شیندخت و بجنورد

خانه         يادداشت‌های روزانه         > بجنورد <         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

25, 2008 11:40

 

یار وفاسه ( وفای یار ) / عبدالله مدحت

 

شعر زیبای یار وفاسه به زبان ترکی بجنوردی را آقای عبدالله مدحت در سال 1372 سروده‌اند که با تار اجرا می‌شود.
برگردان فارسی و ارسال از آقای حصاری‌مقدم است.


قاش قره گئز یالان دئدنگ خنه له اباد یالان دئدنگ
چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی

گئزلرنگ گئزمه دیشده،ایریم تی دن اتال د
چشمانت به چشمانم افتاد ، دلم از ته ( درون ) آتش گرفت

قاش قره گئز،منه باخ دنگ،ایریم بیردن اتال د
چشم ابرو سیاه به من نگاه کردی ، دلم به ناگه آتش گرفت

یادنگ د – د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم
یادت هست به من گفتی ، همیشه به یادت هستم

قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالن دئدنگ
چشم ابرو سیاه ، خانه آباد دروغ گفتی

بیر برنن گدردی هایره،یادنگ د – د چق قر باغه
با هم‌دیگر می‌رفتیم یادت هست کجا ؟ به چقرباغ ( باغ گود )

طار مییه - ایش درخته - کئنه کنه اخر داغه
به طارمی - سه درخت – شهر کهنه – کوه آخر داغ

یادئنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ دبارم
یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم

قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالان دئدنگ
چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی


بیربرنن گدردی هایره،یادنگ د - د چر مغانه
با هم‌دیگر می‌رفتیم یادت هست کجا ؟ به چهار مغان

تیتستانه و بش قارداشه - چلی له باغ و بامانه
توتستان و بش قارداش – باغ حلبی به بابا امان

یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم
یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم

قاش قره گئز یالان دئدنگ خنه له اباد یالان دئدنگ
چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی

بیر برنن گدردی هایره،یادنگ د- د باموسایه
با هم‌دیگر می‌رفتیم یادت هست کجا ؟ به کوه بابا موسی

دوبرار وصدراباد و سیب دال له باغه
به دوبرار و صدر آباد و به باغی که سپیدار دارد

یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم
یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم

قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالان دئدنگ
چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی

بیر برنن گدردی هایره،یادنگ د- د کیچه باغه
با هم‌دیگر می‌رفتیم یادت هست کجا ؟ به کوچه باغ

منطقه - قرنقه دالان- فرزه باغ و شاق قیه
منطقه – دالان تاریک – باغ فرحزاد و شاقه

یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د – د بارم
یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم

قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالانگ دئدنگ
چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی

بیر برنن گدردی هایره، یادنگ د- د قوزله باغه
با هم‌دیگر می‌رفتیم یادت هست کجا ؟ باغ گردویی

شئد قلی خان و منظره- توپنگ ایاغه،ایچریه
شط قلی خان و برج منظر ، پای توپ و ساختمان داخلی

یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم
یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم

قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالان دئدنگ
چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی

بیر گئجه لنگر ایمام د، النگه قی دنگ الم-د
یک شب در امام‌زاده لنگر، دستت را در دستم گذاشتی

بیر داملاق یاش گئز لرنگ دن سو ویشده قشنگ دو داغنگه
یک قطره اشک از چشمانت بر روی لب‌های زیبایت لغزید

شو حالت د منه دئدنگ، ائلنجه یادنگ د بارم
در همان حالت به من گفتی ، تا هنگام مرگ به یادت هستم

قاش قره گئز یالان دئدنگ خنه له اباد یالانگ دئدنگ
چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی


12, 2008 11:45

 

حاج عبدالحسین قرایی

 

در خیابان بهشتی کنار حمام برلیان مغازه کوچک خرازی قدیمی وجود دارد که در آن هر چیزی که بخواهید پیدا می‌شود یک خرازی عتیقه یا موزه‌ای از اجناس خرازی! اجناس این معازه عتیقه‌های باارزشی نیستند ولی *صاحب این مغازه باارزش و گران‌بهاست و می‌شود گفت باارزش‌ترین عتیقه این مغازه!

در گشت وگزارم در خیابان بهشتی به‌طور اتفاقی مغازه آقای قرایی را پیدا کردم و با ایشان آشنا شدم و یک ساعتی با ایشان صحبت کردم . حاصل صحبت‌هایم با آقای قرایی که بصورت پراکنده از این‌ور و آن‌ور بود را این‌جا بخوانید.

حاج عبدالحسین قرایی متولد 1298 می‌باشد.آقای قرایی گفتند: بخاطر سربازی اجباری در زمان رضا شاه پدرم چهار قران داد تا سن من راچهارسال کم کنند یعنی به ازای هر سال یک قران و من به سربازی نرفتم.

گفتند وقتی مغول‌ها حمله کردند طاغای از وابستگان چنگیز به یک آبادی حمله می‌کند در آن آبادی مردم برای طاغای شتر و گاو قربانی می‌کنند و احترام می‌گذارند. طاغای خانه‌ها را خراب می‌کند. مردم آبادی می‌پرسند: خانه‌هایمان را خراب کردید خودمان را هم می‌کشید؟ طاغای می‌گوید نه شما برایم عزیز هستید چون برایم قربانی کردید از همان موقع اسم آن آبادی "روستای عزیز" می‌شود. مردم می‌گویند پس ما کجا زندگی کنیم؟ طاغای به ترکی می‌گوید: " ینگه دَن قلعه تاشلین" اسم روستای "ینگه قلعه" هم از این‌جا آمده.

در مورد محله‌های قدیم بجنورد گفتند:
دولو محله که از دُلی خان مغول گرفته شده یک عده دام‌دار در این محله زندگی می‌کردند (در خیابان شاه قدیم بالاتر از چه‌هاراه چه کنم)
ساربان محله که یک عده شتردار در این منطقه زندگی می‌کردند ( در چهارشنبه بازار فعلی)
بربر محله یک عده بربر در این منطقه زندگی می‌کردند ( کوچه محقر)
در مورد اسکان گزینی این گروه‌ها توضیح دادند که: در زمان یارمحمد خان چون ترکمن‌ها به بجنورد حمله می‌کردند از سیاست‌های یارمحمد خان این بود که به این گروه‌ها زمین می‌داد تا برای حفظ زمین خودشان در برابر ترکمن‌ها مقاومت کنند. یارمحمد خان معتقد بود که این‌ها برای حفظ زمین‌شان حاضر می‌شوند از جان خود و زن و فرزندان‌شان هم بگذرند و به این طریق بجنورد را در برابر حمله ترکمن‌ها حفظ کرد.


آقای قرایی باوجودی که فقط دو کلاس مکتبی سواد دارند ولی شعرهای بسیار زیبایی سرودند. اولین شعر را برای پسر مرحوم‌شان سرودند:

دیدی ای دل که مرا رشته دل‌دار کشید
سوی می‌خانه مرا آن بت عیار کشید
یک دوپیمانه زدیم در شب آدینه ز مشق
شحنه بانگی زد مارا سوی دار کشید
هم‌چون منصور سردار ندایی خوش بگفت
چون قرائی بشنید نعره بسیار کشید
دیگری گفت چرا ناله جان‌سوز کشید
گفت گو پس چه کنم رشته دل یار بکشید

این هم یک شعر ترکی بجنوردی از آقای قرایی

قزلر گلن‌ده والا
شکر و قندده والا
قشری دَیل‌ده و جا‌ن‌ده
سرو چمن‌دِه والا
شاد اِیلسم یِرِ بار
بویه بلندده والا
آنا یا باخ قِزَه باخ
سبز دَمَن‌ده والا
دِدِم عروس ایله سَن
گردم نه من‌ده والا
سیر اِله سن اصل نه
یخدر کمنده والا
جان و دل وِر سن قزَه
یاخشه سمند ده والا

پ.ن: تمام گفته‌های آقای قرایی را عینن این‌جا گذاشتم این گفته‌ها شاید سندیت نداشته باشد و تشبیه‌هات و شاخ و برگ اضافی در این گفته‌ها باشد ولی به نظر من جالب بود .
در مورد ریشه اکراد و اتراک بجنوردی پرسیدم، گفتند: ترک‌ها ریشه مغول دارند و کردها هم که تبعید شدگان کرد هستند ولی تناقضی که در این گفته‌ها بود در مورد "یارمحمد خان" که گفتند از نوادگان "دُلی خان مغول" بودند و باز در جایی "یار محمد خان" را از کردها گفتند در این مورد اگر دوستان اطلاعات دقیق‌تر ی دارند لطفن برایم ایمیل کنند. ممنون می‌شوم.


* آقای قرایی مجموعه‌ای از داستان‌های قدیمی را گردآوری کرده‌اند که در مقابل نوشته‌هایشان از من پول خواستند و چون در مورد سایت و اینترنت آشنایی نداشتند و من‌هم نتوانستم ایشان را متقاعد کنم که برای این نوشته‌هایشان من پولی گیرم نمی‌آید که بخواهم هزینه کنم و برای گرفتن نوشته‌های‌شان اصراری نکردم. همین‌قدر که به من وقت دادند و با ایشان صحبت کردم ازشان تشکر می‌کنم.
امیدوارم عمر با عزت همراه با سلامتی داشته باشند.


7, 2008 01:12

 

دبیرستان ایراندخت (سمیه)

 

در ضلع شرقی میدان هفده شهریور فعلی ( بیست‌و‌پنج شهریور سابق) ساختمان قدیمی دبیرستانی به چشم می‌خورد با تابلویی با عنوان "دبیرستان دخترانه سمیه" ( ایراندخت سابق) . این دبیرستانی است که مدت چهار سال در آنجا درس خواندم و خاطرات زیادی از آنجا دارم. امسال بطور تصادفی روز چهاردهم فروردین از کنار دبیرستان می‌گذشتم که تصمیم گرفتم بعد از سال‌ها وارد دبیرستان شوم و از داخل آن عکس بگیرم.
دبیرستان تغییرات زیادی کرده ولی بخش قدیمی آن به همان صورت قبل مانده. حیاط دبیرستان بدلیل ساختمان جدیدی که در آن ساختند کوچک‌تر شده.
عکس‌هایی از دبیرستان ایراندخت را اینجا می‌گذارم برای تجدید خاطره کسانی که در این دبیرستان درس خواندند و یا خاطره‌هایی از آنجا دارند.

با تشکر از مدیریت محترم دبیرستان سمیه ( ایراندخت) و دوست و همکلاسی خوبم "خانم ناهید هدایت" که معاون پرورشی دبیرستان سمیه هستند و بخش‌های مختلف دبیرستان را نشانم دادند.

پ.ن1: وقتی از در قدیمی دبیرستان وارد شدم پرده بزرنتی ضخیمی که قبلن وجود نداشت و امروزه جلوی در ِ همه مدارس دخترانه وجود داره بچشم می‌خورد ولی بعد از پرده ، در ِ نرد‌ه‌ای که جلوی سالن ورودی دبیرستان به‌چشم می‌خورد و قفل بود! برام عجیب بود و فورن این سوال به ذهنم رسید که آیا مدارس پسرانه هم چنین نرده‌های زندان مانند و زندانبانی دارند؟ آیا با نرده و قفل از دختران‌مان حفاظت می‌کنیم؟!
این ظاهر قشنگی برای یک محیط آموزشی نیست. ای کاش مسئولان آموزش و پرورش در این مورد بیشتر دقت کنند.
سوال دیگر اینکه اسم قدیمی دبیرستان (ایراندخت) چه اشکالی داشت که بعد از انقلاب آن‌را عوض کردند و اسم سمیه را جای‌گزین کردند؟!

سالن ساختمان قدیمی دبیرستان که دفتر دبیرستان هم در آنجا قرار دارد.

نمایی از ساختمان قدیمی




نمایی از محوطه دبیرستان. در زمان ما این نیمکت‌های چوبی وجود نداشت و ما تکیه به دیوارهای کلاس می‌دادیم و یا ولو شده بر زمین می‌نشستیم:)

زمین بسکتبال مثل سابق . (من عضو تیم بسکتبال دبیرستان بودم )

ساختمان جدید دبیرستان

به طرف طبقه دوم درب آمفی تئاتر دبیرستان که برنامه جشن‌ها و نمایش‌ها در آنجا اجرا می‌شد.
و بعد از انقلاب نمایشگاه کتاب و عکس و ... خاطرات زیادی از آنجا دارم!

کلاسی که سال آخر در آنجا درس می‌خواندم طبقه دوم دبیرستان.

سایت دبیرستان که در ساختمان جدید قرار دارد.


17, 2008 11:33

 

میر نوروزی ( خان خان)

 

در شهرستان بجنورد تا چند ده سال پيش، در ايام نوروز مراسمي اجرا مي شده است كه در اصطلاح محلي به آن " خان خان " مي گويند.
در اين مراسم، مسخره يي را عنوان خان داده براي او بارگاهي در ميدان مركزي شهر مي آراستند، كسي را وزير او مي كردند و به مدت سيزده روز تمام حكومت بر شهر، يكسره در اختيار او نهاده مي شد. گفتند كه حتي خان هاي پر قدرت و پر افاده اي همچون سردار مقتدر بجنوردي نيز به رضاي خاطر در اين سيزده روز سر به فرمان خان نوروزي مي گذاشتند.
بجنورديان مراسم" خان خان "را با غرور تمام (نوعي نقد اجتماعي بسيار پيشرفته) مي شمردند:زيرا خان چند روزه ، علي الرسم حق داشته است در مسايل اجتماعي قضاوت كند:و احكام او(جز در موارد پيچيده اي نظير قتل نفس) به اجرا گذاشته مي شده و اين خود فرصتي به دست او مي داده است تا در مدت كوتاه فرمان فرمايي خويش،شيوه حكومت و عدالت خان هاي محلي را با درجه زيادي از بزرگنمايي،زير ذره بين طنز به باد ريشخند و استهزا بگيرد!
شك نيست كه تحمل يك چنين انتقادي ، حتي در لفافه ي مراسم سنتي ، از قدرت هاي خودكامه ملوك الطوايفي اواخر عمر قاجار سخت مستبعد مي نمايد و قابل قبول ترين صورت قضيه اين است كه هرگز مردم هوشمند و بيدار دل را مجال آن نمي داده اند كه به تخت خان چند روزه تكيه زند و مصون از هر تعرضي ، از اين پايگاه ، كاريكاتور تلخي از واقعيت در برابر چشم مردم تصوير كند و از خواب بي خبريشان بر انگيزد.حق اين است كه مراسم، تنها در مرحله سرگرمي و ديوانه بازي و مسخره گي به انجام مي رسيده.دلقك بازي "خان خان"به عنوان نقدي اجتماعي ،تصوري چندان دموكراتيك است كه از يك سو با خود كامگي مطلق عصر قاجار واز سوي ديگر با فقدان كامل آگاهي هاي اجتماعي و سياسي مردم روزگار كوچك ترين امكان بروز و ظهور نمي توانسته است يافت.با اين همه، در مراسم خان خان طعنه اي سخت شيرين نهفته است:آنجا كه در آخر كار،در پايان مراسم ، در گردش روز سيزده فروردين، مردم بجنورد بر خان چند روزه مي شورند، بر سر او مي ريزند و كشان كشان ،او را به گردشگاه بش قارداش(پنج برادران) مي برند و با سرنگون كردن وي به آبگير بزرگي كه در آنجاست،در واقع براي بازگشت به ميان مردم تطهيرش مي كنند!
به سال 1349 پيرمردي زندگي می كرد كه مي گفتند واپسين خان نوروزي بوده است

كتاب كوچه/جلد يك/انتشارات مازيار/ چاپ دوم 1377
احمد شاملو با همكاري آيدا سركيسيان

متن ارسالی از آقای احسان حصاری‌مقدم


22, 2008 11:21

 

نوروز عَيدِ مِز / آقای احمد فیروزیان

 

شعر ترکی "عید نوروزمان" از آقای فیروزیان را آقای حصاری‌مقدم زحمت کشیدند و برایم فرستادند، قسمتی از ایمیل ایشان را که توضیحاتی در مورد شعر نوشتند را اینجا می‌گذارم.

خا نم انصاري
مطلب زير اولين سروده يكي از هم‌شهريان بجنوردي به نام آقاي "احمد فيروزيان" متولد 1319 كه با تاثير از شعر آقاي سراج شكل گرفته است. ناگفته نماند دوستاني چند پس از شنيدن صد اي " ياد السن " به تكاپو افتاده و سعي دارند ابياتي را به زبان مادري‌مان بر روي كاغذ بياورند كه همه اينها مرهون تلاش و همت شما در اين وادي ست .

نوروز عَيدِ مِز / عيد نوروزمان


عيدَ ياخِن اُلَرـ دِ
حاجي نوروز چِخَرـ دِ
قرمز پالتو گي يَر ـ دِ

عيد نوروز نزديك مي شد
حاجي نوروز درمي آمد (مي آمد)
پالتو قرمز مي پوشيد

ايزِنِه قَره ائد ر ـ دِ
طبلِ نِه قِز دِرْر ـ دِ
قرمز كُلتَه قُيَر ـ د

صورتش را سياه مي كرد
طبلش را گرم مي كرد
كلاه قرمز (بر سرش)مي گذاشت

ملتِ شاد ائدَر ـ دِ
غصه نِه پاك ائدَر ـ دِ
عيدِ خبر بئِرَر ـ دِ

مردم را شاد مي كرد
غصه (ها) را پاك مي كرد
(آمدن)عيد را خبر مي داد

اِكِّه قَران آلَر ـ دِ
ايل آخِرِه گَلَر ـ دِ
انَم خَلته تيكَر ـ دِ

دو ريال پول مي گرفت
آخر سال (كه)مي آمد
مادرم كيسه پارچه اي (كوچك)مي دوخت

خَلِي خَلتَه چِخَر ـ دِ *
خَلِي خَلته نِه دييَر ـ دِ
كيچَه لَرـ دَ ـ گَزَرـ دِ

خلي خلته در مي آمد
خلي خلته را مي گفت
در كو چه ها مي گشت

چارشنبه گين اُلَر ـ دِ
آتَم كُندَه يِقَر ـ دِ
كُندَه نِه اُت بِئرَر ـ دِ

روز چهار شنبه(سوري كه)مي شد
پدرم هيزم جمع مي كرد
هيزم (ها) را آتش مي زد


اُت ايستِن دَن كِئچَر ـ دِ
سارِه لِقِه تئكَر ـ دِ
قِرمز لِقِه آلَر ـ دِ

از روي آتش رد مي شد
زردي را مي ريخت
قرمزي را مي گرفت


عَيدِ خَبَر بِئرَن ـ دَ
بِهِي توپِه آتَن ـ دَ

(هنگام)خبر دادن عيد
پرتاب كردن توپ بزرگ (هنگام تحويل سال نو)

آتَم مَنِه گئرَن ـ دَ
تازَّه ر ختِ گي يَن ـ دَ
اِئپِش َمن دن آلرد

پدرم كه مرا مي ديد
(هنگامي)لباس تازه پوشيده بودم
از من بوسه مي گرفت (مرامي بوسيد)


اكِّه قَران بِئرَر ـ دِ
اُ ـ زَمان لَه ياد اُلسِن
بُجنورد لِه دِلشاد اُلسِن

دو ريال مي داد
آن زمان ها ياد شود
اهل بجنورد شاد شود

* بخشي از مراسم ملاقه زني شب چهارشنبه سوري كه توسط دختران و پسران نو جوان در بجنورد اجرا مي شده است. آن ها با سر كردن چادر به در خانه ها رفته و با نوايي آهنگين اين شعر كودكانه را مي خواندند :

"خَلِي خَلِي خَلتَمِه به
ديشي دَكِه كُلْتَمِه به
سوا گَل يَم يِمِرتَمه به"

خاله خاله كيسه ي پارچه ايم را بده
كلاهم را كه در سوراخ است بده
فردا مي آيم تخم مرغم را بده

تصحیح و برگردان:آقای احسان حصاری‌مقدم




16, 2008 01:13

 

حمام سراب

 


هم‌شهری خوبم آقای احسان حصاری‌مقدم زحمت کشیدند و مطلب بسیار جالبی در مورد تاریخچه حمام سراب برایم فرستادند. با تشکر از ایشان، این متن جالب را در اینجا بخوانید.


24, 2007 01:02

 

معرفی یک همشهری موفق

 

آقای مهرداد صدقی یکی از جوان‌های فعال و موفق و طنزنویس بجنوردی, متولد 1356 و کارشناسي ارشد علوم و صنايع چوب و کاغذ و عضو هيات علمي دانشگاه علوم کشاورزي و منابع طبيعي گرگان هستند.
آقای صدقی در کنار کار دانشگاهی به طنز نويسی هم مي‌پردازند و عضو هيئت تحريريه ماهنامه گل‌آقا هستند و در اين نشريه ستون ثابت دارند.
قسمتی از فعاليت‌ها و افتخارات ايشان به قرار زير است:

نويسنده سريال طنز چارديواری ( خراسان شمالی)
مقام اول بخش طنز جشنواره سراسري مطبوعات در حوزه شهري- تهران 86
مقام اول جشنواره سراسري طنز و کاريکاتور بم 84
رتبه برتر جشنواره سراسري طنز تهران 84
مقام دوم بخش نثر دومين جشنواره سراسري طنز تهران 85
مقام سوم جشنواره سراسري طنز مکتوب- حوزه هنري تهران 85
برگزيده مسابقه سراسري طنز ماهنامه گل‌آقا – فروردين 86
چاپ اثر در کتاب گوهران- کتاب برگزيده داستان هاي کوتاه دانشجويان سراسر کشور)- انتشارات جهاد دانشگاهي مشهد-83)

آقای صدقی داستان طنز "کلپاسه" را که قبلن در ماهنامه گل‌آقا چاپ شده را برای سایت فرستادند که در اينجا مي‌توانيد، بخوانيد.
با تشکر از ايشان و آرزوی موفقيت بيشتر برايشان.


19, 2007 01:26

 

پارک پردیسان باباامان

 

کلنگ پروژه احداث پارک وحش پردیسان در باباامان بجنورد , روز جمعه نهم شهریور ماه در حضور خانم دکتر جوادی, معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان حفاظت محیط زیست , توسط فرماندار بجنورد زده شد و تعداد ده راس گوزن و آهو و قوچ در این محل آزاد شدند.




پارک وحش پردیسان فضایی به متراژ 300 هکتار را در بر می گیرد. طبق برنامه ارائه شده در این پروژه فضای تفریحی و استراحتگاهی هم در نظر گرفته شده.
امیدوارم این پروژه هر چه زودتر به مرحله اجرا در بیاید و باباامان زیبا که این روزها دوران رکودش رو می گذراند مثل سابق پررونق شود.

عکس هایی از حیوانات این پارک را در اینجا ببینید.


5, 2007 11:27

 

ضرب‌المثل‌های ترکی بجنوردی

 

اَل اَلِه یُووییَه. اَل دُولانِیَه ایزِه یُووییَه.
دست، دست را می‌شوید، دست برمی‌گردد صورت را می‌شوید.
همدلی و کمک به دیگران و رفتار متقابل آنها در تمامی زمینه‌ها.

اِئزِم که گِرنمیَه، خَلقِن که سالانِدِه.
مال خودم دیده نمی‌شود، مال مردم آویزان است.
انکار و چشم بستن بر روی عیب و ایرادهای خودمان و طرح عیوب مردم.

آج قارنَ اَجْجَه اَیران.
شکم گرسنه، دوغ تلخ
وعده‌های توخالی

اُت دئدِم،دیلِم یان دِ
آتش گفتم، زبانم سوخت.
اظهار پشیمانی از طرح مطلب و یا سخنی.

ایتِنگ اَیاغِندَن تیکان چخارتیَه.
از پای سگ خار در می‌آورد.
سخت کوش- در مورد انجام کارهای سخت و مشاغل طاقت فرسا.

اَیْ رِهْ اُتِه، راست دانِش.
کج بشین، راست صحبت کن.
اظهار صداقت و راسنگویی در هر موقعیتی.

ایزِه بَززَی، ایچِه دَززَی.
صورت بزک شده، داخلش کود (پِهِن)
برای اشخاص متظاهر به دانستن و فهمیدن ( کنایه از خرابی کار)

اَلِنْدَن سُو دامْمِیَه.
از دستش آب نمی‌چکد.
خساست بیش از حد.

اوُتَه گَلِددنگ یا سُوَوه؟
به آتش آمده‌ای یا آب؟
به جنگ آمدی یا صلح؟ ( آتش= جنگ، آب= صلح)
برای کسی که بسیار عجول و بی‌صبر است.

تُوق هَر نَقَد چاق اوُلْسِن، گِتِه دار اُلیَه.
مرغ هر چقدر چاق شود، مقعدش تنگ می‌شود.
اشاره به اشخاص ثروتمند که صرفه جویی و خست زیاد پیشه کرده‌اند.

داغ دَه جِیران گِرساتیَه.
در کوه آهو نشان می‌دهد.
نشان از وعده‌های دست نیافتنی.

دارا آدم گیسِن، مبارک اُولسِن، فقیر آدم گیسِن، نئیردَن گَتِرِدِه؟
شخص پولدار بپوشد ( می‌گویند) مبارک باشید، فقیر بپوشد ، از کجا ، آورده؟
شک به آدم فقیر

قوشنِه قوشنِه دَن ائرتَه تُرماقِه اِرْگنیَه
همسایه از همسایه، صبح بیدار شدن را یاد می‌گیرد.
تاثیر اخلاق مثبت یا منفی در دیگران.

هَر کِمْ اِشَیْ اُولدِه، سَن پالان.
هرکس الاغ شد، تو پالان.
از موقعیت سخت دیگران سواستفاده کردن.

آسْ دَ کِه داش، دو رِ ددِ، ایسْ دَکِه داش ، دورمیَه.
سنگ زیرین ایستاده، سنگ رویی نمی‌ایستد.
منظور کسی که سختی را تحمل میکند اعتراضی ندارد، کسی که راحت‌تر است اعتراض دارد.

اِئوِم دَن چِخسِن،قارنِمَه گِدسِن
از خانه‌ام در بیاید،به شکم برود
از این جیب به ان جیب


آش شاقَه دَ اُتِرمیییَه،یُخارِ دَ،یِر تاپ مییَه
پایین نمی‌نشیند،بالا جا پیدا نمی‌کند
عدم شناخت از جایگاه اجتماعی

کنایه،اصطلاح،واژه:

آرَه بیرـ یک در میان

آج و یالان قاج ـ گرسنه و درمانده

آق سَق قال ـ ریش سفید

آلَه بَلَی ـ رنگ و وارنگ

اَپیشو ـ عطسه


با تشکر از آقای احسان حصاری برای فرستادن این ضرب‌المثل‌ها


9, 2007 02:32

 

آقای احسان حصاری‌مقدم

 

در گوشه و کنار زادگاه کوچکم، بجنورد ، کسانی هستند که به بجنورد و فرهنگ و زبان آن علاقه دارند و برای زنده نگهداشتن این فرهنگ تلاش می‌کنند، انسان‌های بی‌ادعایی که در سکوت گنجینه بسیار باارزشی را گردآوری می‌کنند. یکی از آن‌ها که افتخار آشنایی با ایشان را پیدا کردم، آقای " احسان حصاری‌مقدم" است.

در نیروگاه ، در گاراژی قدیمی و در گوشه فروشگاه لوازم ماشین، "آقای احسان حصاری" در لحظه‌های فراغت‌شان که زیاد هم نیست، مجموعه‌ای از ضرب‌المثل‌ها- شعرها و حکایات به زبان ترکی بجنوردی را جمع آوری کردند. ایشان با تلاش و زحمت فراوان آنها را جمع‌آوری و فیش‌برداری کردند. کار بسیار باارزشی که ایشان امیدوارند بتوانند بصورت مکتوب دربیاورند.
یکی از دلایلی که زبان ترکی بجنوردی از بکری خارج شده و تحت تاثیر زبان فارسی و کردی کرمانجی قرار گرفته، نداشتن دستور زبانی بصورت مکتوب است. امیدورام هم‌شهری‌های خوب دیگر هم در این زمینه اقدام کنند.
آقای حصاری و جمعی از دوستان‌شان در تلاش برای جمع آوری کلمات و ضرب‌المثل‌های ترکی با تلفظ و مفهوم دقیق آن می‌باشند. آنها امیدوارند بتوانند مجموعه ای مانند کتاب" کوچه" شاملو در مورد ضرب‌المثل‌های ترکی بجنوردی ارائه بدهند.
با آرزوی موفقیت برایشان.

شعر زیبایی با زبان ترکی بجنوردی را که آقای حصاری‌مقدم در اختیارم گذاشتند را در اینجا می‌گذارم.این شعر عاشقانه قدیمی در وصف یار سروده شده و در این شعر تشبیه‌های بسیار زیبایی در مورد اعضای صورت یار بکار رفته . ترجمه این شعر هم از آقای احسان حصاری‌مقدم می باشد.

این شعر زیبا به روایت مرحومه حميده بي‌بي هاشمي‌نژاد ( 1297-1381) مي باشد.

بُویِنگْ صُراحی کیزَ سِه
سو سالماقَه، نه یاخْشِه

آقزِنگ هیمان کیسه سه
پول سالماقَه نه یاخْشِه

ايْزِنگ گُلمکان آلْمَه سه
ایس لَماقه، نه یاخْشِه

بِرنِنگ بازار نُخُودِه
آش سالماقَه نه یاخْشِه

گِزِنگْ گلاب چشمَه سه
سو ایشماقَه نه یاخْشِه

قاشِنگ، ایلان قویْ رِقِه
آت باسماقَه، نه یاخْشِه

آلْ لنگ میدان گنگ لِقَه
آت چاپْ ماقَه نه یاخْشِه

×××

گردنت همچون کوزه صراحی می
آب کردن به آن، چه خوب است

دهانت همچون کیسه زر
پول کردن به آن، چه خوب است

صورتت مثل سیب گلمکان
بوکردنش ، چه خوب است

دماغت نخود بازار
داخل آش کردن آن چه خوب است

چشم‌ات، چشمه گلاب
آب‌خوردن آن چه خوب است

ابرویت هم‌چون دُم مار
لگد کردن آن چه خوب است

پیشانی‌ات به پهنای میدان
اسب‌دوانی در آن چه خوب است



8, 2007 11:10

 

آرامگاه باغ‌مزار گرمه / قدمت هفت هجری

 

این اثر معماری زیبا متعلق به دوره ایلخانی در گرمه واقع شده است.
بنایی آجری از نوع چهارطاقی گنبددار که پلان آن از داخل مربع و از خارج هشت ضلعی است. عرض دیوارها در بیشترین قسمت حدود صدوپنجاه سانتیمتر و ارتفاع بنا بطور کلی حدود نه‌و‌نیم متر است که اکنون فقط ایوان جنوب‌شرقی باقی‌مانده است. گوشه‌های بنا از خارج با طاق‌نماهای تزئینی متشکل از دو بازوی بلند با تاج پیش آمده نماسازی شده که هر بازوی آن یکی از پایه‌های طاق ایوان را تشکیل می‌داده است . دربالای هر ورودی در چهارسوی بنا نورگیرهای با قوس جناقی تعبیه شده است. یک گنبد کلاه‌خودی شکل آجری به کمک چهار فیلپوش بر فراز فضای مربع شکل بنا استوار شده است.بطورکلی پلان، شیوه آجرچینی خفته راسته در طاق‌نماها و فیلپوش‌ها و نماسازی گنبد در منطقه بی‌نظیر است.
مصالح: آجر- گچ- چوب- آهک
این بنا با شماره ثبت 1380/3 در فهرست آثار ملی قرار گرفته است.

عکس های دیگری از این مکان را در فوتوبلاگ ببینید.


21, 2007 11:50

 

سالوک

 

رشته كوه سالوك، به عنوان پارك ملي نام‌گذاري شده. با درختان ارس چند صدساله و بوته‌هاي گون با گل‌هاي الوان و بسيار معطر و ديگر مناظر جامعه گياهي- مرتعي، يكي از غني‌ترين و بهترين مراتع مشجر منطقه محسوب مي‌گردد كه در خراسان منحصر به‌فرد است.
”غار گمنامان“ سالوك در جنوب روستاي رختيان (34 كيلومتري جنوب بجنورد) با يكساعت پياده روي از جذبه خاصي براي كوه‌نوردان برخوردار است.
عکس‌های زیبایی از منطقه سالوک ، هم‌شهری خوبم آقای رضا ایرج فرستادند که در فوتوبلاگ می‌توانید ببینید.

همین‌طور دو ویدئوی کوتاه از منطقه حفاظت شده سالوک که قبلن هم در اینجا گذاشتم رو می‌توانید ببینید.

ویدئوی شماره یک

ویدئوی شماره دو


8, 2007 11:34

 

چهارشنبه بازار

 

چهارشنبه بازار, خیابانی است در بجنورد که از فلکه شهید شروع می شود و به پای توپ ختم می شود. این خیابان از قدیم محل خرید روستائیان و همینطور ترکمن های منطقه جرگلان بوده و هست. در چهارشنبه بازار بییشتر مغازه ها مختص روستائیان است و خریداران آنها روستائیانی هستند که برای تهیه مایحتاج خود به شهر می آیند, شامل پارچه فروشی- پوشاک - کفش – آبنبات و فرش فروشی هایی که قالیچه و پشتی های ترکمنی می فروشند . این خیابان به دلیل اینکه محل خرید روستائیان است رنگ و رو و بافت روستایی دارد. در چهارشنبه بازار کاروانسراهای قدیمی وجود دارد که الان متروکه و یا انبار مغازه ها می باشند.
عکس هایی از چهارشنبه بازار را در اینجا می توانید ببینید.


30, 2006 01:19

 

بازنشستگی / علی اکبر سراج اکبری

 

روزگاری ما جوان بودیم و حالی داشتیم
صورت عاری از چروک و خط و خالی داشتیم
با حقوق کارمندی تا مجرد بوده ایم
در خیال و وهم خود فکر عیالی داشتیم
هم نفس پیدا شد و امروز و فردا سال شد
سال بعد از جیغ بچه قیل و قالی داشتیم
بهر ثبت نام لیلا و نقی در مدرسه
گشت شهریه گران و نق و نالی داشتیم
تا حقوق کارمندی با تورم جفت شد
بهر خرج روزمره جیب خالی داشتیم
بچه ها کم کم به دانشگاهها راهی شدند
با نداری فکر تحصیلات عالی داشتیم
با ته دیگ آشنا شد پهنه کفگیرمان
گرچه ته دیگی نبود و دیگ خالی داشتیم
تا نوه پیدا شد و لبخند زد , ما بهر او
حسرت یک بستنی پرتقالی داشتیم
رفت فرش زیر پا در راه تحصیل پسر
حسرت با زن نشستن روی قالی داشتیم
این زمان آوا برآمد هان دگر پرواز کن
چون نظر کردیم آنک نیمه بالی داشتیم
گر حقوق کارمندی بهر ما یک بال بود
نصف کردند و تو خود دیدی چه حالی داشتیم
ما ز ِ دولت بهر پیری چشم یاری داشتیم
همقطاران, خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.


1, 2006 08:35

 

یاداولسن

 

آقای علی اکبر سراج اکبری منتقد اجتماعی که مقالاتی بصورت طنز اجتماعی در ستون «گفتگو» روزنامه نسیم خراسان» می نویسند. ایشان با شوخ طبعی خاصی که در گویششان وجود دارد  و نگاه تیزشان به مسائل اجتماعی بسیاری از مسائل و مشکلات جامعه را  در قالب طنز اجتماعی بیان می کنند.
آقای اکبری معتقد هستند که زبان ترکی بجنوردی  به مرور رو به فراموشی می گذارد و علت سرودن این شعر به زبان محاوره بجنوردی  زنده نگه داشتن این زبان است.
 ایشان گفتند: رادیو بجنورد به زبان های کرمانجی و ترکمنی برنامه دارد ولی به زبان ترکی که زبان اصلی بجنورد است برنامه ای ندارد و در این مورد بارها به رادیو بجنورد اعتراض کردند.

از آقای سراج اکبری که این شعر زیبا را سرودن و از این که این شعر باارزش را در اختیار این حقیر قرار دادند تا با گذاشتن در سایت مورد استفاده همشهری ها و هموطنانم قرار بگیرد, سپاسگزارم.
با آرزوی موفقیت و سلامتی برایشان.


علی اکبر : سراج اکبری

یاداولسن (به زبان ترکی با لهجه بجنوردی)

١
يادِمدَه دِ قولَََّهّ كَمان اَلِمدَه
قِرمِز كَمَربَند باغلِئ دِه بِِلِمدَه
چاغالِق قوَّّتِه اِكِّه ديزِمدَه
سَرچه قوُشِنگ دالِسِنََّن چاپَردِم)
شاخَه لَرِنگ لايِنََّن داش آتَردِم


(به یاد دارم روزگاری را با تیر کمانی دردست وکمر بند قرمز رنگی برکمر وقدرت قوت وچابکی کودکی بر زانوانم که به دنبال گنجشگها میدویدم واز لابه لای شاخه هابه سویشان سنگ میپراندم


آيدِنلِق گِئجَه لَه دامدَه ياتَردِي
گِئزِمِِزِ اُولدوزلَرَه آتَردِي
چاغالِغِنگ خِييالِنَه باتَردِي
تِئز قَرِّدِيي, يوخِمِزِه آلمَه دِي
حَيف اولسِن كِه چاغالِقدَه قالمَه دِي


وشبهای مهتاب را که بر پشت بام خانه قدیمی مان میخوابیدیم و چشمهایمان رابه ستاره ها میدوختیم وبه خیال کودکی فرو میرفتیم افسوس که این خواب و خیال کوتاه بود وبرف پیری زود بر سرمان نشست وچه حیف شد که در روزگار کودکی تبدیل به خاطره شد


٣
قار ياغَندَه چاغالَر چِن تويِدِه
اَلدَه دَستكَش, اَنگلَردَه پالتويِدِه
بارو يوخ هَر نَه بارِدِه شُويِده
قار اِيچِندَه جِئيران تَكِن چاپَردِيي
گُلَّه قَيِرتَردِيي قاردَن آتَردِيي


هنگامی که برف میبارید برای بچه ها حال وهوای جشن عروسی تداعی میشد . دستکشی در دست هایشان وپالتو بر تنشان و هست و نیستشان هرچه بود همان بود. روی برف مثل آهو میدویدیم وگلوله برفی میساختیم وبه طرف هم پرتاب میکردیم

شِئت قولِي خان چِئشمَه سِنَه گِدَ ردِيي
رفِئق لَرنَن اَل بِئرَ ردِيي,گَزَر دِيي
نَه بِير گِينلَه, بِير بِيرِ اِچِن اِئلَه ردِيي
جَوانلِغدَه ياخشِه گِینلَه گِئچِردِّّيي
تَمام قوُشلَرِه شو گِینلَه اِيچِردِّيي


به چشمه شط قلی خان میرفتیم ودست در دست هم میگشتیم چه روزهائی بود برای هم میمردیم . در نوجوانی روزهای خوبی گذراندیم وهر طور دوست داشتیم همانطور زندگی میکردیم

٥
دَبيرِستانِ هِمَّتهَ گِدَ ردِي
رَفئِق لَرِنگ اَرخَه سِنِه توتَردِي
مُدِيرلَردَن چوخلِه كِئتَی لَه يَردِی
گِئشدِه گِئدِه, خاطِرَه سِه يازِلدِه
هَر نَمَه توخِدِي, تَمام پوزِلدِه


به دبیرستان همت میرفتیم از دوستانمان حمایت میکردیم وبه همین جرم از مدیر کتک میخوردیم ولی خوشحال بودیم . گذشت ورفت و خاطراتش نوشته شد و هرچه بافتیم همه اش شکافته شد

٦
اِئز باشِِنِه تَيدَن مُدير وِرَردِه
شَنبِه گِینِه نُطق و خَطاب اِئدَ ردِه
باش قِسقَه اِئتماغَه دَستوُر بِئرَردِه
صِدارَتي تَكِن مُدير تاپِلمَس
اوجِركِه بِير دَبيرِستان آچِلمَس


مدیر موی سرش را از ته میتراشید. و روز شنبه اخطار میکرد که همه موهایشان را کوتاه کنند . مدیر قوی و مدبری مثل صدارتی پیدا نخواهد شد وهمچنین دبیرستانی مثل دبیرستان همت

٧
بِئش قارداشَه دوچَرخَي نَن گِدَ ردِي
سوُ اِيچِندَه بالِغ تَكِن اِيزَ ردِي
هَر نَمَه ي دِه بارو يُوخَه دِيزَ ردِي
بِئش قارداشِنگ اُ گینلَرِه قَه یِتمَس
اُ گِینلَرِنگ خاطِرَه لَرِه اِيتمَس


با دو چرخه به بش قارداش میرفتیم ودر آب مثل ماهی شنا میکردیم وبا بودونبود کنار می آمدیم آن روزهای بش قارداش بر نخواهد گشت وخاطرات آن روزها گم نخواهد شد

٨
بِئش قارداشِنگ داغِندَه سَس گَلَردِه
نورِز بُلبُل نَن سَس سَسَه بِئرَ ردِه)
دَردلِه اِيرَ يلَرِه دَوا اِئد ردِه
نورز سيمكَش تَكِن كِشِه دوغِلمَس
مَعرِفَتلِه اونِگ تَكِن گِرِلمَس


از کوههای بش قارداش صدا می آمد و پرندگان با نوروز صدا به صدا میدادند ودلهای دردمند را شفا میدادند مردی مثل نوروز سیمکش زائیده نخواهد شد ومرد با معرفتی مثل او دیده نخواهد شد

٩
اِيش قَرانَه اِكِّه قَرپوُز آلَردِي
رَفِق لَرنَن يولِه دَمَه بِئرَردِی
تَپَه یِه عِشقِنگ اِیستِنَه گِئدَ ردِي
اون دِرد آيِه آسمانََّن سالّلا نَندَه
گِيلَردِی بِيربِيرنَن قَرپوُزِه يَندِه


به قیمت سه ریال یک هندوانه میخریدیم وراه تپه عشق را در پیش میگرفتیم . وقتی ماه شب چهاردهم از آسمان آویزان میشد میخواندیم و میخندیدیم و هندوانه میخوردیم

١٠

لاوِه حاجي خان كمانچه وِرَ ندَه
كوچَه لَردَه سازِنِه قِزدِرَندَه
سازِنگ سَسِه جان اِيچِنَه دِيشَََندَه
عاشِقلَرِنگ يار يادِنَه سالَردِه
غَم و غُصَّه اِيرَ ي لَردَن آلَردِه


وقتی لاوه حاجی خان کمانچه میزد .ودر کوچه ها سازش را گرم میکرد .و صدای سازش در تارو پود جانها مینشست عاشقان را یاد یار می انداخت وغم از دلهای دردمندشان میگرفت

١١
توقََّر بَلَند پالتوسِِنِه گِييَردِه
هَر گِئجَه كوچَه لَردَه نِئي وِرَ ردِه
توقََّر عاشِقِدِه, يِكََّه گَزَردِه
سوُزلِه نِئِ هِئش وَخ يادلَردَن اولمَز
او جِر عاشِق هِئش وَخ دونيايَه گَلمَز


توقر پالتوی بلندش را می پوشید وهرشب در کوچه ها نی میزد توقر عاشقی شبگردو تنها بود سوزی که در صدای نی او بود هیچوقت فراموش نخواهد شد . وعاشقی اینچنین هیچ وقت به دنیا نخواهد آمد

١٢
بِئش قارداشدَه رَفِئق لَرنَن ياتماغِه
آيِنگ اون دِردِه سوُوِنَه باتماغِه
دَست فوروشِنگ عَسَل مَسكَه ساتماغِه
خِيالِمدَه يوخِه تَكِن قالِدِّه
روُزِگاردَن خوشلِغِه كِم آلِدِّه)


با دوستان در بش قارداش خوابیدن .فرو رفتن تصویر ماه شب چهاردهم در آب کره وعسل فروختن دستفروش در اول صبح .مثل خوابی در خیالم جاگرفته است .چه کسی خوشی را از روزگار ما گرفته است ؟

١٣
مَمِي كاكُل بِير نازَنين كِشِئي دِه
خَلقِنگ گيلدِرماغِه اونِنگ اِيشئيدِه
چارلي چاپلين مَن دَيئم قوم و خويشئيدِه
مَمي نِنگ سِئزلَرِه ياددَن چِخمَسدِه
اونِنگ رفِئق لَرِه فيلمَه باخمَسدِه


ممی کاکل مرد نازنینی بود .کارش به خنده واداشتن مردم بود من فکر میکنم از اقوام چارلی چاپلین بود حرفهای ممی فراموش نمی شد رفیقهای ممی هم نیازی نداشتند که به فیلم تماشا کنند

١٤
عَيدِنگ گينِه خِياباندَه خان توتماغ
بادبادَك و فِرفِره شوردَه ساتماغ
عَيِدلِغِه بِئرماغ اولَردَن آلماغ
بِزِنگ چِن بِير دونيايِ دِه خُدايلِغ
او گینلَرِه اِيستیَم اِئدِم گَدايلِق


خان گرفتن در روزهای عید . در خیابان . فروش بادبادک وفرفره در همان معرکه دادن عیدی به بادبادک وفرفره فروش. الحق که برای ما دنیائی بود دلم میخواهد آنروز ها را از این روزگار بد عهدو پیمان گدائی کنم

١٥
خان گِئزِنَه قَرَه عاينَك ورَ ردِه
اِكِّه اَلِنِه بِئلِندَه قويَردِه
طَمطَرانََّن يئرنََّن تورَردِه
يولدَن گِئچَنَه جَريمَه باغلَيردِه
يادِمدَدِه بير يول گِئچَن يِغلَيردِه


خان عینک سیاه به چشمش میزد و دو دستش را به کمر.. با طمطراق از جایش بلند میشد و رهگذران را جریمه میکرد یادم هست که یک رهگذر که داشت جریمه میشد گریه کرد !!!

١٦
عَيدَه ياخِن چِخارتَردِي اِئمِّزِه
عَیددَه گِييردِي تازَّه رَختلَرمِزِه
رَنگ و بَرَنگ, سَبز آبي سِه, قِرمِزِه
فاميل لَرِنگ گِئرماغِنَه گِدَردِي
عَيِدلِغ چِن اِِیشي لَرِه وِرَردِي


نزیک عید خانه تکانی میکردیم . وروزهای عید لباس تازه مان را میپو شیدیم رنگو وارنگ ، سبز و آبی ، و قرمز وبه دیدن فامیل ها میرفتیم البته با هدف وطمع گرفتن عیدی درب فامیلها را میزدیم

١٧
شاهِد باردِه بِئش قارداشِنگ داغ لَرِه
چِنارلَرِه, دَرَختلَرِه, باغلَرِه
آرامگانِنگ گُلدَستَه سِه, طاقلَرِه
ياخشِه روزگار بِئش قارداشدَه گِئشدِه
نَه بير گِینلَه او، داغ و داشدَه گِئشدِه


کوههای بش قارداش شاهد هستند چنارها ودرختها وباغهای هم . وگلدسته هاو طاقهای بش قارداش هم شهادت میدهند که در کوه ها وسنگهای وچشمه های بشقارداش چه روزگار خوشی به گذشته ها پیوست

١٨
سيزدَه بِدَردَه اَملاكَه گِدَردِي
ايش دَرَختِنگ آستِندَه فَرش سَرَردِی
دوست و رَفِق لَرِه اوردَه گِئرَردِي
سيزدَه بِدَر بِزلَرَه خوش گِئچردِه
اوگِين هَر چاغا قوُش تكِن اِيچَردِه


روز سیزده بدر به املاک میرفتیم (پشت آئینه خانه فعلی ) زیر ایش درخت فرش می انداختیم ودوستان و فامیل را آنجا می دیدیم سیزده بدر به ما خیلی خوش میگذشت در چنین روزی کودکان مثل پرنده ها میپریدند

١٩
مُحَرََّمدَه عاشوُرانِنگ گينِندَه
شِمر اوتِرَردِه آتِنِنگ زِينِندَه
خَنجَرِنَه اَل چَكَ ردِه قينِندَه
آقامِنگ قول اِیستِه سِنَه مينَردِم
شَبيه خانلِغِه يِخاردَن گِرَردِم


روز عاشورا در ماه محرم وقتی شمر روی زین اسبش مینشست و با دست خنجرش را که داخل غلاف بود نوازش میکرد روی شانه پدرم سوار میشدم و تعزیه خوانی را از بالا تماشا میکردم

٢٠
خِيابانلَردَه لافَتا گَزَ ردِه
فارسي تُركي قوشَردِه, دانِشَردِه دان
خَلق اونِنگ دانِشماغِنَه گِیلَردِه
هَميشَه اِيشِه آه و اَفسوسِدِه
آخِردَه دِئدِئلَن كِه جاسوُسِدِه

لافتا در خیابانها میگشت و در صحبت کردن فارسی و ترکی را قاطی میکرد ومردم به حرف زدنش میخندیدند همیشه کارش آه و افسوس بود بعد از مرگش میگفتند که لافتی جاسوس شوروی بوده است

٢١
روزَه لِقدَه اوَّل طَبِل وِرَ ندَه
سِه سِتارَه ساعَت زَنگَه دورَ ندَه
مؤمِن آدَملَه سَرِيَه تورَ ندَه
اوياتمَسدِلَن بِِزِه, قَهر اِئدَردِي
آتَه اَنَه يَه گينه زهر اِئدَردِي


در ماه رمضان وقتی طبل اول را میزدند و وقتی که ساعت سه ستاره زنگ میزد وموئمنین برای سحری بیدار میشدند پدر و مادرمان گاهی مارا بیدار نمیکردند وما قهر میکردیم وآن روز را به کامشان زهر !!

٢٢
دوست و رفِئق نَن بالِغَه گِئدَردِي
يِئل چِشمَه يَه يا قارلِغَه گِدَردِي
خِيال اِئد نامزَد بازلِغَه گِئدَردِي
بالِغ توتَردِي بِير عِشق و شوُرنَن
قَيِتَردِي آخشام اِئوه, زورنَن


با دوستان برای ماهی گیری به یئل چشمه یا قارلق میرفتیم خیال کن که برای نامزد بازی میرفتیم با عشق و علاقه وافری ماهیگیری میکردیم وشب به زور به خانه بر میگشتیم !!

٢٣
يادِش بِخِير, حَمّام بوزو قَيِرتماق
رودخانَه دَه پالچِق اَياغَه سِرتماغ
كَفتَرلَرِه توتماغ و بِئپَر اِتماغ
كَمَر كَمَر اوينَماغ لَه ياد اولسِن
آغاجنَن چولّی وِرماغ لَه ياد اولسِن


یادش به خیر خاکبازی های کودکی ( حمام بزو )وگل مالی کردن دست و پایمان در کنار رود خانه وگرفتن کبوترها وکشیدن شاهپرهایشان و کمر کمر بازی کردنها و الک دولک روزگار کودکی

٢٤
قيژِّلاندِه اِدماغ لَه يادش بِخِئير
قار اِيچِندَه يادماغلَه يادِش بِخِئير
قار اِيچِنَه باتماغلَه يادِش بِخئير
قاردن قَيِرتَردِي آدَم شالِنَن
دورندَه اوينَردِي قيل و قالِنَن


یادش بخیر سرسره بازی کردن روی برف ویخهای خیابانهای خلوت ودراز کش خوابیدن روی برف تازه باریده شب گذشته وفرو رفتن در برفها آدم برفی درست میکردیم با شالی در گردنش ود اطرافش با قیل و قال بازی میکردیم

٢٥
دائي مِزدَن اِكِّه قَران آلَردِي)
بَخشونِنگ گاری سِنَه چان چاپَردِي
خوشالِقدَن چوخ اَل و قول آتَردي
بَخشونِنگ بَستَني سِنِنگ مَزَّه سِه
بَهار تَموزدَه هَوانِنگ قزِّسِه


دو ریال از دائی مان میگرفتیم و تا گاری بخشو میدویدیم واز خوشحالی بال بال میزدیم هوای گرم تابستان ومزه بستنی بخشو!!

٢٦
دُرُشت مَشقِه لامپاينَن قورِّتَردِي
مَشقِمِز يانَردِه شویرِه يِرتَردِي
يا يانن يِئره بير آز گَچ سِرتَردِي
آموزِگار حُقََّه مِزِه دويَردِه
اونَّن سورَه پوستِمزِه سويَردِه


مشق درشت را روی چراغ لامپا خشک میکردیم مشقمان میسوخت همان جا را پاره میکردیم یا جای سوخته را گچ مالی میکردیم آموزگار به حقه ما پی میبرد و بعد از آن پوستمان را میکند !!

٢٧
بِير گِين مَنِه مدرَسَه دَه قويدِلَن
بِير آي سورَه مَدرَسَه دَن قوودلَن
اِئوه گَلدِم اِئوده مَنِه وِردِلَن
داشنَن وروُدِم كلََّه سِندِروُدِم
اِنتِفاضَه نِه مَن شُروع اِئدوُدِم


یکروز مرا در مدرسه گذاشتند یک ماه بعد از مدرسه بیرون کردند به خانه آمدم در خانه کتک خوردم با سنگ زده بودم وسر همکلاسی ام را شکسته بودم در واقع انتفاضه را من شروع کرده بودم !!!

٢٨
آخشام اِیستِه گِئدِي خَلِی خَلتَه یَه
اِئو اَئيَه سِه كِبريت چَكدِه پِلتَه يَه
اَنعامِِ مِزِه سالدِه بِير کُلتَه يَه
عشق و مُحَبَّت لَه بيلمَئم نَمُ اولدِه
هِی گِئچَه نجَه محبَّت لَه كَم اولدِه


اول شب برای مراسم چهارشنبه سوری به در خانه همسایه رفته بودیم صاحب خانه کبریت کشید و چراغش را روشن کرد و انعام مارا داخل یک کلاه گذاشت آنهمه عشق و محبتها نمیدانم چه شد ورفته رفته محبتها کم وکمتر شد

٢٩
قُلََّه كَمانََّن نِشانَه توتوُدِم
قوش قاشسِيدِه شيشَه نِه سِندِروُدِم
تااِزِمَه دويدِم داشِه آتوُدِم
بِير جام شيشَه سندِه, شِرِنگِلََّه دِه
سِلِّه قولاغِمدَه زِرنگِِّّلََّه دِه


با تیر کمان نشانه رفته بودم طوری که اگر گنجشک فرار میکرد و جا خالی میداد شیشه میشکست تا به خودم آمدم سنگ را رها کرده بودم شیشه پنجره صدائی کرد وشکست وبعد از آن صدای سیلی در گوش من طنین انداز شد

٣٠
كِئينَه يولدَن بِئش قارداشَه گِئدَ نده
دوچَرخَی نَن روُدخانَه دَن گِئچَندَه
يارِه يولدَه چِشمَه دَن سوُ اِيچَندَه
او گينلَردَه بيربيرنَن آز گِيلمَه دِي
نِعمَتلَرِنگ قدرِنِه هِئچ بِيلمَه دِي


وقتی که از راه کهنه به بش قارداش میرفتیم وبا دوچرخه از رود خانه میگذشتیم ودر نیمه راه آب از چشمه میخوردیمخیلی میخندیدیم ولی قدر نعمتها را نمی دانستیم

٣١
جوانلِغِنگ شَرابِنِه اِيچَردِی
قوشلَه تَكِن آسمانلَردَه اِيچَردِي)
بو دونيادَه بارو يوخدَن گِئچَردِي (بو
مَلَه قَه مِز خُمِنگ تَه يِنَه دَ يدِه يدي
خُمار قالدي, شَرابِمِز تِكَ ندِه


شراب جوانی را میخوردیم مثل پرنده ها درآسمان پرواز میکردیم از بودو نبود این دنیا میگذشتیم اما ملاقه ما به ته خم شراب خورد وخمار ماندیم و شرابمان تمام شد

٣٢
دَرَختِنگ شاخَه سِه قِرو توتَندَه
شيشَه لَه يَخلَيئه ردِه گِئجَه ياتَندَه
سوخ اََياغَه تِيكان تَكِن باتَندَه
حاجي نَنَم كُرسي يَه اوت سالَردِه
آخشامهَ چان كُرسي دَه اوت قالَردِه


وقتی روی شاخه های درختان شبنم برف مینشست وشیشه ها در هنگام خواب درشب یخ میبستند و سرما مثل خار در پا فرو میرفت مادرم در چاله کرسی آتش میریخت وتاشب آتش در کرسی دوام میاورد




بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

حافظ

این شعر را با صدای آقای سراج اکبری گوش کنید.

پ.ن: سی دی جدید شعر یاداولسن را آقای سراج اکبری در اختیارم گذاشتند که این شعر را با کیفیت بالا در سایت بگذارم ولی متاسفانه بخاطر حجم بالای آن امکانش نبود. دوستانی که مایل هستند این شعر زیبا را با کیفیت بالا تهیه کنند, با آقای سراج اکبری تماس بگیرند.
شماره تماس آقای سراج اکبری: 09151841193


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

یار وفاسه ( وفای یار ) / عبدالله مدحت
حاج عبدالحسین قرایی
دبیرستان ایراندخت (سمیه)
میر نوروزی ( خان خان)
نوروز عَيدِ مِز / آقای احمد فیروزیان
حمام سراب
معرفی یک همشهری موفق
پارک پردیسان باباامان
ضرب‌المثل‌های ترکی بجنوردی
آقای احسان حصاری‌مقدم

Archives

2008
2008
2008
2008
2007
2007
2007
2007
2007
2007
2006
2006
2006
2006
2006
2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []