یکماهی که بجنورد بودم، روناک شبها هم کنار من میخوابید و فقط دو-سه شب رفت خونهشون. یه بار بعداز دو روز که پدرش رو ندیده بود به اصرار لیا و من به خونه رفت.
توی آسانسور روناک به لیا گفت: شما برو خونه و به بابا بگو روناک نیومد. من توی آسانسور منتظر میمونم. بعد لباسهات رو درآر و لباس خواب بپوش. وقتی من زنگ زدم از چشمی نگاه کن و بگو اقای ... ( مدیر ساختمون) اومده تا بابا در رو باز کنه و سورپرایز بشه.
آرش میگفت: حالا برای اومدن بچهمون به خونه باید سورپرایز بشیم!
پ.ن: لیا به سختی نقشه روناک رو اجرا کرد چون خندهاش گرفته بود ولی آرش سورپرایز شد!