چند روز پیش مامان از خاطرات بچگیش واسه روناک تعریف می کرد که:
وقتی من بچه بودم زمستونا کلی برف میبارید و چون ماشین نبود ما مجبور بودیم پیاده بریم مدرسه..
یه مامان بزرگ داشتم که خونهش رو با یه اجاق هیزمی و کرسی گرم میکرد, وقتی مامانم میگفت برید خونهي مادربزرگ, بااینکه در خونهي اون هیچ امکاناتی برای بچهها نبود و اونجا تنها بودیم ولــــــــی بازهم کلی ذوق میکردیم که بریم پیش مامان بزرگمون تا تنها نمونه.
. . . . . .
روناک با دقت به حرفهای مامان گوش کرد وبعد گفت چه جالـــــــــــــــب....
بعدها منم برای نسل آینده یعنی برای بچهها و نوههام از خاطراتم که خیلی قدیمیه تعريف ميكنم و ميگم:
وقتی من بچه بودم هیچ امکاناتی نداشتم, فقــــــــط یک ماشین داشتیم که وقتی برف میبارید خیابونا لغزنده میشد و خطرناک بود با ماشین این ور واون ور بریم. خونههامون رو فقــــــــط با بخاری و شوفاژ گرم میکردیم.
یه مامان بزرگ پیری داشتم که خونه شون هیچ امکاناتی نداشت. فقــــــــط یه ماهواره و یه دی وی دی داشتند که مجبور بودم صبح تا شب سی دیهای کارتون نگاه کنم...