقتصاد چیزی نمی‌دانستم و روانشناسی «رشوه» را درک نمی‌کردم و تنها در فکر توپ فوتبال و کمی رنگ و پارچه برای نقاشی بودم، مثل دیگر بچه‌ها منتظر عیدی بودم.
وقتی پدرم از در وارد می‌شد، تنها موردی بود که مادرم غرق در آزادی طبیعی خود شده احساسات انسانی خود را در مقابل دیدگان بچه ها به نمایش گذاشته همسر و بچه‌هایش را می‌بوسید و خود را برای پذیرایی از مهمان‌ها آماده می‌کرد.
معمولاً دایی بزرگترها دوتایی مهمان‌های ما بعد از پدرم بودند که عیدی بچه ها را همانجا نقد می‌کردند و می‌رفتند، گاهی مادرم مانع ازینکارشان می‌شد:
وقتی‌که به خانه شما آمدند عیدی‌شان را می‌گیرند!
روز اول عید تئاتر خیابانی "کاروان شادی" توی خیابان‌ها راه می‌افتاد. مادرها و دختربچه ها در لباس‌های شبیه بهم با آرایشی ملایم و چادرهای سفیدِ گلدارشان و پسربچه ها با کت و شلوار مدل بابا و کفش‌هاي ورنی یا بندی‌های تبریز یا مشهد، قِشدِر و قِشدِر کنان در کوچه و خیابان‌های اطراف بازار و فلکه بش‌قارداش موج می‌زدند و شکوفه‌های بهاری را با خود به رقص در می‌آوردند. کاروان زندگی را می‌دیدی که به آهنگ طبیعت می‌رقصد و پیش می‌رود.
از روز دوم عید پیاده روی روبه آفتاب خیابان بش‌قارداش«ملته» توشله بازهای حرفه ای و تازه‌کار بود تا عیدی‌های‌شان را به بازی بگیرند.
مادرم تعریف می‌کرد که روزگاری نه چندان دور حتی بعد از ازدواجش و در خانه خودمان، در بجنورد رسم بر این بوده که برای مهمانان روز اول عید که معمولاً اقوام درجه یک بودند، تخم مرغ نیمرو می‌کرده اند! هنوز هم از طاقت‌فرسا بودن تخم مرغ پختن روز عید و شست و شوی ظرف‌ها می‌نالید! مهمان‌های زیادی داشتیم، پختن و بعد ظرف‌های چرب را کنار حوض با آب سرد روزهای اول بهار خاک‌مال کردن! ساده نبود. ولی رسم شهر این بود و نمی‌شد به‌سادگی آنرا نادیده گرفت.
تخم مرغ سمبل تولد و زندگی است! بعدها وقتی تخم مرغ ماشینی به بازار آمد برنگ کردن تخم مرغ‌ها قناعت کردیم و حالا گل‌های رزد«لیلیان » را همراه تخم مرغ‌ها کنار سبزه عید و آب و آینه می‌گذاریم تا به سلامت و زیبایی خود و محیط زندگی‌مان توجه کرده فردا را در آینه عمر رفته خود ببینیم و کج رفتاری‌های گذشته را تکرار نکنیم. معمولاً کتابی کنار هفت‌سین داریم تا تاریخ و فرهنگ بشر را ارج گذاشته، گاهی آنرا ورق بزنیم!
رویاندن سبزه و داشتن دانه ها و پیازه ها و گل‌ها در سفره نشان از بینش شرقی به زندگی و طبیعت دارد. هزاران سال قبل از آب شدن یخ‌های اروپا و نوشتن قصه خیالات و ترس‌ها و تهدیدهای تاریخی، مردمان آسیایی در طول سال‌ها و خلال , يیلاق و قشلاق‌های خود در مسیر جاده ابریشم دانه های مختلف گندم، جو، عدس، سیر و پیازهای گوناگون و میوه ها را ذخیره کرده از گزند آفات حفظ نموده و همزمان با بهار آنها را در شرایط مناسبی رویانده فرهنگ کشاورزی را با تار های ابریشم بهم بافته، با احترام به آب و آتش و باد و مه و خورشید و فلک، فرهنگ شهر نشینی را بارور ساخته اند تا من و تو امروز با غفلت از آنها نگذشته ریشه خود را از آب و خاک برنکنیم و به زردی پاییز نگراییم!
مادرم سکه را هم به مجموعه هفت‌سین می افزود، می‌گفت سفره ای که سکه نداشته باشد بی رونق هست و رشد نمی‌کند. شاید بهمین دلیل پیراهن من بدون تصمیم قبلی از شاخه های درخت علم به نوک شاخه اقتصاد گیر کرد و البته جیبم جر خورد و پاره شد! ولی خوشحالم که از اسارت پول جستم. و باز بهمین دلیل پول را بهترین اسباب بازی برای بچه ها می‌دانم که با شناختن آن وقتی به آن دسترسی پیدا کردند خود و انسانیت‌شان را فدای آن نمی‌کنند.
گاهی سرکه ، نمک و سنجد و ادویه های دیگر آرایشگر سفره‌ي هفت‌سین ماست تا چشم باکتریها و حشرات را کور کرده حافظ بهداشت و سلامت خانواده و خانه ما باشند.
هیچ پدیده ای بیدلیل در جامعه بشری حضور پیدا نمی‌کند و دوام نمی‌آورد.
ریشه های اندیشه و فرهنگ و زندگی شرقی و مراسم مختلف آن آنقدر طبیعی و عمیق و پراکنده است که هیچ باد و طوفانی نمی تواند ستون‌های آنرا بلرزاند!
مراسم شادی و تقدیر از امکاناتی که طبیعت برای زندگی در اختیار انسان می‌گذارد میان ملت‌های مختلف آسیا و حتی اروپا بچشم می‌خورد.
افرادی ازنقاط مختلف آسیا، اسپانیا، بلغارسان، روسیه و سوئد میان دوستانم دارم، اینان به مراسمی قدیمی در کشورشان اشاره می‌کنند که بی‌شباهت به مراسم نوروز ایران نیست. این مراسم بسته به شرایط اجتماعی، جوی و در مواردی تحت تأثیر مراسمی دیگر کمی جابجا شده و تغییر شکل یافته یا در مواردی چون کشورهای کمونیستی و صنعتی مخصوصاً بین جوانان فراموش شده است.
« قَرِّه خَلَه» در اسپانیا و ایران با رسیدن بهار و در سوئد آخر پائیز پیدایش می‌شود تا خانه و باغ و باغچه ها را روفته و آتشی بپا کند، همچنانکه نزد همه اقوام ایرانی معمول است. در سوئد بدلایل شرایط جوی و مذهبی تخم مرغ و جوجه ها و گل‌های زرد را در عید پاک و آتش را درنیمه تابستان بعد از بازشدن یخ زمین و جمع کردن شاخ و برگ درختان پارک‌ها می‌بینیم. سوزاندن شاخ و برگ درختان در شهرهای سوئد تنها در پارکها معمول است، تا هم محیط را تمیز کرده مراسم وسط تابستان را اجرا کنند و هم آپارتمان نشینان از آتش سوزی در امان بوده، بتوانند با خیال راحت لباسهای محلی قدیم خود را پوشیده همراه با موزیک گروهای فولکلر دور آتش برقصند و بپایکوبی بپردازند.
جشن «والنسیا» 19 مارش، دو روز قبل از عید نوروز، در اسپانیا برگزار می‌شود که نظافت خانه و باغچه ها پیش از بهار و روشن کردن آتش محور اصلی این جشن است، هرچند امروزه آپارتمان نشینان بوته و چوب لازم را باید از بازار بخرند، اما مراسم قدمیشان را کنار نگذاشته لباسهای تمیز و زیبای قدیم خود را پوشیده، خوشحال از پشت سر گذاشتن زمستان فرارسیدن بهار و سال جدید را با جشن و سرور آغاز میکنند.
در روستاهای بلغارستان مردم شاخ و برگ درختان را آتش زده، برای قاشق زنی بخانه همسایه ها میرفته اند و برسم خود آشی مثل «شوله قلمکار» با هفت نوع حبوبات و مزه های مختلف از همسایه ها میگرفته اند، آشی که شب چهار شنبه سوری در بجنورد هم میپخته اند و گویا میبایست هفت نوع حبوبات مختلف میداشته است! دوستم که بزحمت خاطرات قبل از کمونیسم بلغارستان را بیاد میآورد، بخوبی خاطره پرخوری و دوا و درمان خانگی بعد از آشخوری در مراسم قاشق زنی را بیاد دارد! او همچنین تعریف میکند در مراسم قاشق زنی چیزی مثل دوشاخه تیرکمان از چوبی محکم ساخته، با خود میبرده اند تا نان کلوچه های روغنی تهیه شده با کره«فَطیر مَسکَه» را که از همسایگان می‌گرفتند سر دوشاخه فرو کرده بخانه ببرند.
در روسیه زمان سزار همراه آتش افروزی و پایکوبی پاییزی یا بهار نوعی «چوزمه» میپخته اند که می‌شد خورشید را از پشت آن دید! و بعد تخم مرغی وسط آن می‌گذاشته اند.


4, 2013 12:45

 

خاطرات كودكي (١)/ علي‌ اصغر فخار

 


هم‌شهري خوب و هنرمندمان آقاي علي اصغر فخار , خاطرات‌شان را از دوران كودكي و جواني با نگارش زيبا و توانا به تصوير كشيدند . متن ايشان را در اينجا مي‌گذارم و اميدوارم باز هم از خاطرات زيباي آقاي فخار در اين صفحه بهرمند شويم.
عكس بالا هم تصوير نقاشي است كه آقاي فخار از بجنورد قديم كشيده‌اند. با تشكر



سایه‌ای از جغرافیا و معماری پنجاه سال پیش بجنورد در تخیل من باقی است. گه‌گاهی کوچه باغ‌ها و خیابان‌ها، خانه‌ها، کارگاه‌ها و مغازه‌ها را در ذهنم دور می‌زنم و تجربه‌ي برخوردهایم را با مردم و محیط زندگی‌شان زیر و رو می‌کنم.
توجه من به تاریخ نه برای درجازدن و برگشت به زمان و زندگی سپری شده‌ي, گذشته است، بلکه مرور تجربه‌های خود و دیگران برای ادامه زندگی و بهبود آن بسیار برایم لازم و مفید بوده است.
گاهی اسم یا آدرسی احساس و اندیشه آدمی را تا قلب تاریخ با خود می‌برد: پیچ باباامان، کارخانه پنبه، دروازه قبله، قِرَنقِه دالان، خانه پدربزرگ، بش‌قارداش، کارخانه برق تاتاری، آذری، دایی ارمنی، حجتی، دهقان، عشقی، نعمتی، اکبردَلِه...
نامی چون «اکبر دله» خاطراتی از میدان فوتبال شاقه تا برق تاتاری را از ذهنم بیرون می‌کشد و گِرد هر تیر چراغ برق شهر می‌چرخاند تا اگر لامپی باقی باشد! مشق اندیشه‌های ننوشته‌ام را پیش از آنکه تمام چراغ‌های شهرم! خاموش شوند، پاک بنویسم.
شاید برای خواننده‌ای جوان این سؤال پیش بیاید که «اکبر دله» دیگر کدام قهرمان ملی یا دانشمند انرژی هسته‌ای ماست؟!
مطرح شدن یک نام آشنا حتی اگر کاشف و قهرمان نبوده باشد چون «دون کیشوتی» می‌تواند بحث انگیز باشد، شیوه‌ای که در هنر مدرن بکار می‌رود: گاهی هنرمند با مسائلی برخورد می‌کند که شکافتنش کار او نیست اما می‌تواند کنجکاوی خوانندگان یا بینندگان را برانگیخته، آنها را حول و حوش نخودسیاهی به بحث و گفتگو وا دارد تا اهل فن به مسائل جامعه خود توجه کرده در حل مشکلات بکوشند.

بسیاری از افراد و مکان‌هایی که می‌شناختم دیگر در بجنورد وجود ندارند و سندی جز تخیّلم از آنها در دست من نیست تا با دانش امروزیم آنها را ارزیابی کنم، اما هنوز کسانی چون من در شهر هستند که با افراد و مکان‌های مختلف در رابطه بوده دنیایی از دانش و تجربه را با خود دارند و تاریخ زنده شهرند. انبوه خاطرات غبار گرفته آنها می‌تواند انگیزه و دانشی برای تحقیقات علمی و ساختن فردایی بهتر برای شهر باشد.
گویی طبیعت انسان این‌گونه است که حافظه پیران چون چشمانشان دوربین شده، خاطره‌های نزدیک در حاشیه قرار گرفته رو به فراموشی می‌روند تا خاطرات بسیار عمیق دوران کودکی و جوانی زنده شده نسل جوان با تجربه های آنان آشنا شوند و زندگی گذشتگان به آینده پیوند بخورد.

نام دروازه قبله, کلیدی است که سینه تاریخ و مردمان شهرم را بروی من می‌گشاید تا تاریخ بجنورد قدیم از بش‌قارداش تا پای توپ و ساربان محله و دروازه گرگان را با غرور بخوانم و آواز فردا کنم، تا از برج و خیابان مفخّم و بیمارستان بگذرم و رازهای گورستان شهدا تا شهر قدیم و زیرخاکی‌هایش را بگشایم، از میان باغ اردشیرخان و باغ سردار عبور کرده تا منطقه ایلخی را با دوچرخه یا پیاده، بهار و تابستان یا در پاییز و زمستان زیر پا گذاشته، تشنگیم را با آب کاریز‌های مَلکِش و حلقه سنگ فرو بنشانم تا خود را به صدرآباد و سَلخ و دوباره به دروازه قبله و دبستان ابن سینا ، گاراژ سبحان‌زاده ، گاراژ فرشچی و انبار پدرم برسانم و آهنگ «زنگ شتر» عشقی را با جان و دل گوش کرده، داستان‌های روزانه سیّد سبزواری را بیادآورم:
دو برادر فارس زبان از روستاهای سبزوار بودند که یکی‌شان تمام وقت کارگر پدرم بود و در تر و خشک کردن پوست‌های گوسفند به پدرم کمک می‌کرد تا آنکه پدرم ورشکست شد. دیگری, گه‌گاهی سروکله‌اش توی مغازه پیدامی‌شد. او که آقا صدایش می‌کردیم تا مرا می‌دید, می‌دانست سؤالم چیست:
-امروز چه عتیقه‌ای پیدا کرده‌ای آقا؟
- یک بلور که متأسفانه شکسته بود. خیلی زیبا بود.
- چند فروختیش؟
-سیّد شیشه بر خیلی بی‌ناخن هست،بخاطر شکستگیش پول زیادی بمن نداد، هرچند می‌شود آنها را پیش هم گذاشت و بهم چسباند. دایی تو هم ازو بدتر، دوست دارد تنها با حرف سر آدم شیره انگور بمالد و بس!
-چرا دنبال طلا نمی‌روید؟
- پسرجان مگر توی قبرستان طلا چال کرده‌اند؟
- چرا قبرستان؟ مگر شهر کهنه را برای یافتن عتیقه‌ها نمی‌کَنید؟
(خوب شهر کهنه بغل قبرستان بوده یا قبرستان را بغل شهر ویران شده بدست مغول‌ها یا صفویان ساخته اند؟ شاید هم بخاطر زلزله ، طوفان یا سیلی شهر قدیم ازبین رفته، بعد آنهایی‌که باقیمانده‌اند یا از نقاط دیگر کوچ کرده‌اند، شهر امروزی را بنا کرده و مرده‌هاشان را همان بالا کنار شهر و مردمان زیر خاکش دفن می‌کرده‌اند.)
یک لحظه ساکت می‌شود و مرا در انتظار می‌گذارد، انگار از رفتگان تاریخ طلب بخشش می‌کند که ارواح آنها را زیر خاک آرام نمی‌گذارد. باز ادامه می‌دهد:
-روزها سرفلکه کارگر منتظر می‌مانیم تا اگر کسی کارگر ساختمانی لازم داشته باشد سراغ‌مان بیاید. هیکل مرا که می‌بینی! چه کسی بمن کار می‌دهد؟ نه جوان تودل بروی دیروزیم و نه «عزیزی» که سیگارفروش سربازار نخ سیگاری بمن اعتبار کند و قرض بدهد! مجبورم روز بخوابم و غروب با چند تای دیگر برای کند و کاو شهر کهنه برویم. مأموران اداره اوقاف و آثار باستانی همیشه کشیک مارا می‌کشند که اگر چیزی دستمان آمد از ما بگیرند. از سر بیکاری و عشق و علاقه خودمان مجبوریم پنهانی و درتاریکی صبح یا غروب چند ساعتی زیر زمین کار کنیم تا شاید چیزی پیدا کنیم و لقمه نانی داشته باشیم.
دوباره سخنش را می‌برد و جیب‌هایش را کنترل می‌کند و بفکر می‌رود، انگار توی قبری سیگارش را جستجو می‌کند. سیگار را که پیدا کرد باز ادامه می‌دهد:
-یکبار به اطاقی بیضی شکل راه پیدا کردیم که پر از ابزار جنگی مثل کلاه‌خود، سپر، شمشیر و نیزه بود. بین رفقا اختلاف نظر پیش آمد، نمی‌دانستیم چه باید کرد؟ نگهداری و فروش آن‌همه عتیقه کار ما نبود. یکی از کارگرها ترس برش داشت و پلیس را خبر کرد. یک کامیون ارتشی آوردند و همه چیز را بار کردند و بردند، از ما هم امضاء گرفتند که دیگر ازین غلط‌ها نکنیم، اما کی گوشش بدهکار این حرف‌هاست؟
-گفتی اطاق بیضی بود؟ یعنی طاقش بیضی بود؟
-نه بابا! آنهارا که همه دیده‌اند، دیوارهای بغلش را می‌گویم، دیوارهایش گرد و بیضی شکل بود، زاویه نداشت. اکثر اطاق‌هایی که زیر خاک سالم مانده‌اند بیضی هستند.
-چه جالب می‌توانم فردا با تو بمحل کارت بیایم؟
-می‌خواهی کار دستمان بدهی؟ نه بابا! هر روز آنچه را در تاریکی کنده‌ایم دوباره سرجایش برمی‌گردانیم و محل را می‌پوشانیم تا گزمه‌ها پیدایمان نکنند. خوب خدا حافظ باید بروم داروخانه و جیره‌ام را بگیرم.
سیگارش را آتیش می‌زد و می‌رفت و مرا با ریشه‌های پنهان تاریخ و فرهنگ شهرم تنها می‌گذاشت. یک بار به پدرم گفته بود: این پسرت خیلی خوب بحرف آدم گوش می‌کند، آدم دوست دارد حرف دلش را از اول تا آخر برایش رو کند، اخلاقش خیلی شبیه من است: من گورستان را می‌کنم و او ته دل مرا کاوش می‌کند.
آن روز دانستم که سرّی در دیدن همه جانبه و گوش کردن با جان و دل هست. سعی کردم همیشه به حرف‌های دیگران گوش بسپارم، حتی به آواز پرندگان و ناله حیوانات شهرم و به همه چیز و همه جا توجه داشته باشم.
قره خان بندی، اداره املاک، باغ ایلخانی، دادگستری خیابان بش‌قارداش، گردنه پلميس، خیابان شادلو، اصلان خان و شورلت‌اش، گردنه بدرانلو، انگور گَلِن بِرماقِه! آمازون حاج اخوان، الَه داغ، راز، گیفان، جرگلان، مراوه تپّه، گُلّه داغ...

خاطرات مردم شهر و روستاهای ما بلورهای عتیقه‌ای هستند که در مواردی شکسته و غبار غم روی آنها را گرفته است، باید آنها را از غبار غم‌هايشان بیرون کشید و صیقل داد و به چشم کوردلان آویخت تا در آینده مرزهای حقوق کودکان شهر را بخوبی بشناسند. گاهی مرگ و فراموشی پیوندها را شکسته و برخی رابطه‌ها و قطعات‌شان در طول زمان گم شده است. با تکرار خاطرات، می‌توان انبوهی از خرده ریزهای ذره بینی را جمع کرده، کنار هم گذاشت و پایه‌های ساختمان بهم ریخته فرهنگی و اجتماعی شهر را دوباره بنا نمود.
قبل از نوشتن این مطلب چند اسم را روی کاغذ آوردم: دروازه قبله و بش‌قارداش... متوجه شدم وقتی به دو مغازه نار هم فکر می‌کنم خود بخود خاطراتی هم از مغازه وسطی در ذهنم زنده می‌شود! و درست مثل قطعه‌ای از یک پازل جزء وسطی سرجایش می‌نشیند. گاهی چهل یا پنجاه سال پیش مغازه‌ای را دیده‌ام، بعضی‌شان از همان زمان برچیده شده ولی خاطراتشان در ذهن من باقی است و با تکیه به خاطرات جنبیشان بیدار می‌شوند. ابتدا کمی نگران حال خودم شدم اما با توجه به تجربه هزاران طرحی که بهمین شکل طراحی کرده بودم کار را ادامه دادم. انبوهی از اسامی کلیدی را روی کاغذ نوشتم، حالا من هستم و یک تریلی موضوع برای حلاجی و نوشتن!
با داشتن انبوه اطلاعات و با شیوه‌های علمی و هنری می‌توان بخش‌های از دست رفته آنها را دوباره کشف کرده، برج بلند غرور یک قوم را از نو « پای توپ» برپا ساخت و زیبایی جامعه را با دست‌های دانشمندان و هنرمندان متوازن کرده صلح و دوستی را در رابطه با دیگر اقوام و جوامع انتظار داشت، تا ببینیم در ساختمان اقتصاد جهانی آینده « چهار قد» رنگین ترک و فارس و کرد و ترکمنِ بجنوردی را چه کسی بدوش خواهد کشید!
از اکبردَلِه شروع می‌کنم و به پدیده‌ای جالب در روانشناسی و اعصاب آدمی می‌رسم! برای من جالب است تا نظر شما چه باشد؟
اِز دیلِمِزَه: بِرگَه دیشِدّهِ اَلِمَه!


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

خاطرات كودكي (٢) / علي اصغر فخار
خاطرات كودكي (١)/ علي‌ اصغر فخار

Archives

2014
2013
2013
2013
2013
2013
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2012
2011
2011
2011
2011
2011
2010
2010
2010
2009
2009
2009
2009
2009
2008
2008
2008
2008
2008
2007
2007
2007
2007
2007
2006
2006
2006
2006
2006
2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []