روناك

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

April 29, 2012 08:46 PM

 

گوگل

 

روناك وقتي راجع به مسائل ديني حرف مي‌زنه من و ليا از خنده ريسه مي‌ريم. بهداد از اين رفتار ما ناراحت ميشه .
يكبار بهداد به روناك گفت: چرا كاري مي‌كني اينا بهت بخندن, مگه شما گاگولي؟!
روناك: اِ اِ... نخير من گاگول نيستم ... گوگلم


April 18, 2012 11:17 PM

 

صف

 

با روناك رفتيم شير بخريم ته صف وايسادم.
روناك گفت: چرا نمياين جلو؟
گفتم :صفه بايد اينجا وايسيم.
از روناك پرسيدم: تا حالا تو صف وايسادي؟!
روناك فوري گفت: بله
گفتم: صف چي؟
روناك: صف مدرسه


March 14, 2012 03:20 PM

 

برند عينك آفتابي

 


روناك از مدرسه اومده و با آب و تاب براي ليا تعريف كرده كه:
يكي از بچه‌هامون عينك آفتابي خريده و امروز اورده توي مدرسه چشمش زده و مارك عينكش رو نكنده روي يكي از شيشه هاي عينكش فقط مارك بود و هيچ جا رو نمي‌تونست ببينه.
به دوستم گفتم ببين انگار برند عينكش ” آديداسه”* كه از روي عينكش نكنده!

*آديداس برند مورد علاقه‌ي روناكه و معيار سنجش كيفي هر چيز براي او آديداسه!:)

عكس روناك و دوستان هنرمندشون, آقاي هاشم زهدي (ويولونيست/ نفر دوم سمت راست) كه از خوانندگان وبلاگ روناك هستن و آقاي حيدري ( دراميست/ كنار روناك ايستاده اند. (كيش / رستوران ديدني‌ها)



February 23, 2012 12:50 AM

 

كمبود امكانات روناك

 

چند روز پیش مامان از خاطرات بچگیش واسه روناک تعریف می کرد که:
وقتی من بچه بودم زمستونا کلی برف می‌بارید و چون ماشین نبود ما مجبور بودیم پیاده بریم مدرسه..
یه مامان بزرگ داشتم که خونه‌ش رو با یه اجاق هیزمی و کرسی گرم می‌کرد, وقتی مامانم می‌گفت برید خونه‌ي مادربزرگ, بااینکه در خونه‌ي اون هیچ امکاناتی برای بچه‌ها نبود و اونجا تنها بودیم ولــــــــی بازهم کلی ذوق می‌کردیم که بریم پیش مامان بزرگمون تا تنها نمونه.
. . . . . .

روناک با دقت به حرف‌های مامان گوش کرد وبعد گفت چه جالـــــــــــــــب....
بعدها منم برای نسل آینده یعنی برای بچه‌ها و نوه‌هام از خاطراتم که خیلی قدیمیه تعريف مي‌كنم و مي‌گم:

وقتی من بچه بودم هیچ امکاناتی نداشتم, فقــــــــط یک ماشین داشتیم که وقتی برف می‌بارید خیابونا لغزنده می‌شد و خطرناک بود با ماشین این ور واون ور بریم. خونه‌هامون رو فقــــــــط با بخاری و شوفاژ گرم می‌کردیم.
یه مامان بزرگ پیری داشتم که خونه شون هیچ امکاناتی نداشت. فقــــــــط یه ماهواره و یه دی وی دی داشتند که مجبور بودم صبح تا شب سی دی‌های کارتون نگاه کنم...


January 15, 2012 08:05 PM

 

روناک و دوستانش

 

لیا وقتی داشت کیف مدرسه ی روناک رو نگاه می کرد و دفترهاش رو چک می کرد یه دفعه از لابلای دفترهاش یه کاغذ نقاشی شده ، چندتا برچسب ،کارت و... بیرون افتادن
لیا وقتی اینا رو دید از روناک پرسید: اینا چیه لابلای دفتر کتاب هات؟!
روناک یه نگاهی کرد و با بی خیالی گفت : اینارو بچه هایی که ازم تقاضای اد کردن به من دادند.
لیا با تعجب پرسید: یعنی چی؟!
روناک : خب بچه هایی که دوست دارن بیان تو گروه من و با من دوست شن برام اینا رو میارن تا من هم تقاضای ادشون رو قبول کنم و باهاشون دوست شم.
لیا با خنده: خب تو هم ادشون کردی؟!
روناک: نه بابا. نات شون کردم!

روناک و دوستانش در یک قرار برف بازی در بش قارداش بجنورد




January 4, 2012 07:17 PM

 

آبروی منو نبری؟

 

هروقت می خواستیم بریم بیرون لیا دیرتر از همه آماده می شد.
یک روز قرار بود بریم بیرون ؛لیا مشغول آماده شدن بود و من داشتم فیلم می دیدم.
روناک گفت: شما هنوز آماده نشدین مامانم داره آماده میشه این دفعه دیگه زودتر از شما آماده میشه.
بعد رفت سراغ لیا و گفت: زود آماده شو دیگه آبروی منو نبری!


December 24, 2011 09:05 PM

 

روناک و درس دینی

 


روناک متنی در باره ی حضرت ابراهیم می خوند و وقتی رسید به ابراهیم (ع) خوند: ابراهیم عین
گفتم عین چیه؟ اون رو باید بخونی علیه السلام.
روناک ادامه داد و متن رو خوند این بار که رسید به ابراهیم ( ع) خوند: ابراهیم علیه!

***
توی سوال هایی که باید جواب می داد نوشته بود:
اسم سه سوره را نام ببرید؟
روناک جواب داد: توحید- ناس- عصر
گفتم عصر چیه؟!
روناک: همون ولعصر دیگه. بعد هم سوره ی ولعصر رو از حفظ کامل خوند!

***
روناک می خواست اتفاقی که توی مدرسه اش افتاده بود تعریف کنه:
روناک: اون روز که سعید مرده بود ...
لیا: سعید کیه؟
روناک: نه نمرده بود تولدش بود
لیا: خب کدوم سعید؟
روناک: همون عید سعید غدیر دیگه!


December 15, 2011 03:00 PM

 

صداقت بچه ها

 

بهار صمیمی ترین دوست روناک که از پیش دبستانی با هم دوست و همکلاس هستند برای تولد روناک یخچال و گاز مخصوص باربی آورده بود. چیزی که روناک خیلی دوست داشت .
بهار وقتی هدیه اش رو به روناک داد گفت: این خیلی باارزشه و گرون. میدونی, نوزده و نیم هزارتومن خریدیم!

عکسهای تولد روناک رو با تاخیر اینجا میذارم.



سه دوست نزدیک روناک( آیشین- شانا- بهار) بهار در فوت کردن به روناک کمک می کنه

روناک در جمع هم کلاسی هایش

کوروش دوست فیس بوکی ام! از طریق کوروش کوچولو و دوست داشتنی, دوستان خوبی پیدا کردم:)


December 5, 2011 03:45 PM

 

روناک و محرم

 

روناک: خانم معلمم گوشه ی تخته سیاه نوار سیاه چسبوند و دیوار کلاس رو پر از اعلامیه کرد. ما پرسیدیم کی مرده؟ گفت: حسنه حسینه کیه اون مرده!
لیا: حسن و حسین کیه؟ !
روناک: همون حسن و حسین روز محرم


November 9, 2011 04:03 PM

 

تولد هشت سالگی روناک

 

روناک عزیزم تولدت مبارک

همه ی لحظه های زندگیت همراه با شادی و موفقیت و تمام زیبایی ها نثارت:)

این ویدیوی تولدت مبارک, هدیه من به روناک گلم بابت هشتمین سال تولدش.


پ.ن: در ضمن وبلاگ روناک هم دوساله شد:)


 
 

 

 

Links

Recent

گوگل
صف
برند عينك آفتابي
كمبود امكانات روناك
روناک و دوستانش
آبروی منو نبری؟
روناک و درس دینی
صداقت بچه ها
روناک و محرم
تولد هشت سالگی روناک

Archives

April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []