يادداشت‌های روزانه

خانه         > روناک <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

September 2, 2019 09:00 PM

 

ملانصرالدین طور نباشیم!

 

بچه‌ها که رفتن برای فرار از دلتنگی‌هام، زود به زود بجنورد می‌اومدم و طولانی می‌موندم برای همین با خواهری باشگاه می‌رفتم.
اون موقع هر کسی من‌را می‌دید، می‌پرسید: بجنورد زندگی می کنی؟وقتی جواب منفی می‌دادم با تعجب می‌گفتن تو که همه‌اش بجنوردی! چقدر طولانی می مونی؟ و ...
این‌قدر کنجکاوانه می‌پرسیدن، من شرمنده می‌شدم و فکر می‌کردم خیلی کار زشتیه این‌قدر زود اومدن پیش خانواده‌ام و طولانی موندنم!
بعد گذشتن چند سال از رفتن بچه‌ها، کمی پوستم کلفت شده و دوباره به زندگیم نظم دادم و از روزمرگی‌ها و وقت گذروندن الکی، دست برداشتم.
دل مشغولی‌هام صرفن وقت‌گذرونی نیست و هدف دار وقتم را پر کردم برای همین مثل قبل زود به زود نمی‌تونم بیام زادگاه و طولانی هم نمی‌مونم و به‌خاطر همین اینجا باشگاه هم نمیرم .
این بار سوال‌ها مدل‌شون فرق کرده و از خواهری می‌پرسن: چرا خواهرت بجنورد نمیاد؟ یعنی چی که اینقدر دیر میاد و کم می‌مونه؟...
همه‌ی ما داستان “ملانصرالدین و خرش “ را شنیدیم ولی شاید متوجه نباشیم در زندگی، بعضی‌ها چطور ملانصرالدین طور با ما رفتار می‌کنن و ما هم‌چنان تحت تاثیر حرف‌های مردم هستیم!
من الان به این سوال‌ها فقط می‌خندم ... خنده‌های عمیق مثل وقتی که داستان‌های ملانصرالدین را می‌خوندم


August 31, 2019 07:59 PM

 

همسایه‌ی قدیمی ما

 

خانم صفاری همسایه‌ی قدیمی ما در سمنان بود.
حدود بیست سال همسایه بودیم . خانم صفاری دو سال از من کوچکتره ولی همیشه او را با فامیل همسرش خطاب می‌کردم، او هم همین‌طور.
خانم صفاری یه زن سنتی بود که با لهجه‌ی سمنانی صحبت می‌کرد و متعصب به فرهنگ زادگاهش.
خانم صفاری بسیار آروم و خونسرد وکم حرف بود. از خصوصیات خوب او: حسود نبود، توی زندگی دیگران سرک نمی‌کشید و مهم‌تر از همه با خودش مهربون بود و هوای خودش را داشت و من همیشه به این خصوصیتش غبطه می‌خوردم😏
خانم صفاری از همسایه‌های خوبم در سمنان بود. از نظر فکری به‌هم نزدیک نبودیم ولی همراه خوبی برای پیاده روی‌هام بود و پسرهاش هم‌بازی پسرهام بودن.
از زمانی که از سمنان مهاجرت کردم از طریق دوستان مشترک جویای حال هم بودیم و در این یکی دو ساله به لطف تلگرام چند بار خبر ازدواج پسرهاش و عکس نوه‌هاش را برام فرستاد.
خانم صفاری دوست صمیمی من نبود. نه او از من انتظار داشت که مرتب در تماس باشم و خبر بگیرم و نه من از او، برای همین هیچ وقت بین ما گله‌ای نبود.
یک رابطه‌ی رها بدون نگرانی، بدون محصور شدن در چارچوبِ « انتظار و توقع»!
بعد از سال‌ها به من زنگ زد و گفت باخبر شدم دستت شکسته و این بهونه‌ای شد حالت را بپرسم.
خیلی خوشحال شدم از این‌که رابطه‌هایی وجود داره که ابراز محبت فقط یک وظیفه نیست و حتا بده و بستان هم نیست. یک رابطه‌ی بدون انتظار و فقط برای خوشحال کردن طرف مقابل و‌ در نهایت خودمان است.
متاسفانه در رفاقت‌ها که ادعای صمیمیت و نزدیکی داریم و در روابط فامیلی، همیشه انتظار و توقع و گله باعث تخریب رابطه میشه و نگرانی از دلخوری‌ها و گله‌ها باعث شده خودمان را درگیرِ «وظیفه» کنیم برای همین محبت و صداقت کمرنگ شده.
من مبنای روابطم را بر پایه‌ی این قرار دادم که بدون توقع و گله و بده -بستان، دوستی و رابطه داشته باشم و صداقت مهم ترین رکن در روابطمه. برای همین خودم هم از کسانی که در روابط( فامیلی یا دوستانه) توقع و گله و ... داشته باشن فراری هستم، حتا به قیمت کات کردن رابطه!
خانم صفاری با تلفن احوال‌پرسیش، طعم محبت بدون انتظار را یادم انداخت!
پ.ن: مدیونید اگه فکر کنید این متن مخاطب خاص داره!


August 20, 2019 12:43 PM

 

محله‌ی خانه‌ی پدری

 

تو محله‌ی پدری قدم می‌زدم. پرده‌ی سیاه روی دیوار خونه‌ی « فاطمه بی بی» سید محله، خبر از رفتن او میده.
فاطمه بی بی زن مهربونی بود با لبخندی بزرگ روی صورتش و با همان لبخند حرف می‌زد. همیشه از بوسه‌های محکم و خیسش فراری بودم ولی دعاهایی که برای غریب و تن‌درست بودن خودم و بچه ها می‌کرد، با جان دل، آمین می‌گفتم.
دلم گرفت از این‌که ته مانده‌های خاطراتم از محله، از بین میره و کم کم فراموش میشه!
قدم می‌زدم و دنبال نشانه‌هایی از گذشته که هنوز در محله باقی مانده. ناگهان « حبیب بقال» را دیدم که با عصا و لنگان از رو به رو می‌آمد. پیر شده ولی هنوز همون حبیب بقال قدیمی محله است ...
از دیدنش لبخندی روی صورتم نشست . صدای او که با ترکی غلیظ از این طرف خیابون به اون طرف با حاج آقا کمالی، همسایه‌ی قدیمی چاق سلامتی می‌کرد، برام صدایی آشنا و خوش آهنگ آمد.
با دیدنش خاطرات کودکی بهبودم برام زنده شد.
چهار سالش بود و برای اولین بار به تنهایی مغازه‌ حبیب بقال رفت و خوراکی خرید و با ذوق اومد و گفت: مامان... سوپری بابایی جون اینا هر چی بخوام مجانی میده!
هر روز کار بهبود این بود که بره مغازه ی حبیب بقال و چیزهایی که می‌خواست مجانی بخره😏 وقتی بزرگ شد فهمید اون مجانی‌ها به حساب پدر بزرگش نوشته می‌شده!
محله تغییر کرده . بزرگ و شلوغ شده. باغ اردشیر خان خیلی ساله دیگه نفس نمی‌کشه و جای نسیم خنکی که از باغ نصیب مان می‌شد، غبار و گردخاک پر کرده.
خونه‌های بزرگ محله همه تخریب شدن و جاشون را آپارتمان پر کرده و خونه‌ی پدری و یکی دوتا خونه فقط نفس می‌کشن.
خونه‌ی پدری با حیاط باصفا و باغچه‌ای که با دستان پدر همیشه سبز است و قفس مرغ‌ها در گوشه‌ی حیاط، سرشار از زندگی است و برای من زیباترین و امن ترین خانه است.
پ.ن: بزرگ شدن محله و رشد زادگاه هم زیباست و باعث خوشحالیم و‌ هم غمگین میشم که برای این توسعه و رشد، بهایی می‌پردازیم به قیمت کشتن خاطرات مان!


July 29, 2019 04:50 PM

 

دلتنگی فقط یک واژه نیست...

 

دلتنگی فقط یک واژه نیست که به زبان آورد.
دلتنگی احساسی‌ست که با مرور خاطرات و لبخند و بغض همراه می‌شه.
دلتنگی در بی‌خوابی نیمه شب نمود پیدا می‌کنه و در بغل گرفتن بالشی که دیگه بویی همراه نداره ولی خواب عمیق همراه میاره.
دلتنگی را در سیب زمینی که دیگه سرخ نمی‌شه و جمعه‌هایی که عطر کیک توی خونه نمی‌پیچه, می‌توان دید.
دلتنگی با ورق زدن آلبوم تکرار و تکرار می‌شه...
دلتنگی را نمی‌شه به زبان آورد.
دلتنگی را با خنده‌ها و شیطنت‌ها در جمع, پرخاشگری بی‌دلیل و یا با ورزش سنگین و خستگی از فرط آن, به تنهایی پیاده روی کردن و نفس کشیدن هوا و گوش دادن موزیک... می‌توان قورت داد.
دلتنگی فقط یک واژه نیست...!


July 18, 2019 12:58 PM

 

زندگی صامت

 


نزدیک غروب بود که از ایستگاه مترو خارج شد. در حالی‌که کلاسورش را محکم به سینه‌اش می‌فشرد، سلانه سلانه سربالایی مسیر خانه را مثل آدم‌های شرطی طی می‌کرد. معلوم نبود در ذهنش چه می‌گذرد، کند و بی‌رمق گام برمی‌داشت، گویی عجله‌ای برای رسیدن نداشت!
نزدیک سوپر محله که شد، از جیب کوله‌پشتی یادداشتی درآورد و نگاهی انداخت. وارد مغازه شد و سبدی برداشت و به طرف یخچال رفت، یک بسته کره گیاهی و یک پنیر لاکتیکی توی سبد انداخت. از غرفه‌ی نان، یک بسته نان تست جو و یک بسته نان تافتون برداشت. کنار قفسه‌ی چای‌ها ایستاد و مارک‌ها و قیمت‌ها را نگاه کرد و یک بسته کوچک چای ایرانی توی سبد انداخت و دوتا تن ماهی و یک بسته بیسکویت ساقه طلایی هم به خریدهایش اضافه شد و به طرف صندوق رفت. سبد را روی پیشخوان گذاشت و همراه با کارت به فروشنده داد.
کیسه خرید در یک دست و کلاسور در دست دیگرش بود. با خستگی قدم برمی‌داشت. پولی را که برای خریدهایش پرداخته بود توی ذهن از موجودی کارتش کم کرد.
نور چراغ اتومبیل که از روبه‌رو می آمد، او را به خودش آورد. به سر کوچه‌شان رسیده بود. نزدیک خانه، کنار تیر چراغ برق دو تا از همسایه‌ها با صدای بلند صحبت می‌کردند. از کنار آن‌ها به آرامی گذشت، نگاه سنگین‌شان را از پشت سر حس می‌کرد و صدای آن‌ها به پچ پچ تبدیل شده بود!
دسته کلید را از جیب کوله‌پشتی درآورد و در ساختمان را باز کرد و آرام آرام پله‌ها را بالا رفت تا به آپارتمانش رسید. نفسی تازه کرد و دنبال کلید آپارتمان توی دسته کلید گشت. وارد خانه شد. کلید برق را روشن کرد و نایلون را کنار در گذاشت و کتانی‌هایش را درآورد و به طرف اتاق رفت و کوله پشتی و کلاسور را روی تخت انداخت و در حالی‌که دکمه‌های مانتو‌اش را باز می‌کرد، مودم را روشن کرد. بعد از عوض کردن لباس‌هایش به طرف در رفت و نایلون خرید را برداشت و به آشپزخانه برد.
کتری چای‌ساز را از آب پر کرد و به برق زد. از توی نایلون، چیزهایی که خریده بود یکی یکی در آورد و روی کانتر گذاشت. بیسکویت را باز کرد و یک تکه کوچک از آن را توی دهانش گذاشت و بقیه را جابه‌جا کرد .صدای قل‌قل کتری بلند شد. بسته‌ی چای را باز کرد و با دست کمی چای توی قوری ریخت و روی آن آب‌جوش گرفت و روی دستگاه چای‌ساز گذاشت.
تکه‌ی دیگر بیسکویت را توی دهان گذاشت و به طرف اتاق رفت و از کوله‌پشتی لپ‌تاپ را بیرون کشید و روی کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون لم داد و لپ‌تاپ را روشن کرد.
اول لینکدین و ایمیلش را باز کرد و نگاهی انداخت. خودکار و دفترچه‌ی یادداشت را برداشت و چیزی نوشت.
بعد فیس بوک و اینستا را چک کرد و تند تند ورق زد، تیتر خبرها را خواند و عکس‌های دوستانش را دید: از سفرها، رستوران‌گردی‌ها، مهمانی ها... با دیدن عکس‌های غذاها گشنه‌اش شد.
از یخچال خیار و گوجه فرنگی برداشت و خرد کرد. پنیر را باز کرد و همراه گوجه و خیار توی سینی گذاشت. توی ماگ قرمزش چای ریخت و با نان تافتون توی سینی گذاشت و‌دوباره روی کاناپه نشست و لقمه‌ای نان و پنیر در دهان گذاشت با یک تکه خیار... دلش هوای سبزی خوردن باغچه‌ی خانه‌ی پدری را کرد. سبزی‌هایی که پدر با وسواس می‌کاشت و رسیدگی می‌کرد و هر بار که مادر مقداری از آن می‌چید چنان با دقت و باحوصله پاک‌شان می‌کرد که انگار دارد کاری مقدس انجام می‌دهد.‌
تو این چهارسال چنان مجذوب شهر خاکستری شده بود که خاطرات زادگاه و خانه‌ی پدری برایش دور و کمرنگ بود!

تلگرام را باز کرد و پیام‌ها را خواند.
لقمه در دهانش بود که دوستش پیام فرستاد:
-چه خبر؟ چکار کردی؟ کار پیدا کردی؟
- شکلک لبخند فرستاد و ‌نوشت:
- آره. یه ایمیل گرفتم وقت مصاحبه دادن .فردا بعد از دانشگاه می‌رم از رزومه‌ام راضی بودن ، حالا ببینم مصاحبه چطور می‌شه؟
-چه خوب پس خیالت راحت می‌شه. کار را گرفتی خبر بده جشن بگیریم ( شکلک چشمک فرستاد)
- شکلک خنده
- همین‌طور که تند تند تایپ و با دوستش چت می‌کرد لقمه‌هایش را خورد و چای را سرکشید !
- راستی اون پسر ترم بالایی که مهمون اومده بود کلاس ما تو فیس بوک برام تقاضای دوستی فرستاد، من‌هم قبول کردم و عکس‌هاش رو دیدم خیلی...
- ببین ،می‌خوام زود بخوابم فردا خیلی کار دارم. حضوری برام تعریف کن این را گفت و از دوستش خداحافظی کرد. دوستش برایش شکلک دهن کجی و پشت بندش، قلب فرستاد و خداحافظی کرد. حوصله‌ی حرف‌های تکراریِ پسر خوش تیپ و رویابافی‌های دوستش را نداشت و می‌خواست سریال “ بازی تاج و تخت “ را ببیند. دیدن این سریال، هر شب قبل از خواب برایش مثل عبادت شامگاهی بود. یک مشت تخمه‌ی آفتاب‌گردان توی بشقاب ریخت و نور چراغ را کم کرد و لپ تاپ را روی پایش گذاشت و دکمه‌ی نمایش را زد.

پ.ن: داستان کوتاه بالا، تمرینی برای بهتر نوشتنم است!


July 12, 2019 06:02 PM

 

مشکلات من با دست شکسته‌ام 😏

 

ده روزه بخاطر شکستگی، دستم تو‌گچه. گرمای هوا و سنگینی گچ را تحمل می‌کنم ولی مشکلات یک دست بودن تمامی نداره! آقای همسر تمام تلاشش را می‌کنه تا کمکم کنه و انصافن هم خیلی خوب کمک می‌کنه ولی در بعضی کارها اونم عاجزه!
یکی از مشکلاتم، نخ دندان انداختنه!
از آقای همسر خواستم کمک کنه تا نخ دندان بندازم . او بطرز مضحکی نخ را دستش ‌گرفت و هیچ جوری نتونستم انجام بدم و در نهایت من از خنده ریسه رفتم و آقای همسر هم کلافه شد و پیشنهاد داد مدتی به جای نخ دندان از خلال دندان استفاده کنم !

پ.ن۱: مشکل سشوار زدن را که آقای همسر بلد نبود را با کوتاهی موهام حل کردم و می‌ترسم مجبور بشم مشکل نخ دندان را هم با کشیدن دندان‌هام حل کنم 😏

پ.ن۲: در پست قبلی پز ورزشکار بودنم را دادم و حالا خبر شکستگی دستم که در باشگاه اتفاق افتاد. زیادی به خودم غره شدم!


June 23, 2019 05:47 PM

 

ورزش کردن ، سن و سال نمی‌شناسه و فقط عشق به ورزش لازمه ؛)

 

ورزش کردن رو دوست دارم و سال‌هاست با عشق ورزش می‌کنم. باشگاه‌های مختلف و مربی‌های زیادی داشتم و همیشه تحسینم کردن که با انرژی و علاقه ورزش می‌کنم.
به تازگی فیتنس گروهی رو شروع کردم بسیار نفس‌گیر و سنگینه و اکثر اعضای این کلاس جوان هستن و یکی دو نفر در رِنج سنی من هستن که خیلی کند و ته کلاس حرکات رو نصفه نیمه انجام می‌دن. من اما با انرژی و علاقه سعی می‌کنم هم‌پای جوان‌ها ورزش کنم و خستگی رو پس بزنم.

امروز در اوج فعالیت و در حالی‌که خیس عرق بودم و نفس‌نفس می‌زدم ولی باز هم درست و پر انرژی حرکات رو انجام می‌دادم، مربیم گفت: عاشقتم
آخر کلاس هم گفت: ماشاالله به تو، کیف می‌کنم ورزش کردنت رو می‌بینم.
تحسین امروز همه‌ی خستگی ورزش سنگین امروز رو از تنم درآورد و به خودم بالیدم که هنوز هم می‌تونم پرانرژی ورزش کنم و تحسین بشم .


June 13, 2019 02:49 PM

 

تجربه‌ی مجدد لذت کتاب‌خوانی !

 

وقتی در ظل گرما به جای خواب نیم‌روزی، بلافاصله بعداز خوردن غذا برای کلاس خوانش کتابِ ملت عشق می‌رم و انرژی که از این کلاس می‌گیرم من رو یاد بیست و چند سال قبل می‌ندازه، زمانی که هنوز خوره‌ی کتاب‌خوانی داشتم و با اینترنت و فضای مجازی آشنا نشده بودم و پاتوق من کتاب‌خانه‌ی عمومی شهر بود .
بعدازظهرهای گرم تابستانِ سمنان، پسرها رو مجبور می‌کردم، بخوابند و خودم به کتاب‌خانه می‌رفتم برای خوندن کتابِ “ تاریخ تمدن” . چون جزو کتاب‌های مرجع بود و برای بیرون بردن امانت نمی‌دادن.
هر چند موفق نشدم تمام جلدهاش رو بخونم ولی اون لحظات جزو بهترین خاطرات کتاب‌خوانیم تو ذهنم ثبت شده و این روزها دوباره اون لذت رو تجربه می‌کنم .

پ.ن۱: اون موقع مثل الان نبود که راحت بشه همه‌ی جلدهای این کتاب با ارزش رو دانلود کرد ( البته من هنوز دانلود نکردم) یا باید هزینه می‌کردیم برای خرید یا مثل من زحمت رفتن به کتاب‌خانه رو تحمل می‌کردیم!

پ.ن۲: فکر کنم با تجربه‌ی طولانی کتاب‌خوانی و تجربه‌ی کوتاه اینترنت بازی به این نتیجه رسیدم هیچ چیزی نمی‌تونه به اندازه‌ی کتاب خوندن لذتش واقعی باشه و اینترنت و فضای مجازی لذت کاذبی دارند و این دو رو میشه مقایسه کرد مثل جذب قند طبیعی ( کتاب) و قند مصنوعی ( فضاهای مجازی) در بدن !


May 31, 2019 07:16 PM

 

خوانش گروهی کتاب ملت عشق

 

کتاب ملت عشق رو قبلن بلعیدم و حالا در کلاس خوانش کتاب, با خواندن گروهی, ذره ذره هضم می‌کنم و لذتش رو می‌برم.
آن‌چه که خوانش دوباره‌ی اون رو برام دلچسب‌تر کرده، علاوه بر گروهی خواندن کتاب, حضور آقای " عیسی سحرخیز" و تفسیر و
باز کردن مطالب کتاب توسط ایشان است.
این کلاس و همراهی آقای سحرخیز من رو به یاد دوره‌ی ریاست جمهوری آقای خاتمی می‌اندازه که حریصانه روزنامه‌ها رو می‌خوندم.
این روزها یکی از بهترین اتفاق‌ها برای من آشنایی از نزدیک با آقای سحرخیز و همسر نازنین‌شان , خانم ابراهیمی است.


May 2, 2019 07:02 PM

 

روز معلم به همه ي دوستان خوب معلم مبارك

 


قشنگ ترين خاطرات دوران ابتداييم كه تو ذهنم پر رنگ تر از همه ي سال هاي دوران ابتداييست، مربوط به كلاس اول در دبستان مهستي و كلاس پنجم در دبستان ملي ادب.
معلم كلاس اولم كه دوست داشتني ترين معلمم بودن، خانم " فروغ جعفرنژاد" كه به عشق ايشون حاضر نبودم يك ساعت غيبت كنم حتا وقتي بيمار شدم ! چند سال بعد خانم جعفرنژاد با داشتن بچه، دانشگاه رفتن و سال دوم دبيرستان هم دبير زيست شناسي مون شدن. ايشون اولين الگوي من بودن در ضمير ناخودآگاهم وقتي بخاطر انقلاب فرهنگي دانشگاه تعطيل و ازدواج كردم و چند سال بعد با داشتن بچه، دانشگاه رفتم .
بعد از سالها سعادت ديدار ايشون نصيبم شد و در مهموني دوستان همكلاسي ديدمشون همونقدر زيبا و دوست داشتني كه در خاطرات كودكيم ثبت شده .
براي خانم جعفرنژاد عزيز آرزوي عمر طولاني و با عزت دارم.

وقتي ١١ سالم بود در دوره ي راهنمايي، انشايي تخيلي نوشتم كه از معلمم نمره ي بيست رو گرفتم و انشاي من توي دفتر مدرسه براي بقيه ي معلم ها خونده شد. اولين بار معلم انشاي من با تشويقش، شوق نوشتن رو در من بيدار كرد و يكي از آرزوهاي كودكي و نوجوانيم ، نويسندگي بود و شايد يكي از دلايل وبلاگ نويسيم!
ياد خانم " شهناز مرندي" گرامي و روحشان شاد

سال دوم دبيرستان در زنگ نگارش داستان " گردنبند، اثر گي دوماپاسان" رو در كلاس روخواني كردم وقتي تموم شد دبيرم پرسيد كتاب زياد مي خوني؟ مردد بودم چه جوابي بدم؟ راستش رو بگم كه زياد مي خونم و مثل بعضي از معلم ها مسخره ام كنن يا به دروغ بگم نه؟
هنوز جواب نداده، دبيرم گفت: آفرين از طرز خوانش داستان معلومه كتاب زياد مي خواني . اولين بار اين دبير با تشويقش به من فهموند خواندن كتاب زياد افتخاره ، علاقه و وقتي كه من در سنين تين ايجري براي كتاب خوندن ميذارم ، باارزشه حتا اگر خيلي ها مسخره كنن!
ياد آقاي " برادران" عزيز گرامي و روحشان شاد

جا داره اينجا ياد كنم از خانم " آذري" عزيز معلم كلاس پنجمم كه جزو دوست داشتني ترين معلم هام بودن و دختر عموي عزيزم خانم " توران انصاري" كه بهترين ناظم دوران راهنماييم و هميشه الگوي من بودن
براي خانم آذري عزيز و توران خانم دوست داشتني آرزوي عمر طولاني و با عزت دارم

ياد و نام زنده يادان :
آقاي " فيوضات" مدير كلاس اول
خانم " ليلي طاهري" مدير كلاس پنجم
آقاي " برات رادكاني" معلم رياضي كلاس پنجم
خانم " افسر جهان پناه" مدير دبيرستان ايراندخت
گرامي و روحشان شاد

پ.ن:
خاطره ي زنگ نگارش و اسم داستان گردنبند كه تو ذهنم اينقدر واضح باقي مانده هم بخاطر علاقه ام به اون داستان كه بارها خوندم و نمايش راديويي آن را گوش كردم و تاثير تشويق شادروان آقاي برادران براي بيشتر كتاب خوندنم، مي تونه باشه!


 
 

 

 

Links

یک کلیک برای همیشه
بجنوردان
خبران
زن متولد ماکو
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
روزنگار خانم شین
پیاده رو
برای خاطر کتاب ها
همه سهم من از هستی
یک پزشک
نیاک - یادداشتهای احمدسیف
یادداشتهای یک دهه چهلی
کاریکلماتور
کاریکلماتور و مهدی فرج الهی
کاریکلماتورهای من
گنجینه اسرار
آموزش زبان انگلیسی
کلاسیک‌های وبلاگستان

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ليست وبلاگهای به روز شده

Recent

ملانصرالدین طور نباشیم!
همسایه‌ی قدیمی ما
محله‌ی خانه‌ی پدری
دلتنگی فقط یک واژه نیست...
زندگی صامت
مشکلات من با دست شکسته‌ام 😏
ورزش کردن ، سن و سال نمی‌شناسه و فقط عشق به ورزش لازمه ؛)
تجربه‌ی مجدد لذت کتاب‌خوانی !
خوانش گروهی کتاب ملت عشق
روز معلم به همه ي دوستان خوب معلم مبارك

Archives

September 2019
August 2019
July 2019
June 2019
May 2019
March 2019
February 2019
January 2019
July 2018
May 2018
March 2018
February 2018
August 2017
May 2017
April 2017
February 2017
January 2017
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []