يادداشت‌های روزانه

خانه         > روناک <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

March 23, 2019 01:20 PM

 

نوروزتان پيروز

 

سال نو رو در حالي شروع كردم كه تعداد عزيزانم كه دور از وطن هستن و جاي خالي شون رو دور هفت سين با عكس هاشون پر كردم، زياد شدن!

حناي ما اولين نوروزش رو در غربت و بدور از مادربزرگ ها و پدربزرگ ها و ... گذروند.
اميدوارم صد سال به از اين سال رو در زندگيش تجربه كنه و بوسه و بغل هاي مجازي مون به زودي واقعي بشه ... آمين


March 6, 2019 10:58 AM

 

شيرين عسلم، گل حناي من ؛ بهار هم آمد و تو نيامدي!

 


دختركمون نه ماهه شده و شيرينترين روزهاش رو مي گذرونه و دل ما آب ميشه و دلخوش به قربون صدقه هاي اينترنتي هستيم !
حالا كه ديدار و بوسه هامون مجازي شده، اي كاش مي شد مجازي هم لمس و بو مي كرديم و عشق مون رو منتقل و لوسش مي كرديم



February 23, 2019 01:00 PM

 

هجده سالگی شیندخت مبارک :)

 

بلاخره شیندخت هجده ساله شد.

خوشحالم با همه ی کش و قوس ها تونستم شیندخت رو نگهدارم و هجده سالگیش رو اعلام کنم.
حرف هایی که برای هجده سالگی شیندخت قصد داشتم, بنویسم موقع تمدید سایت نوشتم و حرف جدیدی نمونده جز اینکه :

امیدوارم چراغ این خونه ی دوست داشتن من , خونه ی شیشه ای من ... *"خانه ای از آن خودم" , رو همیشه روشن نگه دارم با همراهی خواننده های همیشگی شیندخت.

*تحریف " اتاقی از آن خود/ ویرجینیا وولف"


February 11, 2019 06:00 PM

 

به آینه همیشه اعتماد نکن! ؛)

 

توی باشگاه آخرهای تمرینم در حالی که با شدت تمام ورزش می کردم , سرم رو بلند کردم و خودم رو از دور تو آینه دیدم , موهای کوتاهم به طرز قشنگی , فشن طور پریشان شده بود ... مثل مدل ها که پنکه ای طرفشون می گیرن تا موها از هم باز و افشان بشه.
موهام رو مرتب نکردم و حس خوبی هم داشتم از اون تصویر. نزدیک آینه که رفتم تمام اون تصویر فشن طور ناپدید و موهای وز کرده ام از عرق و ورزش بطرز زشت و هپلی وار تو ذوقم زد!
موهای نامرتبم من رو شبیه زن های "قرشمال محله" کرده بود که در کودکی تو کوچه ی مادربزرگم می دیدم و ازشون می ترسیدم.
بلافاصله موهام رو مرتب کردم و خنده ام گرفت به تصویری که از خودم مجسم کرده بودم !

نتيجه گيري اخلاقي: وقتی بدون عینک از فاصله ی دور به آینه نگاه می کنی هیچوقت به آن اعتماد نکن ؛)

پ.ن: قریشمال (قرشمال) محله , محله ای در بجنورد که خانواده های کولی و پر جمعیت در آنجا زندگی می کردن و اون قسمت از کوچه برای رفت و آمد ما بچه ها ممنوع بود.


February 3, 2019 08:45 PM

 

عطر غذا... عطر زندگی

 

همیشه فکر می کنم خونه ای که عطر غذا توش پیچیده باشه تو اون خونه, زندگی جریان داره.
شاید این حس مربوط به دوران نوجوانیم باشه چون همیشه عطر غذاهای مامان که خیلی هم خوشمزه بودن فضای خونه رو پر می کرد و تو آرشيو نوجواني ذهنم هنوز حس های خوبش مونده.
شاید هم کمی از این حس مربوط به وقتی باشه که بچه ها بودن و تو خونه عطر غذاهای درخواستی اونا می پیچید.
هر چی که هست هنوز هم عطر غذا رو بیشتر از خود غذا دوست دارم!
امشب عطر کوکوی اسفناج فضای خونه رو پر کرده و من دوست ندارم هود رو روشن کنم و این بو رو فراری بدم چون این بو من رو به سال هاي نوجوانیم می بره به اون زمانی که مامان با وسواس خاصی کوکو اسفناج درست می کرد و آیه طور با شکستن حتمن 6 تخم مرغ در مایه ی کوکو و ريختن آن در تابه ي مسي كه با روغن حيواني داغ شده بود و گذاشتنش روي فتيله اي تا با حرارت ملايم پخته بشه و عطرش سالها تو ذهن مون بمونه.
امشب تو خونه عطر زندگي پيچيده و من با اين عطر سير و مست شدم !


January 25, 2019 03:53 PM

 

آبنبات ترش با طعم كودكي

 

روي ميزِ سالن انتظار آرايشگاه، ظرف آبنبات ترش توجهم رو جلب كرد و منو پرت كرد به كودكي .
هوس كردم يكي از اون آبنبات ها رو بخورم كاري كه هيچوقت نمي كردم، اجازه گرفتم و مثل بچه ها يكي از اون آبنبات ترش ها رو تو دهنم گذاشتم.
طعم شيرينش به ترشي اون غلبه مي كرد و اندازه اش هم با ابنبات ترش هاي زمان كودكيم فرق داشت و كوچكتر بود ولي رنگي رنگي بودنش و حسش همون بود.
كودك طور آبنبات رو تو دهنم مك زدم و تو ذهنم خونه ي " مٓصمه خٓله جان " *رو مجسم كردم كه هميشه يه قندون آبنبات ترش توي سيني چاي مي ذاشت و من دوست داشتم چند رنگ از اون آبنبات ها رو بردارم ولي سفارش هاي مامان به اصرار مصمه خله جان غلبه مي كرد و به يك يا دوتا آبنبات راضي مي شدم.
تو آرايشگاه هم دلم خواست چند تا آبنبات بردارم ولي والد درونم به كودك درونم اجازه نداد و همون يكي رو اونقدر مكيدم تا تو دهنم محو شد😋


*معصومه خاله جان، مرحوم خاله ي مامانم بودن


January 22, 2019 08:16 PM

 

دوباره خودم رو پيدا كردم

 

از وقتي بچه ها رفتن كمتر كار مفيدي انجام دادم و بيشتر به روزمرگي و استراحت و رفيق بازي گذروندم . ولي دوباره تصميم گرفتم ورِ پوياي خودم رو فعال كنم و دنبال كارهاي مفيد و آموزشي باشم . دوتا كلاس ثبت نام كردم و امروز يكي از كلاس ها رو رفتم.
امروز حس خوبي داشتم مثل زماني كه دانشگاه قبول شدم سرحال و پرانرژي به خونه برگشتم. دانشگاه رو بعد از ازدواج و با وجود داشتن دوتا بچه مدرسه اي و بعد از چند سال خانه داري شروع كردم و بهترين سالهاي عمرم بود پر انرژي و با انگيزه، هم به زندگيم مي رسيدم و هم درسم بعد از دانشگاه چند سالي دوباره دچار رخوت شدم و درگير روزمرگي تا اينكه وبلاگ زدم و با شبندخت دوباره اكتبو شدم و همون انرژي كه دوران دانشجويي داشتم با فعاليت هام براي شيندخت پيدا كردم و دوباره يكنواختي و دنبال سرگرمي و ... باز شروعي دوباره
در هر دهه ي زندگيم جهش و تغييري داشتم كه نقطه ي عطفي برام بوده.
دهه ي بيست ازدواج و بچه دار شدن
دهه ي سي دانشجو شدنم
دهه ي چهل وبلاگ نويسي
و حالا در دهه ي پنجاه هدفي براي خودم تعيين كردم كه براي رسيدن به اون تلاش مي كنم و اميدوارم مثل دهه هاي قبل براي تداومش توان و پشتكار داشته باشم .


January 17, 2019 09:41 PM

 

شروع دوباره ي دفترچه ي خاطرات شبشه اي من !

 

وقتي وبلاگ نويسي رو شروع كردم، فقط شوق نوشتن در اينجا رو داشتم و اهميت نمي دادم كه آيا خونده ميشم و چه تعداد مخاطب دارم؟ يا اينكه نوشته هام رو سانسور كنم و نگران پيش داوري ها باشم!
به مرور با كانتر اشنا شدم و چك كردن تعداد ويزيتورهام و بعد كه وبلاگ نويسي رونق پيدا كرد و وبلاگم از طرف دوست و اشنا و همشهري شناخته شد خودسانسوري شروع شد و بعد ترها با پيدايش فيس بوك و از رونق افتادن وبلاگ ، دلگرمي براي نوشتن در اينجا برام كمتر شد هر چند براي كوچ به فيس بوك مقاومت كردم و ديرتر رفتم ولي مخاطبان ما رو همراه خودشون كشوندن از وبلاگ به فيس بوك و از فيس بوك به اينستاگرام و بعد هم به وايبر و تلگرام...
هر چقدر كه بگيم برامون مهم نيست ديده شدن و لايك و كامنت ها ولي در اصل بد عادت شديم به اينگونه سطحي گري و به خاطر لايك نوشتن!
برگشت دوباره ام به اينجا براي آپديت كردن حس روزهاي اول وبلاگ نويسي رو برام داره، اينكه نمي دونم ايا خونده ميشم يا نه و ايا كسي به اينجا سر مي زنه يا نه؟ ولي ميخوام بنويسم شايد يخ هاي قلمم اب بشه و دوباره اون شوق نوشتن سراغم بياد بدون اينكه برام مهم باشه ايا مخاطبي دارم يا نه؟
اينجا همون دفترچه ي خاطرات شيشه اي من باشه مثل روزهاي اول


January 12, 2019 03:04 PM

 

خداحافظي ؟... سلامي دوباره

 

بخاطر گرون شدن هزينه ي هاست و دومين تصميم داشتم سايت رو تعطيل كنم ولي منصرف شدم دو پست فيس بوكيم در اين مورد رو اينجا ميذارم جهت ثبت و يادم بمونه قولي كه به خودم دادم براي شروع دوباره !
_______________

يك هفته است ذهنم درگيره و خودم غمگين.
يك هفته است فكر مي كنم كه چه تصميمي درسته و چكار كنم؟

در حاليكه خودم رو آماده مي كردم تا حدود يكماه ديگه ( ٢٣ فوريه) جشن هجده سالگي شيندخت رو بگيرم، الان تو شوك تعطيل شدنش، هستم!

هفته ي قبل وقتي براي تمديد سالانه ي هاست و دومين تماس گرفتن، متوجه شدم بخاطر بالا رفتن دلار هزينه ي نگهداري سالانه ي سايتم بيشتر از سه برابر شده اين هزينه براي سايتم كه تقريبن نيمه تعطيله و فقط براي حفظ ارشيو و عنوان شيندخت، اينقدر هزينه كردن برام غير ممكنه!

يك هفته است با دوستانم كه متخصص كامپيوتر هستن و در اين زمينه صاحب نظر، مشاوره كردم. با هاست هاي مختلف براي انتقال سرور ، با شركت پرشين تولز كه ١٤ سال، هاست و دومين از اونا گرفتم و انصافن پشتيباني عالي داشتن، چونه زدم براي كمتر شدن قيمت و ...

يك هفته است پاي كامپيوتر بكاپ گرفتم و ورق زدم ارشيو شيندخت رو و بغض كردم براي زحماتي كه در اين هجده سال كشيدم . هر صفحه ي شيندخت شايد براي بقيه فقط يك مطلب و عكس باشه ولي من با اون صفحات و بخش هاي مختلف زندگي كردم.
هجده سال قبل با يك وبلاگ شروع كردم كه فقط مي تونستم وبلاگ رو باز كنم و متني بنويسم و ارسال كنم ولي با اون وبلاگ بزرگ شدم و رشد كردم و كارهاي زيادي ياد گرفتم كه نتيجه اش به روز رساني سايتي با چندين صفحه بود كه فقط براي آپديت كردن صفحه ي اول آن با "فرانت پيج" و "فايل زيلا" كلي سر و كله مي زدم! ( دوستاني كه آشنا به كامپيوتر هستن درك مي كنن)
دوستاني پيدا كردم كه شايد الان با خيلي هاشون ارتباط ندارم ولي رد پاشون در صفحات شيندخت، خاطرات خوب اون روزها رو برام زنده مي كنه .
تلاشم براي آپديت كردن شيندخت در سال هاي دور با اينترنت دايل آپ يا به قول خودمون اينترنت هندلي و زماني كه صرف به روز رسانيش مي كردم ، عكس هايي كه با دوربين آنالوگ مي گرفتم و اسكن مي كردم تا در شيندخت بذارم... زماني كه براي تعطيلات زادگاه مي رفتم و وقت هايي كه به جاي مهمون بازي و استراحت براي پيدا كردن مطلب و عكس و مصاحبه براي بخش بجنورد صرف مي كردم و نتيجه اش آرشيو باارزشيه كه دارم و ...
همه ي اين سال ها با ورق زدن شيندخت در اين يك هفته من رو درگير كرده بود براي تصميم نهايي.

ابتدا تصميم گرفتم حجم سايت رو پايين بيارم تا فقط براي حفظ سايت مبلغ كمتري رو هزينه كنم ولي بعد فكر كردم وقتي سايتي آپديت نشه و به صرف نگه داشتن آرشيو اين هزينه بيخوده!
تصميم گرفتم هزينه ي دومين رو بدم و فقط عنوان " شيندخت دات كام" رو نگهدارم شايد روزي خواستم دوباره سايت رو زنده كنم ولي بعد فكر كردم وقتي سايتي نباشه امكان زنده كردنش خيلي كمه و اين هزينه هم اضافه است .
در نهايت تير آخر رو يكي از دوستان وبلاگ نويسم زد كه مهندس كامپيوتره و سالهاست وقتي مشكلي براي سايتم پيش مياد دوستانه و معتمدانه كمكم كرده ، او گفت: عمر وبلاگ و سايت خيلي وقته به پايان رسيده و تو خيلي خوب كار كردي كه تا الان حفظ كردي و بهتره تمومش كني!

تموم ... تموم شدني كه هيچ وقت به آن فكر نكرده بودم و حتا به زماني كه در قيد حيات نباشم فكر مي كردم اين سايت زنده خواهد بود ولي ...

به همين راحتي بايد پايان شيندخت دات كام رو اعلام كنم و دلخوش به بكاپي كه از هجده سال تلاش در شيندخت گرفتم، باشم !

از شيندخت براي شما فقط همين عنوان "شيندخت " باقي مي مونه و شايد هم فراموش بشه !
خداحافظ " شيندخت دات كام" ( shindokht.com)

مشاهده کل مطلب "خداحافظي ؟... سلامي دوباره"


July 28, 2018 09:20 PM

 

"حنا" ی زندگیم یکماهه شد

 

یکماه قبل همزمان با شب تولدم خدا باارزش ترین هدیه ی زندگیم رو داد.
دخترکی که سال ها آرزوش رو داشتم متولد و با تولدش افتخار مادربزرگی نصیبم شد.

هرچند محروم هستم از به آغوش کشیدن و بوییدنش ولی زنجیر عشق از قلب می گذره و مسافت و دوری مفهومی نداره.
عطر تنش رو با قلبم نفس می کشم و لحظه لحظه در آغوشم حسش می کنم و خدا رو هزاران بار شکر می کنم بخاطر داشتنش و بخاطر حس قشنگ مادربزرگ شدن


 
 

 

 

Links

یک کلیک برای همیشه
بجنوردان
خبران
زن متولد ماکو
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
روزنگار خانم شین
پیاده رو
برای خاطر کتاب ها
همه سهم من از هستی
یک پزشک
نیاک - یادداشتهای احمدسیف
یادداشتهای یک دهه چهلی
کاریکلماتور
کاریکلماتور و مهدی فرج الهی
کاریکلماتورهای من
گنجینه اسرار
آموزش زبان انگلیسی
کلاسیک‌های وبلاگستان

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ليست وبلاگهای به روز شده

Recent

نوروزتان پيروز
شيرين عسلم، گل حناي من ؛ بهار هم آمد و تو نيامدي!
هجده سالگی شیندخت مبارک :)
به آینه همیشه اعتماد نکن! ؛)
عطر غذا... عطر زندگی
آبنبات ترش با طعم كودكي
دوباره خودم رو پيدا كردم
شروع دوباره ي دفترچه ي خاطرات شبشه اي من !
خداحافظي ؟... سلامي دوباره
"حنا" ی زندگیم یکماهه شد

Archives

March 2019
February 2019
January 2019
July 2018
May 2018
March 2018
February 2018
August 2017
May 2017
April 2017
February 2017
January 2017
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []