يادداشت‌های روزانه

خانه         > روناک <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

July 12, 2019 06:02 PM

 

مشکلات من با دست شکسته‌ام 😏

 

ده روزه بخاطر شکستگی، دستم تو‌گچه. گرمای هوا و سنگینی گچ را تحمل می‌کنم ولی مشکلات یک دست بودن تمامی نداره! آقای همسر تمام تلاشش را می‌کنه تا کمکم کنه و انصافن هم خیلی خوب کمک می‌کنه ولی در بعضی کارها اونم عاجزه!
یکی از مشکلاتم، نخ دندان انداختنه!
از آقای همسر خواستم کمک کنه تا نخ دندان بندازم . او بطرز مضحکی نخ را دستش می‌گرفت و هیچ جوری نتونستم انجام بدم و در نهایت من از خنده ریسه رفتم و آقای همسر هم کلافه شد و پیشنهاد داد مدتی به جای نخ دندان از خلال دندان استفاده کنم !

پ.ن۱: مشکل سشوار زدن را که آقای همسر بلد نبود کمک کنه را با کوتاهی موهام حل کردم و می‌ترسم مشکل نخ دندان را هم با کشیدن دندان‌هایم باید حل کنم 😏

پ.ن۲: در پست قبلی پز ورزشکار بودنم را دادم و حالا خبر شکستگی دستم که در باشگاه اتفاق افتاد. زیادی به خودم غره شدم!


June 23, 2019 05:47 PM

 

ورزش کردن ، سن و سال نمی‌شناسه و فقط عشق به ورزش لازمه ؛)

 

ورزش کردن رو دوست دارم و سال‌هاست با عشق ورزش می‌کنم. باشگاه‌های مختلف و مربی‌های زیادی داشتم و همیشه تحسینم کردن که با انرژی و علاقه ورزش می‌کنم.
به تازگی فیتنس گروهی رو شروع کردم بسیار نفس‌گیر و سنگینه و اکثر اعضای این کلاس جوان هستن و یکی دو نفر در رِنج سنی من هستن که خیلی کند و ته کلاس حرکات رو نصفه نیمه انجام می‌دن. من اما با انرژی و علاقه سعی می‌کنم هم‌پای جوان‌ها ورزش کنم و خستگی رو پس بزنم.

امروز در اوج فعالیت و در حالی‌که خیس عرق بودم و نفس‌نفس می‌زدم ولی باز هم درست و پر انرژی حرکات رو انجام می‌دادم، مربیم گفت: عاشقتم
آخر کلاس هم گفت: ماشاالله به تو، کیف می‌کنم ورزش کردنت رو می‌بینم.
تحسین امروز همه‌ی خستگی ورزش سنگین امروز رو از تنم درآورد و به خودم بالیدم که هنوز هم می‌تونم پرانرژی ورزش کنم و تحسین بشم .


June 13, 2019 02:49 PM

 

تجربه‌ی مجدد لذت کتاب‌خوانی !

 

وقتی در ظل گرما به جای خواب نیم‌روزی، بلافاصله بعداز خوردن غذا برای کلاس خوانش کتابِ ملت عشق می‌رم و انرژی که از این کلاس می‌گیرم من رو یاد بیست و چند سال قبل می‌ندازه، زمانی که هنوز خوره‌ی کتاب‌خوانی داشتم و با اینترنت و فضای مجازی آشنا نشده بودم و پاتوق من کتاب‌خانه‌ی عمومی شهر بود .
بعدازظهرهای گرم تابستانِ سمنان، پسرها رو مجبور می‌کردم، بخوابند و خودم به کتاب‌خانه می‌رفتم برای خوندن کتابِ “ تاریخ تمدن” . چون جزو کتاب‌های مرجع بود و برای بیرون بردن امانت نمی‌دادن.
هر چند موفق نشدم تمام جلدهاش رو بخونم ولی اون لحظات جزو بهترین خاطرات کتاب‌خوانیم تو ذهنم ثبت شده و این روزها دوباره اون لذت رو تجربه می‌کنم .

پ.ن۱: اون موقع مثل الان نبود که راحت بشه همه‌ی جلدهای این کتاب با ارزش رو دانلود کرد ( البته من هنوز دانلود نکردم) یا باید هزینه می‌کردیم برای خرید یا مثل من زحمت رفتن به کتاب‌خانه رو تحمل می‌کردیم!

پ.ن۲: فکر کنم با تجربه‌ی طولانی کتاب‌خوانی و تجربه‌ی کوتاه اینترنت بازی به این نتیجه رسیدم هیچ چیزی نمی‌تونه به اندازه‌ی کتاب خوندن لذتش واقعی باشه و اینترنت و فضای مجازی لذت کاذبی دارند و این دو رو میشه مقایسه کرد مثل جذب قند طبیعی ( کتاب) و قند مصنوعی ( فضاهای مجازی) در بدن !


May 31, 2019 07:16 PM

 

خوانش گروهی کتاب ملت عشق

 

کتاب ملت عشق رو قبلن بلعیدم و حالا در کلاس خوانش کتاب, با خواندن گروهی, ذره ذره هضم می‌کنم و لذتش رو می‌برم.
آن‌چه که خوانش دوباره‌ی اون رو برام دلچسب‌تر کرده، علاوه بر گروهی خواندن کتاب, حضور آقای " عیسی سحرخیز" و تفسیر و
باز کردن مطالب کتاب توسط ایشان است.
این کلاس و همراهی آقای سحرخیز من رو به یاد دوره‌ی ریاست جمهوری آقای خاتمی می‌اندازه که حریصانه روزنامه‌ها رو می‌خوندم.
این روزها یکی از بهترین اتفاق‌ها برای من آشنایی از نزدیک با آقای سحرخیز و همسر نازنین‌شان , خانم ابراهیمی است.


May 2, 2019 07:02 PM

 

روز معلم به همه ي دوستان خوب معلم مبارك

 


قشنگ ترين خاطرات دوران ابتداييم كه تو ذهنم پر رنگ تر از همه ي سال هاي دوران ابتداييست، مربوط به كلاس اول در دبستان مهستي و كلاس پنجم در دبستان ملي ادب.
معلم كلاس اولم كه دوست داشتني ترين معلمم بودن، خانم " فروغ جعفرنژاد" كه به عشق ايشون حاضر نبودم يك ساعت غيبت كنم حتا وقتي بيمار شدم ! چند سال بعد خانم جعفرنژاد با داشتن بچه، دانشگاه رفتن و سال دوم دبيرستان هم دبير زيست شناسي مون شدن. ايشون اولين الگوي من بودن در ضمير ناخودآگاهم وقتي بخاطر انقلاب فرهنگي دانشگاه تعطيل و ازدواج كردم و چند سال بعد با داشتن بچه، دانشگاه رفتم .
بعد از سالها سعادت ديدار ايشون نصيبم شد و در مهموني دوستان همكلاسي ديدمشون همونقدر زيبا و دوست داشتني كه در خاطرات كودكيم ثبت شده .
براي خانم جعفرنژاد عزيز آرزوي عمر طولاني و با عزت دارم.

وقتي ١١ سالم بود در دوره ي راهنمايي، انشايي تخيلي نوشتم كه از معلمم نمره ي بيست رو گرفتم و انشاي من توي دفتر مدرسه براي بقيه ي معلم ها خونده شد. اولين بار معلم انشاي من با تشويقش، شوق نوشتن رو در من بيدار كرد و يكي از آرزوهاي كودكي و نوجوانيم ، نويسندگي بود و شايد يكي از دلايل وبلاگ نويسيم!
ياد خانم " شهناز مرندي" گرامي و روحشان شاد

سال دوم دبيرستان در زنگ نگارش داستان " گردنبند، اثر گي دوماپاسان" رو در كلاس روخواني كردم وقتي تموم شد دبيرم پرسيد كتاب زياد مي خوني؟ مردد بودم چه جوابي بدم؟ راستش رو بگم كه زياد مي خونم و مثل بعضي از معلم ها مسخره ام كنن يا به دروغ بگم نه؟
هنوز جواب نداده، دبيرم گفت: آفرين از طرز خوانش داستان معلومه كتاب زياد مي خواني . اولين بار اين دبير با تشويقش به من فهموند خواندن كتاب زياد افتخاره ، علاقه و وقتي كه من در سنين تين ايجري براي كتاب خوندن ميذارم ، باارزشه حتا اگر خيلي ها مسخره كنن!
ياد آقاي " برادران" عزيز گرامي و روحشان شاد

جا داره اينجا ياد كنم از خانم " آذري" عزيز معلم كلاس پنجمم كه جزو دوست داشتني ترين معلم هام بودن و دختر عموي عزيزم خانم " توران انصاري" كه بهترين ناظم دوران راهنماييم و هميشه الگوي من بودن
براي خانم آذري عزيز و توران خانم دوست داشتني آرزوي عمر طولاني و با عزت دارم

ياد و نام زنده يادان :
آقاي " فيوضات" مدير كلاس اول
خانم " ليلي طاهري" مدير كلاس پنجم
آقاي " برات رادكاني" معلم رياضي كلاس پنجم
خانم " افسر جهان پناه" مدير دبيرستان ايراندخت
گرامي و روحشان شاد

پ.ن:
خاطره ي زنگ نگارش و اسم داستان گردنبند كه تو ذهنم اينقدر واضح باقي مانده هم بخاطر علاقه ام به اون داستان كه بارها خوندم و نمايش راديويي آن را گوش كردم و تاثير تشويق شادروان آقاي برادران براي بيشتر كتاب خوندنم، مي تونه باشه!


March 23, 2019 01:20 PM

 

نوروزتان پيروز

 

سال نو رو در حالي شروع كردم كه تعداد عزيزانم كه دور از وطن هستن و جاي خالي شون رو دور هفت سين با عكس هاشون پر كردم، زياد شدن!

حناي ما اولين نوروزش رو در غربت و بدور از مادربزرگ ها و پدربزرگ ها و ... گذروند.
اميدوارم صد سال به از اين سال رو در زندگيش تجربه كنه و بوسه و بغل هاي مجازي مون به زودي واقعي بشه ... آمين


March 6, 2019 10:58 AM

 

شيرين عسلم، گل حناي من ؛ بهار هم آمد و تو نيامدي!

 


دختركمون نه ماهه شده و شيرينترين روزهاش رو مي گذرونه و دل ما آب ميشه و دلخوش به قربون صدقه هاي اينترنتي هستيم !
حالا كه ديدار و بوسه هامون مجازي شده، اي كاش مي شد مجازي هم لمس و بو مي كرديم و عشق مون رو منتقل و لوسش مي كرديم



February 23, 2019 01:00 PM

 

هجده سالگی شیندخت مبارک :)

 

بلاخره شیندخت هجده ساله شد.

خوشحالم با همه ی کش و قوس ها تونستم شیندخت رو نگهدارم و هجده سالگیش رو اعلام کنم.
حرف هایی که برای هجده سالگی شیندخت قصد داشتم, بنویسم موقع تمدید سایت نوشتم و حرف جدیدی نمونده جز اینکه :

امیدوارم چراغ این خونه ی دوست داشتن من , خونه ی شیشه ای من ... *"خانه ای از آن خودم" , رو همیشه روشن نگه دارم با همراهی خواننده های همیشگی شیندخت.

*تحریف " اتاقی از آن خود/ ویرجینیا وولف"


February 11, 2019 06:00 PM

 

به آینه همیشه اعتماد نکن! ؛)

 

توی باشگاه آخرهای تمرینم در حالی که با شدت تمام ورزش می کردم , سرم رو بلند کردم و خودم رو از دور تو آینه دیدم , موهای کوتاهم به طرز قشنگی , فشن طور پریشان شده بود ... مثل مدل ها که پنکه ای طرفشون می گیرن تا موها از هم باز و افشان بشه.
موهام رو مرتب نکردم و حس خوبی هم داشتم از اون تصویر. نزدیک آینه که رفتم تمام اون تصویر فشن طور ناپدید و موهای وز کرده ام از عرق و ورزش بطرز زشت و هپلی وار تو ذوقم زد!
موهای نامرتبم من رو شبیه زن های "قرشمال محله" کرده بود که در کودکی تو کوچه ی مادربزرگم می دیدم و ازشون می ترسیدم.
بلافاصله موهام رو مرتب کردم و خنده ام گرفت به تصویری که از خودم مجسم کرده بودم !

نتيجه گيري اخلاقي: وقتی بدون عینک از فاصله ی دور به آینه نگاه می کنی هیچوقت به آن اعتماد نکن ؛)

پ.ن: قریشمال (قرشمال) محله , محله ای در بجنورد که خانواده های کولی و پر جمعیت در آنجا زندگی می کردن و اون قسمت از کوچه برای رفت و آمد ما بچه ها ممنوع بود.


February 3, 2019 08:45 PM

 

عطر غذا... عطر زندگی

 

همیشه فکر می کنم خونه ای که عطر غذا توش پیچیده باشه تو اون خونه, زندگی جریان داره.
شاید این حس مربوط به دوران نوجوانیم باشه چون همیشه عطر غذاهای مامان که خیلی هم خوشمزه بودن فضای خونه رو پر می کرد و تو آرشيو نوجواني ذهنم هنوز حس های خوبش مونده.
شاید هم کمی از این حس مربوط به وقتی باشه که بچه ها بودن و تو خونه عطر غذاهای درخواستی اونا می پیچید.
هر چی که هست هنوز هم عطر غذا رو بیشتر از خود غذا دوست دارم!
امشب عطر کوکوی اسفناج فضای خونه رو پر کرده و من دوست ندارم هود رو روشن کنم و این بو رو فراری بدم چون این بو من رو به سال هاي نوجوانیم می بره به اون زمانی که مامان با وسواس خاصی کوکو اسفناج درست می کرد و آیه طور با شکستن حتمن 6 تخم مرغ در مایه ی کوکو و ريختن آن در تابه ي مسي كه با روغن حيواني داغ شده بود و گذاشتنش روي فتيله اي تا با حرارت ملايم پخته بشه و عطرش سالها تو ذهن مون بمونه.
امشب تو خونه عطر زندگي پيچيده و من با اين عطر سير و مست شدم !


 
 

 

 

Links

یک کلیک برای همیشه
بجنوردان
خبران
زن متولد ماکو
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
روزنگار خانم شین
پیاده رو
برای خاطر کتاب ها
همه سهم من از هستی
یک پزشک
نیاک - یادداشتهای احمدسیف
یادداشتهای یک دهه چهلی
کاریکلماتور
کاریکلماتور و مهدی فرج الهی
کاریکلماتورهای من
گنجینه اسرار
آموزش زبان انگلیسی
کلاسیک‌های وبلاگستان

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ليست وبلاگهای به روز شده

Recent

مشکلات من با دست شکسته‌ام 😏
ورزش کردن ، سن و سال نمی‌شناسه و فقط عشق به ورزش لازمه ؛)
تجربه‌ی مجدد لذت کتاب‌خوانی !
خوانش گروهی کتاب ملت عشق
روز معلم به همه ي دوستان خوب معلم مبارك
نوروزتان پيروز
شيرين عسلم، گل حناي من ؛ بهار هم آمد و تو نيامدي!
هجده سالگی شیندخت مبارک :)
به آینه همیشه اعتماد نکن! ؛)
عطر غذا... عطر زندگی

Archives

July 2019
June 2019
May 2019
March 2019
February 2019
January 2019
July 2018
May 2018
March 2018
February 2018
August 2017
May 2017
April 2017
February 2017
January 2017
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []